سقوط از بلندای دکلها | شغل خطرناک دکلبندی در گلوگاه
قصه مردانی که دهها متر بالاتر از زمین، خطوط انتقال برق را ساختند و خطر را بخشی از زندگی کاری خود دیدند
هفت صبح| مقصد گردش تابستانی را که گلوگاه انتخاب کردیم، هرگز به ذهنم نمیرسید قرار است به جای یک شهر شمالی با منظرههای سبز و جادههای مهآلود، با شهری روبهرو شویم که بخشی از تاریخش را باید در ارتفاع خواند. درست روی دکلهایی که از دور شبیه خطوطی باریک در آسماناند و قصه مردانی که برای ساختن آنها، گاهی تا دهها متر بالاتر از زمین رفتهاند. قرار بود گلوگاه مقصد یک سفر تابستانی باشد، اما در ادامه، روایت زندگی و مرگ دکلبندها، مسیر سفر را عوض کرد.

در گلوگاه، «دکلبند» نام یک شغل عادی نیست. رد این حرفه را میشود در خانوادهها، عکسهای قدیمی، خاطرات کاری و نام مردانی دید که سالها برای ساخت خطوط انتقال نیرو و مخابرات به شهرها و استانهای مختلف رفتهاند. دکلبندان گلوگاه، این جامعه را متشکل از نیروهای فنی انتقال نیرو و مخابرات معرفی میکنند. کسانی که در ساخت و اجرای خطوط با ولتاژهای مختلف از ۲۰ تا ۴۰۰ کیلوولت، فعالیت داشتهاند. برای فهم این شغل، باید از پای دکل شروع کرد و سر را بالا گرفت.
شغلی که از زمین شروع نمیشود
دکلبند بخش مهمی از عملیات احداث خطوط انتقال است. او سازه را بالا میبرد، قطعات را در ارتفاع مونتاژ میکند و در مراحل مختلف نصب تجهیزات و سیمها حضور دارد. ارتفاع، باد، ابزار و وزن سازه، محیط کار او را با بسیاری از مشاغل ساختمانی متفاوت میکند.در آرشیو صنفی دکلبندان گلوگاه، کنار اطلاعیههای مربوط به بیمه و مسائل کارگری، بارها از آموزش ایمنی، کمکهای اولیه و ضرورت ثبت صحیح عنوان شغلی سخن گفته شده است.

این آرشیو نشان میدهد که مسئولان این جامعه شغلی برای پیگیری مشکلات بیمهای دکلبندان به وزارت نیرو و وزارت کار مراجعه کردهاند. اما هیچ توضیح اداری نمیتواند تصویری را که از این شغل در ذهن میماند، کامل کند. مردی که روی یک سازه فلزی باریک ایستاده، زمین پایین پایش کوچک شده و چیزی که برای دیگران یک خط ساده انتقال برق است، برای او محل کار روزانه است.
نامها از دل صفحه بیرون میآیند
برای پیدا کردن قربانیان این شغل، جستوجو از سنگهای مزار شروع شد، با روایت اهالی تکمیل شد، به خبرهای رسمی امتداد یافت و بعد به صفحات محلی و در انتها، شبکههای اجتماعی رسید. اما هیچ جا نشانی از همه جانباختگان برقرسانی تجمیع نشده است. به جای یک فهرست منظم، نامها پراکنده هستند. حتی اعداد نیز متناقض هستند. تعداد جانباختگان شغل دکلبندی، از 100 تا 220 نفر برای اهالی گلوگاه روایت شده است.

صفحهای که برای یادبود دکلبندهای گلوگاه منتشر شده، بیشتر از آنکه شبیه یک پست معمولی شبکه اجتماعی باشد، شبیه دفتر یادبود ناتمام یک شهر است. نامها یکییکی ظاهر میشوند. سید جلال میرصالحی، مجتبی عسگری، خیرالله باقری، یونس نوروزی، میثم عظیمی، علیرضا ابراهیمنیا و مصطفی مجریان.
در کنار هر نام، گاهی یک جمله کوتاه شنیده یا دیده میشد؛ «روحش شاد»، «یادش گرامی»، «شیرمرد شهرم». گاهی اما جملهها طولانیتر میشدند و تصویر دیگری از ماجرا میسازند. تصویری از جوانهایی که برای کار از شهر خارج شدند و دیگر برنگشتند.
در میان این واکنشها، گاهی خانوادهها نیز وارد قاب میشوند. کسی نام برادرش را میبرد، دیگری از دوستش یاد میکند و فردی از عمویش میگوید. همینجا بود که متوجه شدیم «دکلبند» برای مردم گلوگاه یک واژه فنی ساده نیست که حادثه برای او، یک گزارش اداری باشد و پروندهای که با مرگ، بسته میشود. دکلبند در اینجا واژهای است که پشت آن، اسم، چهره، خانه و خانواده وجود دارد.
جملهای که مدام تکرار میشد
در میان همه گفتهها و نوشتهها، یک مضمون بیشتر از بقیه تکرار میشود. مردانی که چراغ خانه مردم را روشن کردند، اما چراغ خانه خودشان خاموش شد. این جمله که هم در قبرستان به گوش میرسد و هم در فضای مجازی نوشته شده است، برای فهم جایگاه اجتماعی دکلبندها اهمیت دارد. مردم گلوگاه، این شغل را بخشی از تاریخ کار شهر خود میدانند. شغلی که نان خانواده را فراهم میکند، اما خطرش نیز همراه و قرین دائمی همان نان است.
در میان همین روایتها، اعتراض دیگری هم تکرار میشود. دکلبندها و بازماندگان بر ضرورت بیمه، سختی کار و حمایت از خانوادهها صحبت میکنند. برخی معتقدند که جانباختگان این حرفه، پس از حادثه با مشکلات بیمهای روبهرو شدهاند و خانوادههایشان حمایت کافی دریافت نکردهاند.
این بخش از روایتها را نمیشود به عنوان آمار رسمی ثبت کرد، اما نمیتوان از کنار تکرار آنها هم گذشت. جالب اینکه سخنان دکلبندان گلوگاه نشان میدهد مسئله بیمه همچنان از دغدغههای اصلی این جامعه شغلی است. حتی در اطلاعیههای صنفی، از دکلبندان خواسته شده وضعیت پرداخت حق بیمه خود را ماهانه بررسی کنند و در صورت پرداخت نشدن حق بیمه از سوی کارفرما، موضوع را پیگیری کنند.
یک شهر و یک دفتر یادبود
در جستوجوی نامها، به آرشیو رسمی دکلبندان گلوگاه هم رسیدیم. آنجا تاریخ این شغل با متن و عکس روایت شده است. عکسهای قدیمی، نام نیروهای قدیمی و یاد کسانی که از دنیا رفتهاند، بخشی از آرشیو شده است.
در یکی از اسناد، نام بهرام قلعهسری برجسته میشود. جوانی که از او به عنوان «کارگر انتقال نیرو در سراسر کشور» یاد شده است. اطلاعیههای مربوط به درگذشت او نیز نشان میدهد خانواده و جامعه دکلبندان گلوگاه این فقدان را به عنوان مرگ یکی از اعضای همین جامعه شغلی ثبت کردهاند. در جایی دیگر، نامهای قدیمیتر ظاهر میشوند. مردانی که در پروژههای انتقال نیرو کار کردهاند و حالا بخشی از حافظه صنفی دکلبندان گلوگاه هستند.
این آرشیو یک نکته مهم را روشن میکند. اشتغال به دکلبندی در گلوگاه، اتفاقی نیست. مهارتی است که سالها در شهر چرخیده و از نسلی به نسل دیگر رسیده است.
پنج نام از سال ۱۳۵۹
یکی از قدیمیترین ردپاها به خط ۴۰۰ حسنکیف ـ زیاران و کارگاه طالقان در سال ۱۳۵۹ میرسد. پروژهای که در آرشیو دکلبندان گلوگاه با نام پنج جوان گلوگاهی گره خورده است.ولیالله عظیمی، احمد قاسمی، گلبابا امیرخانلو و احمد صباغ از جمله نامهایی هستند که در این روایت تاریخی ثبت شدهاند. نام نفر دیگری نیز به عنوان مهندس معماری در متن آمده، اما درباره هویت دقیق او نیاز به بررسی بیشتر وجود دارد.این اسامی نشان میدهند مرگ در این حرفه، پدیدهای مربوط به سالهای اخیر نیست. دکلبندهای گلوگاه دهههاست که بخشی از بار ساخت شبکه انتقال برق کشور و حوادث آن را بر دوش داشتهاند.
به سوی آرامستان
اگر بخواهیم این قصه را کامل کنیم، باید از صفحه تلفن همراه و آرشیوهای اینترنتی فاصله بگیریم و به آرامستان شهر برویم. نام بهرام قلعهسری به «بهشت رضا» گلوگاه میرسد. یعنی دستکم برای او، محل دفن در اسناد محلی مشخص است. همین سرنخ نقطه شروع یک کار میدانی است. رفتن به آرامستان، پیدا کردن قطعه، خواندن سنگ، ثبت عکس و بعد جستوجوی نامهای دیگر.
شاید آنجا بتوان چیزی را پیدا کرد که در اینترنت وجود ندارد. یک سنگ ساده با نام یک مرد، تاریخ تولد و تاریخ مرگش و فاصله میان این دو تاریخ، خودش یک گزارش است.داستان رنج دکلبندها به مرگ منحصر نمیشود. آنان که از حادثه جان به در میبرند اما با شکستگیهای فجیع و اغلبشان با قطع نخاع، به انتظار مرگ مینشینند هم قصهای دارند پر از غصه.
برق به داستانی انسانی تبدیل میشود
ما معمولاً برق را در لحظهای میبینیم که کلید را میزنیم و چراغ روشن میشود. پشت آن چراغ، اما شبکهای از سیمها، دکلها، پیمانکاران، مهندسان و کارگرانی قرار دارد که بخش زیادی از کارشان به چشم مردم عادی دیده نمیشود. دکلبندها از همین آدمهای دیده نشدهاند. مردانی که وقتی روی زمین ایستادهاند، شاید یکی از صدها کارگر یک پروژه باشند؛ اما وقتی از دکل بالا میروند، هر حرکتشان با ارتفاع و خطر گره میخورد.
در پایان این سفر، گلوگاه دیگر برای من مقصد یک گردش تابستانی عادی نیست. شهری است که اگر چند دقیقه بیشتر به آسمانش نگاه کنید، دکلها چیزی فراتر از سازههای فلزی هستند. پشت بعضی از آنها نام مردانی قرار دارد که روزی از همین شهر راه افتادند، برای کار به نقطهای دور رفتند و دیگر به خانه برنگشتند. یا در واقع در میان تابوت به زادگاه خود برگشتند.
حالا نامشان در کامنتها، آرشیوهای قدیمی و یادبودهای محلی دوباره ظاهر میشود. انگار شهری تلاش میکند چیزی را که سالها در ارتفاع گم شده، به روی زمین برگرداند. نام آدمهایی که برای روشن ماندن خانههای دیگران، جانشان را پای کار گذاشتند. دکلبند شغلی مقدس است. آنان در نبرد میان نور و تاریکی، جانب نور میایستند. با همه مخاطراتش.