روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | همیشه آدم خیالبافی بودم. از بچگی می‌توانستم بی‌خیال جمع و اسباب‌بازی‌ها شوم، مغزم را روشن کنم و سر از دشتی زرد و مواج در‌آورم و با کفش‌های چسبی صورتی‌ای که یک روز پشت ویترین مغازه‌ای در امیرآباد دیده بودم، از روی سنگ‌های بزرگ کف رودخانه‌ای بپرم و ماجراجویی کنم؛ در خیال.

بچه‌م هم خیالباف شد. به خاک تازه‌اش آب و کود دادم و گذاشتم تخیلش رشد کند، جان بگیرد. تشویقش کردم برای هر اتفاق کوچک و تکراری که شاید به چشم خیلی‌ها نیاید قصه بسازد و به بی‌مزگی‌های روزانه، پر و بالی جذاب بدهد.من و دخترم هر روز خیالبافی می‌کنیم. هر روز قصه‌ موجوداتی را ادامه می‌دهیم که وجود ندارند. اسباب‌بازی و تبلت و تلویزیون رو هُل می‌دهیم کنار و با خیال‌مان بازی می‌کنیم. اما هر روز به او یادآوری می‌کنم که این فقط یک بازی زیباست.

بچه می‌داند که در دنیای واقعی پری‌ای وجود ندارد و قرار نیست هیچ غولی از چراغی جادویی بیرون بیاید و آرزوهایمان را برآورده کند. همیشه به او یادآوری می‌کنم که قهرمانی برای نجات ما در کار نیست و خودمان باید راه رهایی از مخمصه‌ها را پیدا کنیم. بچه مطمئن است که هیچ یک از آن موجودات عجیب‌وغریب فیلم‌های تخیلی سر از زندگی واقعی‌اش در نخواهند آورد.می‌داند که«آدم بد» های شهر الزاما شاخ و دندان‌های تیز ندارند.

می‌داند که با ورد و جادو و آرزو (یا هر اسم دیگری که برایش بلدید) مشکلی حل نخواهد شد، سختی‌ای آسان نخواهد شد. همیشه به او یادآوری می‌کنم که ما داریم تخیل‌مان را به بازی می‌گیریم. می‌خواهم از حقیقت مطلع باشد و آگاهانه خیالبافی کند. می‌خواهم در حد نیازش بداند که در جهان دور و برش واقعا چه می‌گذرد اما برای بهتر و جذاب‌ و باکیفیت‌تر گذراندن عمر، گاهی به قدرت ویژه‌اش پناه ببرد. مهم است که در جست‌وجوی حقیقت باشیم. مهم است که یک خیالبافِ آگاه باشیم نه یک احمق غرق شده در رویا.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.