هفت صبح| فرار همیشه از لحظه‌ای شروع نمی‌شود که آژیر پلیس به صدا درمی‌آید. گاهی سال‌ها پیش آغاز شده، از کودکی، از خانه، از پدری که هر شب به جای قصه، فوت‌وفن دروغ گفتن یاد داده است. «لاکی» دقیقا درباره همین نوع فرار است. زنی که از همان نمای نخست، با صورتی آرام و ذهنی همیشه آماده برای نقشه بعدی، وارد قاب می‌شود، انگار دنیا از همان ابتدا برای او یک میدان تعقیب بوده است.

یک چمدان ده میلیون دلاری، شوهری که ناپدید شده، مافیایی که خون می‌خواهد و مأمور اف‌بی‌آی که لحظه‌ای دست از تعقیب برنمی‌دارد، فقط ظاهر ماجراست. زیر این لایه پرهیجان، سریالی نشسته که درباره میراثی حرف می‌زند که هیچ دادگاهی نمی‌تواند مصادره‌اش کند، میراث یک تربیت اشتباه. اقتباس تلویزیونی جاناتان تروپر از رمان ماریسا استیپلی، از همان قسمت نخست تصمیم می‌گیرد برای گرم شدن وقت تلف نکند. داستان درست از وسط انفجار آغاز می‌شود، جایی که مخاطب باید همراه شخصیت اصلی بدود، نفس بگیرد و قطعه‌های پازل را در مسیر جمع کند. این انتخاب، بزرگ‌ترین نقطه قوت «لاکی» است. سریال به مخاطب اعتماد می‌کند و همه چیز را با قاشق در دهان او نمی‌گذارد.

 

‌  قهرمانی که هرگز نمی‌توان به او اعتماد کرد


اگر قرار باشد تنها یک دلیل برای دیدن «لاکی» انتخاب کنیم، آن دلیل آنیا تیلور جوی است. او شخصیتی ساخته که مدام میان آسیب‌پذیری و خطر نوسان می‌کند. لحظه‌ای شبیه کودکی گمشده به نظر می‌رسد و چند دقیقه بعد، با آرامشی عجیب، پیچیده‌ترین دروغ ممکن را می‌بافد. تیلور جوی این تناقض را با کمترین اغراق اجرا می‌کند، نه دنبال قهرمان‌سازی است و نه تلاش می‌کند از لاکی هیولایی تمام‌عیار بسازد.


نقطه جذاب شخصیت، همین خاکستری بودن اوست. لاکی آدم‌های بی‌گناه را فریب می‌دهد، از احساسات دیگران استفاده می‌کند، هویت عوض می‌کند و برای زنده ماندن، تقریبا هر کاری انجام می‌دهد. با این حال، مخاطب بارها خودش را در حال تشویق او پیدا می‌کند. سریال از این تضاد، بازی جذابی می‌سازد، بازی‌ای که هر قسمت، مرز میان مجرم و قربانی را کمرنگ‌تر می‌کند.در این میان، تیموتی اولفینت در نقش پدر زندانی لاکی، یکی از بهترین اجراهای سریال را ارائه می‌دهد.

 

مردی که حتی پشت میله‌های زندان هم رشته‌های بازی را در دست دارد. او پدری است که عشق را با آموزش کلاهبرداری اشتباه گرفته و دخترش را به انسانی تبدیل کرده که بلد است از هر قفلی عبور کند، اما راه ورود به یک زندگی عادی را پیدا نمی‌کند.ژرابطه این پدر و دختر، قلب تپنده سریال است. هر تماس تلفنی میان آنها شبیه مسابقه‌ای میان محبت و فریب است. مخاطب هم مثل لاکی هرگز مطمئن نیست کدام جمله از روی علاقه گفته شده و کدام بخشی از یک نقشه تازه است.

 

تعقیبی که فرصت نفس کشیدن نمی‌دهد


«لاکی» عاشق حرکت است. دوربین مدام در حال دویدن است، از هتل‌های مجلل لاس‌وگاس تا جاده‌های سوزان نوادا، از صندوق عقب خودروها تا مهمانی‌های اشرافی. قسمت نخست، ریتمی دارد که یادآور تریلرهای کلاسیک تعقیب و گریز است، هر چند دقیقه یک غافلگیری، یک خیانت یا یک فرار تازه.خوشبختانه این هیجان قربانی آشفتگی تصویری نشده است. برخلاف بسیاری از آثار اکشن امروز که تدوین بریده‌بریده جای طراحی صحنه را گرفته، اینجا همه چیز خوانا و دقیق است. تماشاگر موقعیت جغرافیایی شخصیت‌ها را می‌شناسد، مسیر فرار را دنبال می‌کند و ضربه‌های اکشن را احساس می‌کند.
در کنار این ضرباهنگ، حضور آنجانو الیس در نقش مأمور رند، تعادل جذابی ایجاد کرده است.

 

او مأمور کلیشه‌ای نیست که فقط فریاد بزند و اسلحه بکشد. خستگی، تجربه و سماجت را هم‌زمان در چهره‌اش می‌توان دید. هر بار که او و لاکی روبه‌روی هم قرار می‌گیرند، سریال چند درجه جذاب‌تر می‌شود.آنت بنینگ هم با حضور کوتاه اما موثرش، یکی از سردترین شخصیت‌های داستان را خلق می‌کند، زنی که لبخند می‌زند، چای تعارف می‌کند و چند دقیقه بعد، دستور قتل صادر می‌کند. حضور او وزن درام را بالا می‌برد و فضای مافیایی داستان را باورپذیرتر می‌کند.موسیقی آغازین با صدای فیونا اپل نیز از آن تیتراژهایی است که بعد از پایان قسمت، همچنان در ذهن می‌ماند. قطعه‌ای پرانرژی که کاملا با شخصیت سرکش و پیش‌بینی‌ناپذیر لاکی هماهنگ است.

 

سرعت همیشه جای عمق را پر نمی‌کند


با همه امتیازهایش، «لاکی» گاهی بیش از اندازه شیفته هیجان می‌شود. فیلمنامه آنقدر مشتاق غافلگیر کردن مخاطب است که چند بار مرز باورپذیری را پشت سر می‌گذارد. فرارهایی که بیش از حد آسان اتفاق می‌افتند، تصادف‌های خوش‌شانس و راه‌حل‌هایی که درست در آخرین ثانیه از راه می‌رسند، کم‌کم این احساس را ایجاد می‌کنند که خودِ شانس، مهم‌ترین شخصیت داستان است.
مشکل دیگر، نوسان لحن است. سریال یک لحظه می‌خواهد اکشنی پرزرق‌وبرق باشد و لحظه‌ای بعد، درباره آسیب‌های روانی، وابستگی خانوادگی یا هویت زنانه حرف بزند. این تغییر مسیر همیشه نرم و طبیعی نیست.

 

بعضی سکانس‌های احساسی پیش از آنکه فرصت اثرگذاری پیدا کنند، زیر موج تعقیب بعدی دفن می‌شوند. با این حال، «لاکی» آنقدر باهوش هست که هر بار پیش از افت کامل، برگ برنده تازه‌ای رو کند، یک بازیگر درخشان، یک پیچش داستانی، یک دیالوگ خوب یا یک سکانس تعقیب خوش‌ساخت. همین ویژگی باعث می‌شود هفت قسمت سریال، با وجود لغزش‌هایش، هرگز خسته‌کننده نشود. «لاکی» قرار نیست تعریف تازه‌ای از ژانر جنایی ارائه کند، اما به‌خوبی می‌داند سرگرمی باکیفیت چگونه ساخته می‌شود. سریالی که مهم‌ترین سرمایه‌اش نه چمدان ده میلیون دلاری، نه تیراندازی‌ها و نه انفجارهایش است، سرمایه واقعی آن، زنی است که هر بار خیال می‌کنید شناختیدش، با یک دروغ دیگر همه تصورتان را به هم می‌ریزد. همین رازآلود بودن، بزرگ‌ترین دلیل ماندن پای این تعقیب پرهیجان است.