هفت صبح| تا حالا پیش آمده که در آینه به خودتان نگاه کنید و برای یک لحظه حس کنید کسی که می‌بینید، واقعاً شما نیستید؟ یا مثلاً بعضی وقت‌ها حس کنید انگار از خودتان جدا شده‌اید و دارید زندگی‌تان را از دور تماشا می‌کنید؟ یا شاید بعضی اتفاقات زندگی‌تان هست که اصلاً یادتان نمی‌آید، انگار یک نفر تکه‌ای از فیلم زندگی‌تان را برش داده و انداخته دور. راستش این حس‌ها خیلی عجیب هستند، اما خیلی از ما تجربه‌شان کرده‌ایم. روندی که در روان‌شناسی به آن «تجزیه» می‌گویند. پدیده‌ای که نشان می‌دهد چرا بعضی از ما در زندگی‌«گیر» می‌کنیم.

 

وقتی تغییر نقش، حال خوب می‌دهد


اول از همه باید توجه داشته باشیم که این اتفاق همیشه هم بد نیست. اتفاقاً ذهن ما خیلی باهوش است و برای اینکه ما را نجات دهد، یاد گرفته که خودش را با شرایط وفق دهد. مثلاً وقتی غرق در یک فیلم یا کتاب می‌شوید و اصلاً نمی‌فهمید یک ساعت است که زمان گذشته و صدای تلفن را نمی‌شنوید، این یک جور تجزیه است، اما یک نوع مفید سالم آن. ذهنتان بقیه دنیا را خاموش می‌کند تا شما بتوانید از آن لحظه لذت ببرید.یا مثلاً یک خانم را تصور کنید که صبح در شرکت، یک مدیر جدی و قاطع است و همه از او حساب می‌کنند. اما همین خانم، وقتی عصر به خانه می‌رود، تبدیل به یک مادر مهربان می‌شود که با تمام وجود بچه‌اش را بغل می‌کند و نوازش می‌کند.

 

اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این تغییر نقش از کنترل ما خارج شود. بعضی وقت‌ها، تجزیه دیگر یک انتخاب نیست، بلکه یک «راه فرار» است. این اتفاق معمولاً وقتی می‌افتد که ما در کودکی یا جوانی، ضربه‌های روحی خیلی سختی خورده‌ایم؛ چیزهایی که برای آن زمانِ ما، تحمل‌ناپذیر بوده‌اند. برای اینکه بهتر بفهمیم چه اتفاقی می‌افتد، ذهن را مثل یک کامپیوتر فرض کنید. وقتی فشار روی سیستم خیلی زیاد شود یا یک ویروس مهلک وارد شود، کامپیوتر برای اینکه کاملاً نسوزد و از کار نیفتد، بعضی از برنامه‌ها را غیرفعال می‌کند و می‌اندازد توی پوشه‌های مخفی و قفل‌شده. 


همین اتفاق در روح ما هم می‌افتد. ذهن ما برای اینکه ما را از رنج‌های شدید نجات دهد، بعضی از احساسات و خاطرات را جدا می‌کند و می‌برد می‌گذارد توی یک جعبه و درش را قفل می‌کند. مثلاً کودکی را تصور کنید که در مدرسه توسط معلمش به شدت تحقیر شده است. آن کودک برای اینکه بتواند هر روز به مدرسه برود و زندگی کند، حس «ارزشمند بودن» خودش را جدا می‌کند و می‌ریزد داخل یک جعبه ذهنی و قفلش می‌کند. سال‌ها بعد، وقتی آن کودک بزرگ می‌شود و مثلاً یک مدیر موفق می‌شود، ناگهان در یک موقعیت ساده، یک حس بی‌ارزشی شدید به سراغش می‌آید؛ بدون اینکه بداند چرا! در واقع آن جعبه قدیمی باز شده و آن کودکِ تحقیرشده، دوباره در دنیای بزرگسالان ظاهر شده است.

 

می‌دانم اما نمی‌توانم تغییر کنم


یکی از سخت‌ترین حس‌های دنیا این است که با تمام آگاهی‌تان، باز هم همان اشتباهات قدیمی را تکرار کنید. خیلی‌ها در جلسات مشاوره می‌گویند: «من کاملاً می‌دانم مشکل کجاست، می‌دانم چرا این رابطه برایم سمی است یا چرا باز هم دارم همان اشتباه را می‌کنم، اما انگار یک نیرویی درونم هست که اجازه نمی‌دهد تغییر کنم.»این دقیقاً همان جایی است که «حالت‌های تجزیه» وارد بازی می‌شوند. دلیلش هم ساده است: وقتی ما با کسی حرف می‌زنیم یا کتاب می‌خوانیم، در واقع داریم با بخش «منطقی» و «هوشیار» خودمان حرف می‌زنیم. این بخش هر چیزی را می‌داند، تحلیل می‌کند و راه حل هم دارد. اما این بخش منطقی، به آن جعبه‌های قفل‌شده‌ ناخودآگاه دسترسی ندارد.


یک مثال بزنیم: تصور کنید راننده‌ای پشت فرمان ماشین نشسته است. او کاملاً می‌بیند که باید به راست بپیچد و تمام قوانین رانندگی را هم بلد است. اما ترمزها و فرمان ماشین در اثر یک تصادف قدیمی، کاملاً قفل شده‌اند. حالا راننده هر چقدر هم که فریاد بزند یا قوانین را مرور کند، تا وقتی ترمزها تعمیر نشوند، ماشین به هیچ وجه به مسیر درست نمی‌رود. به همین دلیل است که فقط «حرف زدن» یا «دانستن» برای درمان این زخم‌ها کافی نیست؛ چون ما باید به سراغ تعمیر ترمزها برویم، نه اینکه فقط به راننده یاد بدهیم چطور رانندگی کند.

 

  وقتی دنیا شبیه کارتون می‌شود


بعضی وقت‌ها این جدایی از خود، شکل‌های عجیبی به خودش می‌گیرد. مثلاً بعضی‌ها حس می‌کنند از بدنشان جدا شده‌اند. انگار دارند زندگی‌شان را از پشت یک شیشه تماشا می‌کنند یا شبیه یک ربات شده‌اند که هیچ حسی ندارد. حتی بعضی‌ها حس می‌کنند دنیا دیگر واقعی نیست و همه چیز شبیه یک فیلم یا یک دنیای کارتونی شده است. انگار از یک جای دیگر آمده‌اند و این آدم‌هایی که دورشان هستند، واقعی نیستند.این در واقع تلاش ذهن است تا از فشار عصبی شدید فاصله بگیرد. وقتی درد عاطفی به قدری زیاد شود که تحملش ممکن نباشد، ذهن دکمه‌ «جدا شدن» را می‌زند تا ما کمتر آسیب ببینیم. البته آدم‌های سالم هم ممکن است گاهی به خاطر خستگی زیاد، کم‌خوابی یا اضطراب، برای چند لحظه این حس را داشته باشند، اما وقتی این اتفاق زیاد بیفتد، یعنی یک زخم قدیمی در روح ما هست که هنوز باز است.

 

تکه‌های گمشده  و شخصیت‌های مختلف


در دنیای تجزیه، حالت‌های مختلفی وجود دارد. بعضی‌ها «سیاه‌چاله‌هایی» در حافظه‌شان دارند؛ یعنی تکه‌هایی از خاطرات زندگی‌شان را اصلاً به یاد نمی‌آورند. بعضی‌ها هم ناگهان تصمیم می‌گیرند از زندگی‌شان فرار کنند، به شهری دیگر بروند و آن‌جا با یک نام، شغل و هویت کاملاً جدید زندگی کنند، بدون اینکه یادشان بیاید اصلاً کی بوده‌اند.حتی در موارد خیلی نادر، این اتفاق به قدری شدید می‌شود که یک آدم، چندین شخصیت کاملاً متفاوت در خودش دارد. هر شخصیت ممکن است یک اسم، یک لهجه و حتی یک مدل راه رفتن داشته باشد. اگر شما هم حس می‌کنید در گذشته گیر کرده‌اید یا مدام اشتباهاتتان را تکرار می‌کنید، بدانید که شما آدم ضعیفی نیستید.

 

اتفاقاً شما در کودکی یا جوانی، برای اینکه بتوانید زنده بمانید و تحمل کنید، استراتژی‌های خیلی هوشمندانه‌ای به کار گرفتید. ذهن شما با «جدا کردن بخش‌های آسیب‌دیده»، شما را از فروپاشی نجات داد. اما امروز، دیگر نیازی به آن دیوارهای دفاعی نیست.امروز زمان آن است که آن تکه‌های گمشده را پیدا کنیم و آن‌ها را به خانه برگردانیم. باید قبول کنیم که «فقط دانستن کافی نیست». خواندن کتاب یا تحلیل کردن مشکلات، مثل این است که عکس یک نقشه را تماشا کنیم؛ اما درمان واقعی، یعنی راه افتادن در آن نقشه و رسیدن به آن نقاط تاریک.شاید وقت آن رسیده که دست آن بخش گمشده را بگیرید و او را به خانه برگردانید.