کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۱۸۹۱
تاریخ خبر:
گزارشی از مراسم بدرقه سیروس ابراهیم‌زاده در خانه هنرمندان و خاطرات دوستان و همکاران این چهره ماندگار هنر ایران

سیروس ابراهیم‌زاده تکرار نمی‌شود

سیروس ابراهیم‌زاده تکرار نمی‌شود

ناهید کبیری، شاعر و همسر سیروس ابراهیم‌زاده از اقامت ناخواسته در آمریکا، لغو پروازها و حسرت بازگشت به تهران سخن گفت

هفت صبح| صبح چهارشنبه بیست‌ونهم مهرماه است و حیاط خانه هنرمندان ایران هوای پاییزی و گرفته‌ای دارد. برگ‌های خشک روی سنگفرش‌های پارک هنرمندان پخش شده و عده‌ای با لباس‌های تیره و چشم‌هایی نگران و منتظر، گوشه و کنار ایستاده‌اند. اینجا قرار نیست صحنه‌ای برای اجرای یک نمایش نو باز شود، سالن روبازی است برای وداع ابدی با مردی که صدای بم، آرام، کلمات شمرده و لحن طنازانه‌اش، بخشی جدانشدنی از حافظه شنیداری و تصویری چند نسل از مخاطبان هنر این مرز و بوم است: سیروس ابراهیم‌زاده.

64022982

مردی که سی‌ام شهریور در خاک آمریکا چشم از جهان فروبست و پس از روزها دوندگی، انتظار تلخ و طی مسافتی طولانی در پشت مرزهای هوایی بسته، بالاخره به خاک وطنش بازگشت تا در میان مردمی که دهه‌ها برایشان نوشت و بازی کرد، آرام بگیرد. فضای مراسم مثل بسیاری از تشییع‌های اهالی هنر این سال‌ها، همراه است از اشک، نوستالژی، افسوس و البته جای خالی چهره‌هایی که غیبت‌شان چشم را می‌زند؛ بازیگرانی که زمانی شانه به شانه او در ده‌ها اثر ماندگار حضور داشتند اما امروز جایشان روی صندلی‌های پلاستیکی چیده شده مقابل سن خانه هنرمندان خالی است. با این حال، مردم عادی، وفاداران تئاتر و رادیو و رفقای دیرین آمده‌اند تا نگذارند این آخرین سفر در سکوت و تنهایی برگزار شود.

 

  حسرت یک بلیت به مقصد تهران

کنار ورودی ایستاده است، با شانه‌هایی که زیر بار سنگین این هجران خمیده شده‌اند. ناهید کبیری، شاعر و همسر زنده‌یاد ابراهیم‌زاده، کانون توجه و تکیه‌گاه اندوه این جمع است. دستش را که می‌گیرند، چشم‌هایش پر از اشک می‌شود اما با همان وقار ادبی‌اش سعی می‌کند کلمات را از گلو بیرون بکشد. جلو می‌روم، سلام می‌کنم و از ماجرای تلخ این سفر بی‌بازگشت می‌پرسم. دستم را محکم می‌فشارد و با صدایی لرزان می‌گوید: «اتفاق وحشتناکی افتاد. من به طور قاطع می‌تونم بگم واقعا خطای پزشکی بود… البته همه میان و میگن بد حادثه بود، شاید هم سرنوشت این بوده، ولی من پایش ایستاده‌ام و میگم خطای پزشکی بود! چون سیروس واقعا خوب بود. حالش بد نبود. اصلا آماده سفر به ایران بود، قرار بود برگردیم تهران…»

 

کمی مکث می‌کند، دستمالش را روی گوشه چشمش می‌کشد و با دریغ ادامه می‌دهد: «متاسفانه بدشانسی آوردیم. پروازها لغو شد، راه‌ها بسته بود، هواپیما نبود تا تهران. ما مدام روزها را می‌شمردیم و فکر می‌کردیم بالاخره این راه‌ها باز میشه و میایم. ولی این آخرا دیدیم اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست و با خودمان گفتیم به هر شکلی که هست باید بیاییم، حتی اگر سخت باشه. رفتیم بیمارستان فقط برای یک سنگ کلیه ساده! یک سنگ کلیه که با لیزر خردش کردن، ولی بعدش نمی‌دونم از روی احتیاط بود یا هر چیز دیگری، اومدن یه فنر گذاشتن… از همین‌هایی که توی قلب می‌ذارن، استنت گذاشتن! همین شد شروع تمام گرفتاری‌ها و پشت‌بندش عفونت و تحلیل رفتن تن سیروس…»

 

می‌پرسم: «خانم کبیری، قصد ندارید شکایت کنید؟ پیگیری قضایی نمی‌کنید؟» تلخندی از سر ناامیدی می‌زند و سر تکان می‌دهد: «پیگیری؟ از کی باید پیگیری کنیم؟ اونجا با اون کارتل‌های عظیم و شرکت‌های بزرگ بیمه مگه کسی می‌تونه بجنگه؟ تازه بگیریم و بجنگیم و محکومشان هم بکنیم، که چی؟ آخرش که چی؟ سیروس من که رفت… ما را با یه کوه حسرت جا گذاشت. این روزها همه می‌پرسند چرا اینقدر دور ماندید؛ سال‌های دوری از ایران نبود، ما فقط رفته بودیم برای دیدار پسرمون، مثل همیشه که می‌رفتیم و زود برمی‌گشتیم. ولی جنگ شد، پروازها قطع شد و ما هم ناخواسته موندگار شدیم…» 

 

سیروس ابراهیم‌زاده تکرار نمی‌شود

کمی آن‌سوتر، رضا بابک ایستاده؛ چهره‌ای که سال‌ها لبخند به لب تماشاگران نشانده اما امروز نگاهش مات و پر از اندوه رفیق است. به محض دیدنش، خاطره تئاترهای درخشان کانون پرورش فکری و تله‌تئاترهای تلویزیونی دهه شصت و هفتاد در ذهن زنده می‌شود. به طرفش می‌روم و تسلیت می‌گویم. وقتی نام سیروس ابراهیم‌زاده را می‌آورم لبخند کمرنگی گوشه لبش می‌نشیند، گویی سکانسی از گذشته پیش چشمش جان گرفته باشد.

 

بابک دست روی سینه‌اش می‌گذارد و با همان لحن صمیمی و آشنا می‌گوید: «با هم خیلی بازی کردیم. یادمه توی نمایش یا فیلمی بود که سیروس نقش پسر ارشد من را داشت. بعد از اینکه کار تموم شد و راش‌ها رو دیدیم، محو بازیش شده بودم. رفتم جلو بهش گفتم: سیروس، چقدر تو خوب بودی لعنتی! من رسما خودم رو جلو تو گم کرده بودم! واقعا این‌طور بود؛ هم صورتش، هم میمیک‌های فوق‌العاده‌اش، هم اون لحن کش‌دار و دراماتیکش که مختص خودش بود.»

 

می‌پرسم: «فکر می‌کنید بازیگری با این مختصات و جنس بازی، دوباره در سینمای ما تکرار شود؟»  با افسوس سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «تکرار؟ نه، واقعا. سیروس ابراهیم‌زاده از آن جنس آدم‌هایی بود که وقتی می‌روند، جای خالی‌شان تا باقی می‌ماند؛ درست مثل سعید پورصمیمی و چند چهره انگشت‌شمار دیگر. سیروس هنرمندی چندوجهی بود.»

 

می‌گویم: «آقای بابک، فکر نمی‌کنید حق پیشکسوت‌های هنر ما در این سال‌ها ادا نشده و در خلوت و انزوا می‌روند؟» نگاهی به جمعیت پراکنده می‌اندازد و جواب می‌دهد: «قدر این پیشکسوتان آن‌طور که باید دانسته نمی‌شود، اما می‌دانید دلخوشی من چیست؟ مردم خودشان قدرشناس‌اند.  همین خاطراتی که در دل دارند و یادآوری کارهای ما، بزرگ‌ترین انرژی و برکت برای ماست. مردم فراموش نمی‌کنند.»

 

  سیروس هنرمندی خردمند و به‌روز بود

پشت بلندگو و در حاشیه صف مشایعت‌کنندگان، رسول نجفیان قدم می‌زند. او از معدود کسانی است که نه تنها با بازی‌های ابراهیم‌زاده که با نوشته‌ها و طنزهای مکتوب او نیز رفاقتی دیرینه دارد. او را در محوطه باز خانه هنرمندان گیر می‌آورم تا درباره سال‌های همکاری‌شان بگوید.نجفیان با بغضی در گلو شروع می‌کند: «افتخار دوستی دیرینه با سیروس ابراهیم‌زاده و خانواده محترمشان، به‌ویژه سرکار خانم ناهید کبیری را داشتم.

 

خاطرات بسیاری با هم داریم؛ به‌خصوص از دوران فراموش‌نشدنی سریال «کاکتوس» که در آن با سیروس همکاری می‌کردیم.  او بازیگری نبود که دیالوگ‌هایش را بگوید و برود؛ از نظر دانش، شعور، سواد تئاتری و معرفت انسانی، کم‌نظیر بود. نویسنده‌ای تیزبین، مترجمی چیره‌دست و کارگردانی بسیار هوشیار و به‌روز بود.  آثاری که برای کودکان نوشت و کارهایی که برای بزرگسالان روی صحنه برد یا به نگارش درآورد، جلوه‌ای از خردورزی و نگاه عمیق او به هنر بود.»

 

وداع با صدای خرد و طنز شریف

مراسم به پایان نزدیک می‌شود.  جمعیت چندان زیاد نیست، اما هرکس به شکلی برای خداحافظی آمده است. آفتاب ظهر پاییز روی دیوارهای آجری خانه هنرمندان افتاده و در این لحظه، سخت می‌شود صدای آشنای او را به یاد نیاورد؛ همان لحن خاص و بیان شمرده‌ای که سال‌ها در تئاتر، رادیو و تلویزیون شنیده‌ایم. سیروس ابراهیم‌زاده رفت، اما نقش‌ها و خاطراتش باقی مانده‌اند؛ از بازیگری و تئاتر تا نویسندگی و ترجمه.  او سرانجام به ایران بازگشت؛ به همان سرزمینی که دوری‌اش برای او و همسرش، ناهید کبیری، آسان نبود.  حالا قرار است در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام بگیرد؛ هنرمندی که کلمات را با دقت و ظرافت ادا می‌کرد و در ذهن همکارانش، علاوه بر توانایی هنری، با دانش و منش انسانی‌اش به یادگار می‌ماند.

 

همیشه چراغ راه جوان‌ترها بود

در میان چهره‌های حاضر، حضور مجید قناد جلب توجه می‌کند؛ مردی که سال‌ها خاطرات شیرین کودکی چند نسل را ساخته و امروز با چهره‌ای غمگین برای بدرقه همکاری دیرین آمده است.  قناد با همان صداقت همیشگی‌اش می‌گوید: «امروز آمدیم برای ادای احترام به عزیزی که فقط یک بازیگر نبود؛ یک استاد دانشگاه، یک هنرمند پیشکسوت و خاک‌صحنه‌خورده واقعی بود که سال‌ها برای ارتقای هنر این کشور زحمت کشید و خون دل خورد. یک هنرمند مردمی، بی‌آلایش و بی‌نهایت دوست‌داشتنی که دانشجویان و هنرجویان زیادی را تربیت کرد و تحویل جامعه هنر داد. او شخصیتی بسیار آرام، متین، مبادی آداب و به‌شدت با‌محبت داشت. در بدترین شرایط کاری و خستگی‌های مفرط تولید، لبخند از صورتش محو نمی‌شد و همیشه با مشورت‌ها و کتاب‌هایی که معرفی می‌کرد، چراغ راه جوان‌ترها بود.»

 

نجفیان دستانش را بالا می‌آورد و شعری از رودکی را با همان آوای گیرا زمزمه می‌کند: «به قول رودکی در رثای شهید بلخی:

کاروان شهید رفت از پیش / وآنِ ما رفته گیر و می‌اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش…

باور کنید این پیکری که امروز روی دست‌ها می‌رود، فقط یک پیکر یا یک پیرمرد بازیگر نیست؛ این یک تن، هزاران هزار خرد، شعور، سواد و تجربه بود که با خودش زیر خاک می‌برد. ما فرهنگ‌مان دارد از این ستون‌ها خالی می‌شود و متوجه این ویرانی تدریجی نیستیم.»

 

بیان استاد ابراهیم‌زاده تکرارنشدنی است

در گوشه‌ای دیگر، افسانه چهره‌آزاد ایستاده است؛ با ظاهری متاثر که نشان از غم از دست دادن همکاری قدیمی دارد. به سراغش می‌روم و از حس و حالش در این آیین بدرقه می‌پرسم.او با صدایی آرام و محزون می‌گوید: «سیروس ابراهیم‌زاده بازیگری بسیار توانا و باسواد بود. مهم‌ترین ویژگی او، بیان قوی و کم‌نظیری بود که در ادای کلمات داشت؛ به‌گونه‌ای که هر واژه در بیان او وزن و هویت پیدا می‌کرد. همین چند لحظه پیش به همسرش، ناهید کبیری، می‌گفتم که یکی از نخستین تجربه‌های حرفه‌ای من در دوران جوانی، حضور در نمایشی با زنده‌یاد استاد داوود رشیدی و دیگر بزرگان هنر بود که آقای ابراهیم‌زاده نیز در آن حضور داشت. برای من افتخار بزرگی بود که در آن نمایش در کنارشان باشم و از اخلاق و فن بیانشان بیاموزم.»

 

از او می‌پرسم آیا نسل جدید تئاتر و تصویر توانسته جایگزینی برای چنین شخصیت‌هایی بسازد؟ چهره‌آزاد بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: «فکر نمی‌کنم. سیروس ابراهیم‌زاده تک‌دانه و بی‌همتا بود. جنس صدا، نگاه مهربان و توانایی خارق‌العاده‌اش در تفهیم عمق متن به تماشاگر، محصول یک دوره طلایی بود که دیگر بعید است تکرار بشود. روحشان شاد باشد و این داغ را به خانواده محترمشان صمیمانه تسلیت می‌گویم.»

 

کدخبر: ۶۰۱۷۱۸۹۱
تاریخ خبر:
ارسال نظر