طالقانی؛ مرد عدالت و آزادی
طالقانی، روحانی نواندیش و آزادیخواه، از حامیان مصدق و بنیانگذار نهضت آزادی بود
هفت صبح| امروز سالروز درگذشت فردی است که بعد از گذشت 47 سال از فوت او، هنوز اندیشههایش به عنوان نمونهای مترقی و انسانمدارانه، آزادیخواهانه و عدالتمحور مورد توجه و بحث صاحبنظران است؛ آیتالله سید محمود طالقانی که چهرهای ماندگار در تاریخ سیاسی ایران از خود به یادگار گذاشته است؛ فردی که تا آخرین لحظه عمرش بر دو معنای عدالت و آزادی تأکید کرد و در عین حال در راه تحقق این دو، زندگیاش را صرف مبارزه کرد؛ اویی که میکوشید همیشه جذب حداکثری داشته باشد و به رواداری با گروههای مختلف سیاسی معروف بود.
از گلیرد تا قم و نجف
سید محمود طالقانی در ۱۳ اسفند ۱۲۸۹ در روستای گلیرد طالقان، در خانوادهای اهل علم متولد شد. پدرش، سید ابوالحسن طالقانی، از مجتهدان برجسته تهران بود که به نوعی نخستین آموزگار او در مسیر فقاهت محسوب میشد. طالقانی تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ملارضا در میدان امینالسلطان تهران آغاز کرد و سپس، برای تکمیل علوم دینی، راهی حوزههای علمیه قم و نجف شد.
در مدرسه فیضیه و رضویه، در درس استادانی چون عبدالکریم حائری یزدی و سید شهابالدین مرعشی نجفی حاضر شد. او در سال ۱۳۱۰، مخفیانه به نجف رفت تا در درس سید ابوالحسن اصفهانی و محمدحسین غروی اصفهانی شرکت کند. با این همه، وجه شاخص طالقانی صرفا فقاهت نبود، بلکه نواندیشی او در فهم اسلام بود. همین نگاه و تفسیرهای نوی او بود که سنگ بناهای نوشتن تفسیر شش جلدی قرآن را بنیان نهاد تا بعدتر کتاب «پرتویی از قرآن» نوشته شود.
ورود به سیاست در دوره رضاشاه
ورود رسمی طالقانی به عرصه سیاست، با اعتراض به طرح کشف حجاب بود. در سال ۱۳۱۸ هنگامی که از کنار کلانتری شماره چهار تهران میگذشت و درگیری لفظی او با مأمورانی که حجاب را از سر زنی کشیده بودند، به دستگیریاش انجامید. هرچند برخی گفتهاند این دستگیری، به دلیل نداشتن جواز عمامه و پاسخ تند او به توهین مأموران بوده است. او بازداشت میشود و در نهایت با پادرمیانی پدرش که اعتباری نزد رضاشاه داشت، محمود طالقانی به دو ماه حبس قابل خرید محکوم میشود.
همکاریها با ملیها
بعد از شهریور ۱۳۲۰ و پایان دوره سلطنت رضا شاه، طالقانی فعالیتهای خود را در انجمنی به نام «کانون اسلام» با سرپرستی خود و با کمک مالی محمدعلی مهیاری ادامه داد. در این انجمن افرادی مانند مهدی بازرگان، یدالله سحابی و محمد علی بامداد فعالیت میکردند. هدف اصلی این انجمن ارائه اسلام به مثابه دینی سازگار با نوگرایی و علم و زدودن خرافات رایج از چهره مذهب بود.
طالقانی مدیریت نشریه «دانشآموز» را هم برعهده داشت؛ نشریهای که ارگان رسانهای کانون اسلام بود. دهه ۱۳۳۰، نقطه عطفی در زندگی سیاسی طالقانی بود. او که از حامیان جدی دکتر مصدق در جریان نهضت ملی شدن نفت بود، با وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت مصدق، به نهضت مقاومت ملی پیوست و در اواخر دهه ۳۰ و با شروع مجدد فعالیتهای جبهه ملی، طالقانی به شورای مرکزی آن راه یافت و حتی سخنرانی افتتاحیه کنگره جبهه ملی را در سال ۱۳۴۰ ایراد کرد.
تأسیس نهضت آزادی
بعد از این دوره طالقانی و برخی از جمله بازرگان و سحابی، در پی ایجاد ساختاری جدید بودند که مبانی اسلامی نیز در دستور کار سیاسی-تشکیلاتی خود قرار بگیرد. از طرفی جبهه ملی بعد از سقوط دولت مصدق به شدت در تنگنا قرار داشت و فعالیتش به شدت زیرنظر حکومت قرار داشت و محدودیتهای بسیاری بر آن قرار داده شد؛ همه این شرایط دست به دست هم داد تا طالقانی، بازرگان و سحابی در سال 1340 «نهضت آزادی ایران» را تأسیس کنند.
باید این تشکیلات را انشعابی از جبهه ملی دانست؛ انشعابی که در آن گروهی میخواستند با نهضت آزادی گفتمان ملیگرایی اسلامی را ترویج دهند و به نوعی هم بر اسلام سیاسی تأکید کنند و هم همزمان ملیگرایی مصدق را پی بگیرند. در مرامنامه نهضت هم بر این مسئله تأکید شده، چنانکه چهار محور به طور مشخص مورد اشاره قرار گرفته است؛ در این مرامنامه مؤسسان نهضت این طور خود را معرفی کردهاند: نخست، «مسلمانیم نه به این معنی که یگانه وظیفه خود را روزه و نماز بدانیم. بلکه ورود ما به سیاست و فعالیت اجتماعی منباب وظیفه ملی و فریضه دینی بوده دین را از سیاست جدا نمیدانیم».
دوم، «ایرانی هستیم ولی نمیگوییم که هنر نزد ایرانیان است و بس. ایران دوستی و ملی بودن ما ملازم با تعصب نژادی نیست و بالعکس مبتنی بر قبول نواقص و معایب خود و احترام به فضائل و حقوق دیگران است». سوم، «تابع قانون اساسی ایران هستیم» و چهارم، «مصدقی هستیم و مصدق را از خادمین بزرگ افتخارات ایران و شرق میدانیم ولی نه به آن معنی و مقصدی که از روی جهل و غرض تهمت زده مکتب او را مترادف با هرج و مرج و تقویت کمونیسم و تعصب ضد خارجی و جدایی ایران از جهان معرفی کردهاند». این مرامنامه علاوه بر آنکه نوع نگاه نهضت آزادی به عرصه سیاست را نشان میداد، نشاندهنده مشی مؤسسان آن از جمله طالقانی نیز بود.
فصل زندان و تبعید
سالهای ۱۳۴۰ و ۱۳۴۱، دوران اوجگیری مبارزات طالقانی حکومت پهلوی بود. در سوم بهمن ۱۳۴۱، او در منزل خود بازداشت شد. اما اوج این فشارها، به قیام تاریخی ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بازمیگردد. در آن ایام، طالقانی اعلامیهای با عنوان «دیکتاتور خون میریزد» را منتشر کرد که باعث دستگیری مجدد او، مهدی بازرگان و یدالله سحابی شد. دادگاه نظامی، آنها را به ۱۰ سال زندان محکوم کرد.
طالقانی در زندان به تدریس قرآن و نهجالبلاغه میپرداخت و عمدتا با نیروهای مارکسیست به مباحثه میپرداخت. گفته میشود کتاب معروف او یعنی پرتوی از قرآن نیز در همان زمان پایهریزی شد. طالقانی پس از ۶ سال، در ۹ آبان ۱۳۴۶ از زندان آزاد شد. او در سال ۱۳۵۰، به دلیل حمایت از مردم فلسطین بار دیگر دستگیر و به شهرهای زابل و بافت تبعید شد. این تبعید یکسالونیمه، آخرین برخورد شدید نظام پهلوی با او پیش از انقلاب بود.
نسبت طالقانی با مجاهدین خلق
یکی از فصلهای مهم زندگی سیاسی سید محمود طالقانی ارتباط او با سازمان مجاهدین خلق است؛ ارتباطی که در ابتدای تأسیس سازمان مجاهدین حکایت از همراهی طالقانی دارد اما در ادامه و با تغییر مانیفست برخی از اعضای سازمان، این همراهی شکل دیگری به خود میگیرد. سازمان مجاهدین خلق را باید ماحصل انشعاب از نهضت آزادی بدانیم.
در مانیفست نهضت آزادی فعالیت مسلحانه جایی ندارد و همین مسئله باعث میشود طیف جوان نهضت که باور به اقدامات مسلحانه داشتند، به سمت تشکیل گروهی اسلامگرا، چپگرا و البته مسلحانه حرکت کنند و سازمان مجاهدین خلق با این نگاه در سال 1344 تشکیل میشود. محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان، بنیانگذاران سازمان، هر سه از فعالان مسلمان جبهه ملی دوم محسوب میشدند که بعد از تشکیل نهضت آزاد، به حمایت از نهضت پرداختند و با همراهی عبدالرضا نیکبین رودسری معروف به عبدی که او نیز عضو نهضت آزادی بود، هسته اولیه سازمان مجاهدین را تشکل دادند اما فعالیت مجاهدین تا سال 50 بدون هرگونه نامی و بدون هیچ بیانیهای ادامه داشت تا آنکه اولین بیانیه سازمان چهارسال بعد از تشکیلش یعنی در سال 50 منتشر شد.
در این بیانیه آمده بود: «هسته اولیه سازمان که هماکنون برای اولین بار نام آن را فاش میکنیم در شش سال قبل و با شرکت برخی از کادرهای سابق نهضت آزادی ایران به شکل مخفی بنیاد یافت». حنیفنژاد هم درباره تشکیل سازمان گفته بود: «مدتی بود که با سعید محسن و عبدالرضا نیکبین آشنا شدم. با هم قرار گذاشتیم که مطالعاتی داشته باشیم. قرار بر این گذاشتیم که افرادی را در دور خودمان عضوگیری کنیم و آنها را به مطالعه بکشانیم». با بررسی نظرات و آراء موسسان سازمان و البته شیوه مبارزه آنها علیه نظام پهلوی میتوان دریافت که شیوه مبارزه آنها به شدت تحت تأثیر مبارزات کشورهای آمریکای لاتین بود.
در این میان سعید محسن و حنیفنژاد به نوعی رابطه مرید و مرادی با طالقانی داشتند و از زمان دانشجوییشان که به مسجد هدایت رفتوآمد میکردند پای سخنان طالقانی مینشستند. پس از آزادی طالقانی از زندان محمد حنیفنژاد به دیدار او میرود و طالقانی نیز با رویی خوش از او استقبال میکند و از اینکه گروهی تازه با هدف مبارزه تأسیس شده، ابراز خوشنودی میکند. طالقانی گرچه عضو نهضت آزادی بود و از نظر تشکیلاتی قائل به مبارزه مسلحانه نبود اما از هر نوع حمایتی از سازمان مجاهدین در این مقطع دریغ نمیکرد.
برای مثال در سال 1349 که 9 نفر از اعضای مجاهدین با دسیسه ساواک در زندان بعثیهای عراق گرفتار شده بودند، طالقانی نامهای به امام خمینی مینویسد و ضمن تعریف از نیروهای مجاهدین و تشبیه آنها به اصحاب کهف از امام خمینی میخواهد که در عراق به آنها کمک کند یا آنکه در شهریور سال50 و در پی لو رفتن سازمان و دستگیری بیش از 50نفر از کادر رهبری و اعضای فعال مجاهدین و اعتراف یکی از اعضای سازمان به ارتباط طالقانی با مجاهدین، طالقانی هم دستگیر و بازداشت و به زابل تبعید میشود.
طالقانی در زابل بود که خبر اعدام حنیفنژاد و محسن را در خرداد سال 1351 شنید. حنیفنژاد، محسن و بدیعزادگان، عبدالرسول مشکینفام و عسگریزاده در میدان چیتگر تهران تیرباران شدند و طالقانی از شنیدن این خبر به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و در وصف بنیانگذاران سازمان از عناوینی مثل «مسلمانان راستین» و «گوهرهایی که در تاریکی درخشیدند» و «شاگردان مؤمن و دل داده مکتب قرآن» استفاده کرد.
تغییر ایدئولوزی سازمان و قطع حمایت طالقانی از آنها
رابطه خوب طالقانی با سازمان مجاهدین تا سال 54 ادامه داشت؛ یعنی زمانی که اعضای اصلی سازمان در زندان بودند، تقی شهرام از اعضای ردهبالای سازمان که توانسته بود از زندان ساری فرار کند، گفتمانی تازه را در سازمان راه انداخت؛ اینکه مجاهدین باید رویکرد اسلامی را کنار بگذارند و با تکیه بر اندیشه مارکسیسم به ادامه مبارزه مسلحانه بپردازند.
تعداد زیادی از اعضای سازمان که بیرون از زندان بودند نیز به این تغییر گفتمان گرایش یافتند و نزدیک به تفکرات تقی شهرام و بهرام آرام شدند. در بخشی از بیانیه تغییر ایدئولوژی سازمان آمده بود: «در آغاز گمان میکردیم میتوانیم مارکسیسم و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم. اینک دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است. ما مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقه کارگرِ زیرِ سلطه است».
این بیانیه به شدت فضای سیاسی را تحت تأثیر قرار داد. مسئله مهم این بود که طیف اسلامگرای مجاهدین عموما در زندان بودند و عملا امکان مقابله با گفتمان شهرام را نداشتند؛ بنابراین در عرصه عملی و نه الزاما گفتمانی، از این تاریخ تا سال 57 و پیروزی انقلاب با یک سازمان مجاهدین فعال مواجهیم؛ سازمان مجاهدین مارکسیستی. بیانیه تغییر ایدئولوژی به سرعت در زندانها هم دست به دست شد و خشم بسیاری از نیروهای مجاهدین که در زندان بودند را برانگیخت. از طرفی سازمان درگیر تسویه حسابهای خونین هم شده بود و طیف تقی شهرام سعی میکرد مخالفان درونسازمانیاش را حذف کند؛ مثل قتل مجید شریف واقفی، مرتضی صمدیه لباف و رضا زندیپور که با عاملیت وحید افراخته که از نزدیکان شهرام بود، انجام شد.
طبیعی بود در چنین فضایی طالقانی هم مثل دیگر نیروهای اسلامگرا با تغییر ایدئولوژی سازمان موافق نباشد اما سعی کرد شخصا از آنچه در سازمان میگذرد، مطلع شود. شهرام و آرام نیز سعی میکردند از شخصیتهای روحانی و بانفوذ برای خود تأیید بگیرند یا دستِکم آنها را قانع به سکوت استراتژیک کنند. آنها با هاشمی رفسنجانی، بهشتی، لاهوتی و طالقانی تماس گرفتند و درخواست کردند که روششان را تأیید کنند. شهرام درباره ملاقات با طالقانی گفته بود که: «ظرف نیم ساعت ماجرای تغییر ایدئولوژی را شرح دادم.
در طول این مدت آقای طالقانی ساکت بود و حرفی نزد و حرف من تمام شد. با صدایی که آشکارا میلرزید پرسید: حالا اسم خودتان و سازمان را چه گذاشتهاید؟ گفتم: هیچ! همان سازمان مجاهدین خلق ایران که بر افروخته شد و گفت: شما حق نداشتید این کار را بکنید». بنا به اعترافات وحید افراخته که در این ملاقات حضور داشت، آنها در قبال اعتراض شدید طالقانی به او گفته بودند: «اگر صدایت درباره تغییر ایدئولوژی در بیاید، تو را میکشیم و وانمود میکنیم که رژیم تو را کشته و وانمود میکنیم که شهید شدهای». طالقانی هم در جواب میگوید: «من عمری از توپ و تانک رژیم آمریکایی نترسیدم. توقع دارید حالا از یک اسلحه قراضه شما بترسم». طالقانی در نهایت میگوید بعد از این روی کمک و حمایت من حساب باز نکنید.
ارتباط طالقانی با مجاهدین مارکسیست قطع شد تا سال 57 که با پیروزی انقلاب رهبران اصلی سازمان از زندان آزاد شدند. بعد از انقلاب طیف تقی شهرام به گروه پیکار معروف شد و سازمان مجاهدین اصلی یعنی همان طیف اسلامگرا بار دیگر به میدان آمد؛ با این وجود طالقانی سعی میکرد با نگاه تردید به همه مجاهدین از مارکسیستها تا اسلامگراهایشان مواجه شود و حمایتش همهجانبه نباشد. سال 58 یعنی چند ماه بعد از پیروزی انقلاب بود که رجوی، خیابانی و ابریشمچی به دیدار طالقانی میروند و طالقانی در این دیدار به آنها میگوید: «اگر اشتباهاتی بوده جبران کنید. اگر نقصهایی بوده، تکمیل کنید و اگر نارساییهایی بوده رساترش کنید.
از گرایش به چپ و راست برحذر باشید و بدانید ایدئولوژی واقعی باید براساس تعالیم قرآن و منطبق با آن باشد». مهدی طالقانی، فرزند آیتالله طالقانی، درباره این جلسه میگوید: «اینها میآمدند پیش آقا. یک بار که خود من هم خانه بودم، همین آقای خیابانی و آقای ابریشمچی و مسعود رجوی آمده بودند. آقا گفت نمیدانم شما ایدهتان چه شده ولی اقلا پدرانتان را میشناسم آدمهای خوب و متدینی بودند، خودتان را نمیدانم ولی اینقدر از طرف من مسئله ذکر نکنید». چند سال پیش سید محمود دعایی در گفتوگویی در پاسخ به این پرسش که چرا مجاهدین از طالقانی به عنوان «پدر طالقانی» یاد میکردند و آیا واقعا او حامی مجاهدین بود، گفته بود:
«مرحوم طالقانی در یکی از خطبههای نماز جمعه وقتی منافقین پیشنهاد داده بودند آیتالله طالقانی نامزد انتخابات ریاستجمهوری شود، خطاب به آنها عتاب کرد و گفت که غوره نشده، حلوا شدهاید! او در همان دوران که منافقین مدام از تعبیر پدرطالقانی استفاده میکردند، باور راسخ به امام داشت و اگر مجاهدین واقعا آیتالله طالقانی را الگوی خود میدانستند باید از راه امام پیروی میکردند». با ذکر این شرایط به نظر میرسد آیتالله طالقانی بعد از تغییر ایدئولوژی سازمان در سال 54 اعتمادش به مجموعه مجاهدین را از دست داد و بعد از انقلاب تا لحظه درگذشتش دیگر ارتباط معنادار و ملموسی با مجاهدین نداشت؛ هرچند مجاهدین برای کسب اعتبار همچنان سعی میکردند چنین القاء کنند که آیتالله طالقانی حامی ماست.
از نخستین نماز جمعه بعد از انقلاب تا درگذشت
پس از پیروزی انقلاب و بعد از به شهادت رسیدن آیتالله مطهری، آیتالله طالقانی به عنوان رئیس شورای انقلاب انتخاب و سپس به عنوان نخستین امام جمعه تهران از سوی امام خمینی منصوب میشود و در تاریخ 5 مرداد سال 1358 نخستین نماز جمعه را اقامه کرد و گفت: «امروز که طاغوتها و طاغوتیان سرنگون شدهاند و رهبری، رهبری الهی است، امامت است، عدل است، قسط است، باید ما و همه برادران در شهرها و قصبات و اطراف کشور همانطوری که امام خواستهاند، این صف را تشکیل بدهند، یعنی این صفی که اکنون در یک گوشه تهران با نبود وسایل یا پیشبینینکردن جا و محل و شرایط تشکیل شده، با همه کشور شیعه و کشور اسلامی و با همه برادران شیعه و سنی ما باید ارتباط خود را محکم کند و در همهجا کسانی که چنین شرایطی دارند، اقامه کنند.
این صفی است که نهتنها در داخل مرزهای ما باید به هم پیوسته شود، بلکه این حلقه که شل شده یا قطع شده با کشورهای اسلامی، باید پیوسته و همبسته شود. این چه قدرتی است، چه عظمتی است؟ آیا هیچ قدرتی در دنیا میتواند چنین صفی تشکیل بدهد؟» او در بخش دیگری از سخنانش مطرح کرد: «این خطرناکترین تحمیلات است؛ یعنی آنچه از خدا نیست، از جانب حق نیست، آنها را به اسم خدا به دستوپای مردم ببندند و مردم را از حکومت حیاتی بازدارند، حق اعتراض به کسی ندهند، حق انتقاد ندهند، حق فعالیت آزاد به مردم و مسلمانها و مردم آزاده دنیا ندهند. این همان اصراست، این همان اغلال است. دعوت اسلام، دعوت به رحمت و آزادی است...
هنوز مردم مستضعف ما چه در داخل و مرکز و اطراف و انحای کشور باور نمیکنند که رسالت اسلام و انقلاب ما برای آزادی است؛ چون عمل کمتر دیدهاند». طالقانی همچنین در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸، با کسب 3/79 درصد آراء، به عنوان نماینده اول تهران به مجلس خبرگان قانون اساسی راه یافت. او بعد از انقلاب همچنان علاقهمند مصدق بود و در 14 اسفند 1357 بر سر مزار او حاضر شد و به سخنرانی پرداخت و در شرایطی که نظرات شریعتی به شدت مورد نقد طیفهایی سیاسی قرار میگرفت، در اردیبهشت سال 1358 در دانشگاه تهران، از علی شریعتی، به شدت تجلیل کرد و به دفاع از او پرداخت.
سید محمود طالقانی در نهایت در تاریخ ۱۹ شهریور سال 1358 درگذشت. امام خمینی بعد از فوت طالقانی در پیامی نوشتند: «آقاى طالقانى یک عمر در جهاد و روشنگرى و ارشاد گذراند. او یک شخصیتى بود که از حبسى به حبس و از رنجى به رنج دیگر در رفت و آمد بود؛ و هیچگاه در جهاد بزرگ خود سستى و سردى نداشت. من انتظار نداشتم که بمانم و دوستان عزیز و پر ارج خودم را یکى پس از دیگرى از دست بدهم. او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود؛ زبان گویاى او چون شمشیر مالک اشتر بود؛ بُرنده بود و کوبنده. مرگ او زودرس بود و عمر او با برکت. رحمت خداوند بر پدر بزرگوار او، که در رأس پرهیزکاران بود، و بر روان خودش که بازوى تواناى اسلام».
عدالت و آزادی، دو محور اساسی اندیشه طالقانی
طالقانی در نگاه طیفهای مختلف سیاسی فردی آزادیخواه، اهل عدالت و نواندیش دینی بود. او سعی میکرد بازخوانیای را از اسلام ارائه دهد که متناسب با زندگی روز مردم باشد. طالقانی در دوره پیش از انقلاب که گفتمان عدالت در انحصار گروههای کمونیستیِ دلباخته به شوروی بود، سعی کرد عدالتخواهی را با وطندوستی و اسلام پیوند بزند و عدالت را نهفقط در حوزه اقتصادی، بلکه در مسائل سیاسی نیز لازم و ضروری میدانست و شاید بشود گفت از رهگذر عدالت بود که اندیشه او به آزادی نیز میرسید؛
این معنا که هرکس باید به حقوق خود دست یابد و نسبت به حقوقش تجاوز و تعدی نشود. او باور داشت که حق سیاسی و اظهارنظر در موضوعات مختلف، حقی است که همه فارغ از جنسیت، دین و نژاد باید به صورت عادلانه از آن بهرهمند باشند و حتی کسانی که مذهب و انبیا را هم نمیشناسند، مستثنا از این قاعده نیستند؛ بنابراین عدالت در نگاه طالقانی، داراشدن افراد از حقوق انسانی خود به نحو عادلانه بود.