هفت صبح، ایمان برین| یک زن مسن، یک جاروبرقی، یک آکواریوم خلوت در دل شب  و یک اختاپوس که همه‌چیز را می‌داند. این تصویر آغازین فیلم است؛ ساده، آرام، کمی غریب. اما همین ترکیب به‌ظاهر عجیب است که «موجودات فوق‌العاده باهوش» را از انبوه درام‌های احساساتی نتفلیکس متمایز می‌کند یا دست‌کم تلاش می‌کند متمایز باشد.

اقتباس اولیویا نیومن از رمان پرفروش شلبی ون پلت (۲۰۲۲)، داستان «توا سالیوان» را روایت می‌کند؛ بیوه‌ای هفتاد و چند ساله که شب‌ها سالن‌های آکواریوم شهرک ساحلی کوچکی را تمیز می‌کند و دل‌اش پیش ماهی‌هاست، مخصوصاً یک اختاپوس پیر زیرک به اسم مارسلوس. مارسلوس را صدای آلفرد مولینا زنده می‌کند؛ لحنی که جایی میان یک پیرمرد تلخ‌مزاج و یک ناظر تیزبین نوسان دارد و با همین لحن، روایت فیلم را بر دوش می‌کشد.

 

دو موجود در قفس


جالب‌ترین بخش فیلم جایی است که می‌فهمیم توا و مارسلوس یک درد مشترک دارند: هر دو در محاصره‌اند. مارسلوس پشت شیشه است و آرزوی اقیانوس می‌کند. توا سال‌هاست در غم از دست دادن پسرش اریک و مرگ اخیر شوهرش گیر کرده، خانه‌ای بزرگ را با خاطره‌هایش نگه می‌دارد و همان‌طور که مارسلوس در تنگ آب خودش را جمع کرده، او هم در پوسته عادت‌هایش مچاله شده.


سالی فیلد، که بازگشتش به نقش اصلی پس از سال‌ها غیبت است توا را با ظرافتی می‌سازد که کمتر بازیگری از عهده‌اش برمی‌آید. ترکیبی از خستگی واقعی، سرسختی پنهان‌شده و اندوهی که گاه از گوشه چشم‌هایش سُر می‌خورد بیرون. او بازی نمی‌کند، زندگی می‌کند. در صحنه‌هایی که توا ضعیف می‌شود، دوربین اشینلی کانر کلوزآپ می‌زند روی صورتش و تماشاگر می‌بیند که بازیگران دیگر صحنه دیگر بازی نمی‌کنند، فقط نگاهش می‌کنند. این بالاترین تعریفی است که می‌شود از یک اجرا گفت.

 

آدمی که از جاده اشتباهی پیچید


لوییس پولمن در نقش کامرون، موزیسینی که ون قراضه‌اش درست وسط شهر خراب می‌شود و ناچار می‌ماند  یک ضدقهرمان دوست‌داشتنی است. پسری که پدرش را نمی‌شناسد، مادرش را از دست داده و موهایش را با بی‌تفاوتی شسته. پولمن پسر بیل پولمن است و آنقدر شبیه پدرش بازی می‌کند که گاه حس می‌کنی به دهه نود پرتاب شده‌ای.
رابطه کامرون و توا در ابتدا مثل دو آهن‌ربای هم‌قطب است، هر تماسی دفع می‌کند. اما نیومن این تضاد را با حوصله می‌پروراند. توا که «راه درست و راه غلط» را مثل آیه‌ای مقدس تکرار می‌کند، کامرون که همه آیه‌ها را فراموش کرده، این دو در جایی به هم می‌رسند که هنوز نه خودشان می‌دانند نه تماشاگر و همین «هنوز نمی‌دانیم» است که فیلم را تا نیمه زنده نگه می‌دارد.

 

فیلمی که شعار نمی‌دهد


«موجودات فوق‌العاده باهوش» ادعای بزرگی ندارد. یک درام احساساتی است با تمام علائم این ژانر، شهرکی دوست‌داشتنی، آدم‌های زخم‌خورده‌ای که به هم پناه می‌برند، تصادف‌هایی که خیلی هم تصادفی به نظر نمی‌رسند و البته موسیقی دیکون هینکلیف که گاه بیشتر از حد لازم دور غم می‌گردد. اما فیلم با این خودش رو راست است. پیچیدگی ساختگی ندارد. گروه پشتیبانی فیلم، جوان چن، کتی بیکر، بت گرنت در نقش دوستان بافندگی توا و کالم مینی به‌عنوان مغازه‌دار خوش‌قلب دل‌سپرده، آنقدر باتجربه‌اند که حتی در نقش‌های کوچک هم رد پایشان در صحنه می‌ماند.

 

اگرچه این بازیگران حریف شخصیت‌پردازی ضعیف فیلمنامه نمی‌شوند و روابط فرعی، خصوصاً رابطه عاشقانه کامرون با اِوری که سوفیا بلک دلیا بازی می‌کند، عمقی پیدا نمی‌کنند. مارسلوس در همه اینها جایگاه عجیبی دارد. جلوه‌های بصری او باورپذیر است. ترکیب تصاویر گرافیکی کامپیوتری و عروسک‌گردانی کار درستی تحویل داده و مولینا صدایی به او می‌دهد که میان غرور فیلسوفانه و گرمای پنهان نوسان می‌کند.

 

اما گاهی فیلم فراموش می‌کند اختاپوسی در داستانش دارد؛ دوره‌هایی هست که مارسلوس از ذهن کارگردان می‌رود و وقتی در اکت پایانی دوباره پیدایش می‌شود، حضورش هم معنا می‌یابد هم کمی دیر به نظر می‌رسد. پایان‌بندی فیلم که نیومن و جان ویتینگتون آن را از رمان اصلی محکم‌تر و متمرکزتر ساخته‌اند، لحظه‌ای دارد که واقعاً می‌نشیند. آن لحظه پیام فیلم را بدون شعار می‌گوید: بعضی وقت‌ها برای شروع دوباره، کافی است یکی ببیندت حتی اگر آن یکی یک اختاپوس باشد. «موجودات فوق‌العاده باهوش» فیلم کاملی نیست. اما فیلم صادقی است. و در روزگاری که هر چیزی ادعای شاهکار بودن دارد، این صداقت ساده خودش نوعی هنر است.