روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | او را از بغداد به همدان آوردند و در همان مکتبی که برای مریدان و شاگردان سخن می‌گفت، محبوسش کردند. بعد شب است و شهر در خواب است.قاضی‌القضات بی‌سیرت شبانه حکم به اعدام می‌دهد تا حرف و حدیث و اعتراضی پیش نیاید.او را شبانه بر دار می‌کشند؛در ۳۳سالگی که نزدیک است به سن آسمانی مسیح.گفته‌اند حتی پیش از دار،شمع‌آجینش کرده‌اند.پوست از بدنش برکرده‌اند و در پارچه‌ای پیچیده‌اند و بعد سوزانده‌اند و خاکسترش را به باد سپرده‌اند و… «حسد بر زندگی عین‌القضات» را سال ۸۷ (اگر اشتباه نکنم) گرفتم.چون شهید بر دار است و کشته حقیقت.

کتاب را مسعود کیمیایی نوشته است.رمان‌گونه‌ای از زندگی عین‌القضات که مرا به خانه او کشاند. جوان بودم اما مراعات ادب را همچنان می‌دانستم.وقت گرفتن از مسعود کیمیایی هم آنقدرها ساده نبود. با این حال موبایلم را روشن کردم که پنهانی فیلم بگیرم.موبایل‌های آن روز البته چندان پیشرفته نبود.با این حال گذاشتم در دستم روشن باشد بلکه بعدها شبیه خاطراتی دور از آنها یاد کنم.اولین‌بار بود می‌دیدمش و اولین‌بار بود که به خانه‌اش می‌رفتم.

آنچه از فضای خانه یادم است، نوعی سنگینی است و شور.نمی‌دانم. شاید اگر دوباره پا به آنجا بگذارم،حس و حال دیگری داشته باشم.با این حال،حسی که آن روزها من از آن خانه گرفتم این بود.کیمیایی در اولین برخورد چنان مواجهه موقرانه‌ای داشت که تعجب کردم.به هر حال یک روزنامه‌نگار تازه‌کار ادبی که من باشم آنقدرها هم جای تحویل گرفتن نداشت. با این حال هیچ‌وقت برخورد بزرگوارانه‌اش از یادم نمی‌رود. از کتاب و کتابخوانی و مطالعه حرف زد و چیزی قریب به این مضمون گفت که خوشحال است هنوز هم زندگی عین‌القضات برای جوانی مثل من خواندنی است.

موبایل همچنان روشن بود و زاویه آن را طوری در دستم تنظیم کرده بودم که متوجه نباشد اما هر چیزی را تصویربرداری کنم. به این ترتیب با شرمندگی صحبت‌های بزرگوارانه کیمیایی را می‌شنیدم و همچنان چشم به نمایشگر کوچک موبایلم داشتم. از یک‌سو خوشحال بابت اینکه تمام تصاویر در حال ضبط است،از سوی دیگر شرمنده اینکه چرا به ایشان نگفته‌ام و بی‌اجازه در حال تصویر گرفتنم.در پایان مصاحبه هم کتاب را از من گرفت و امضا کرد و جمله‌ای صمیمانه پای آن نوشت.دستی گرم دادیم و دوباره تحسینم کرد.

درحالی‌که اصلا چیز زیادی درباره کتاب نگفته بودم و بیشتر شنیده بودم. ضبط را که برداشتم،همچنان حواسم به موبایلم بود و خوشحال از اینکه یک ساعتی تصاویری از مسعود کیمیایی را ضبط کرده‌ام. با این حال کنار در که رسیدیم گفت:«عیبی هم نداره». از گوشه چشم نگاهش می‌کردم.جلوتر که رفتیم و از در که بیرون می‌رفتم پرسیدم:«چی استاد؟ فرمایشی داشتید که مونده باشه و نگفته باشید؟» کیمیایی (نقل به مضمون) گفت:«نه، فقط نگاه کن اگر تصویرش خوب درنیومد، پاک کن!»

با لبخندی آرام این جمله را گفت و چشمانی که هیمنه‌ای از هوش و تجربه داشت.در را که می‌بست، آنقدر شرمنده بودم که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.می‌دانید؟ برجستگی بعضی آدم‌ها فقط به هنرمندی یا نویسندگی و زیست هنری نیست. هوشی غریزی نیاز دارد و تجربه‌ای که در لحظه بداند موقعیتی که در آن قرار گرفته چگونه است. هیچ‌وقت نفهمیدم کیمیایی از کجا فهمید که در حال تصویربرداری هستم. من بی‌اجازه تصویر گرفته بودم و او مرا شرمنده کرده بود. شب، همه را از حافظه موبایل پاک کردم.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.