روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا به نظر من دیدن یک دوست قدیمی، اون هم کنار خیابون، اون هم اتفاقی، خیلی کِیف داره. رفیقی که هزاران خاطره با هم داشتیم و چند سالی میشد که همدیگرو ندیده بودیم. البته که من آدم حسودی نیستم ولی برایم جالب بود که بدونم چه جوری اینقدر خوب مونده و ظاهرش اصلا نشون نمیداد که همسنِ منه…بعد از سلام و علیک، طبق روال، بلافاصله به سراغ سوژه همیشگی رفتیم و مسابقه اینکه چه کسی بدبختتره و کدوممون در این مدت بیشتر عذاب کشیدیم و کدوم یکی داغونتره شروع شد که بتوانیم هرچه سریعتر برنده را مشخص کنیم و مدال بدبختیرو به گردن او بیاویزیم.
ظاهرا همون حسیرو که من بهش داشتم، اون هم به من داشت و احساس میکرد که من خوب موندم و خودش خیلی بیشتر از سنش میزنه :- « ببین… همه موهام سفید شده.» / « کو؟» / « ایناهاش…» / « همین دو تا دونهرو میگی؟… منو ببین… کل شقیقههام سفید شده.» / « کو؟» / « ایناهاش…» / « برو بابا… این هم چیزیه؟… من همه موهام داره میریزه… وسط کلهام خالی شده.» / « کو؟» / «ایناهاش…» / « اینم چیزیه؟… منو ببین… من از بالای ابروم مو داشتم… الان از وسط سرم باید سیمکشی از رو بکنم که زیرش معلوم نشه.» / « کو؟» / « ایناهاش…» / …
و این موضوع ادامه داشت… البته در ماده « مو » متاسفانه نتونستیم برندهرو مشخص کنیم و امتیاز این مرحله بین دو نفر تقسیم شد. بعد از اون به سراغ بیماریهای قلبی- عروقی رفتیم که در این مرحله با توجه به تعداد قرصهایی که ایشون برای تنظیم ضربانشون در طول روز میل میکردند، برنده شدند. ولی من اصلا روحیه خودمرو از دست ندادم و با تمام توان وارد مرحله بیماریهای روانی شدم که با دستی پر و مجموعهای از مشکلات، همچون اضطراب، افسردگیهای فصلی، وسواس و مواردی اینچنینی، مبارزهرو به تساوی کشوندم.
مرحله بعد، مرحله بسیار حساسی بود. اون هم مرحله اقتصادی، فشار مالی و وضعیت درآمدی، بهخصوص در برهه کنونی بود. خب، راستشو بخواین دست هر دومون خیلی پر بود. هر چی ناله کرد، جواب داشتم و هر چی روضه خوندم، رو دستم بلند شد. نمی تونستیم آدم بدبختتر رو تشخیص بدیم. خدارو شکر، اوضاع یک جوریه که در این مرحله، هیچ کس کم نمیاره…وسط همین بحثها بودیم که دوست مشترکی به جمعمون اضافه شد. ایشون دیگه کامل رد داده بود و به مراحل والاتری رسیده بود و گرفتار روزمرگیهای ما نبود. فشار روزگار، کاملا بیحسش کرده بود:
- « به نظر من اصلا این چیزها مهم نیست… اگر فکر کنی که امروز روز آخر زندگیته، خیلی هم راحت میگذره…»در ابتدا در برابر این نظریه مقاومت کردیم. ولی ایشون مدام توضیحات بیشتر میداد و اصرار داشت که این طرز تفکر رو تمرین کنیم. از خوبیهایش میگفت و اینکه چقدر راحتتر شده و چقدر از روزگار لذت میبره و چقدر همهچی براش قشنگه و این حرفها… خلاصه اینقدر گفت که ما خام شدیم و چند روزیرو با این فرمون رفتیم که هر روز، روز آخر زندگیمه…
خب، ظاهرا این روش روی من جواب نمیده. حالا به تمام مشکلات فکری و روانیِ قبلیام، غمِ مرگ و ترس هم اضافه شده و خدارو شکر، شبها هم دیگه نمیتونم درست بخوابم و هر نیم ساعت با نفسِ تنگ و بدنی عرق کرده از جا میپرم…چقدر ویزیت روانشناسها از چند ماه پیش تا الان گرون شده… خودش یه غمه روی غم مرگ و سختی زندگی…



