روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | از بچگی شکلها را همه جا میدیدم. روی خطوط کاشی حمام، در دل قطرههای آب روی زمین چکیده، در ابر، در برگهای درخت، در برشتگی روی نان تست، روی چین خوردگیِ بالای پرده، ته فنجان قهوه. شکلها همه جا بودند. نیمرخ پیرمردی با ریش بلند، اسبی در حال دویدن، بچهای چهار دست و پا، بستنی قیفی، کاروان شتر، قلعهای سنگی، چکمهای با پاشنه بلند و نازکِ شکسته.
این بار از گوشه چشم دیدمش. مثل آن وقتهایی که سرت پایین است و سنگینی نگاه کسی را روی خودت حس میکنی. دختر بچهای با موهای کوتاه و چتریهای سیاه و گردنی باریک بود. با حالتی جدی از روی درِ ظرف پنیر لیقوان زل زده بود بهم. سایهها حالت نگاهش را ترسناک و مرموز کرده بودند. سری به نشانه سلام تکان دادم. فرصت معاشرت بیشتر نداشتم. ظرف پنیر خالی شده و به زودی راهی سطل زباله میشد. بهتر بود به دخترک دل نبندم.
وسط کار چندباری نگاهی به او انداختم. حالت چهرهاش خشمگین و کمطاقت شده بود. آخرین باری که گردنم به سمت ظرف پنیر چرخید، دختر نبود.زاویهام را تغییر دادم. ناپدید شده بود. اگر اهل شکلیابی در دل اشیا باشید میدانید که آنها به این راحتی از بین نمیروند؛ مگر اینکه ابر باشند، یا آب.
بیخیالش شدم و برگشتم به کار قبلی. در حال نوشتن بودم که انگشتی به شانهام زد. اینکه انگشتی به شانهات بخورد طبیعی است، مگر اینکه در خانه تنها باشی. با تعجب برگشتم. گردن نازکش، نازکتر از زندگی سابق پنیر لیقوانیاش به چشم میآمد. حالت خشمگین چهرهاش زیاد دوستانه نبود. از این دخترهای عصبانی بود که هیچ وقت نمیفهمی مشکلشان چیست.
چاقو را که بالا آورد واقعا دلخور شدم. مگر چند وقت بود همدیگر را میشناختیم که میخواست اینطور خشمش را سر من خالی کند. با حالتی حرفهای چنگ زدم به ظرف خالی پنیر و پرتش کردم سمت سطل زباله. دختر عصبانی دوباره ناپدید شده بود. فقط چاقوی گوشتبری افتاده بود کف آشپزخانه. حواستان باشد؛ گاهی این شکلها جانی و آدمکش و بیاخلاق از آب در میآیند.



