
هفت صبح| تصور کنید سالها فقط برای یک هدف زندگی کردهاید. هر صبح که چشم باز کردهاید، همان هدف جلوی رویتان بوده. همان هدف نفستان داده، پایتان را از رختخواب بیرون کشیده و شبها در تاریکی نگهتان داشته. حالا تصور کنید آن هدف تمام شده. پس چه؟ چه چیزی جایش را میگیرد؟ این دقیقاً همان سوالی است که «مجازاتگر: یک قتل دیگر» با آن شروع میشود. فیلم تازه دیزنیپلاس که تازه منتشر شده، داستان فرانک کسل را روایت میکند؛ سربازی که خانوادهاش را در یک عملیات جنایی از دست داد و سالها در سکوت، یک به یک، همه مسببان این اتفاق را پیدا کرد و کشت. او را مجازاتگر مینامند. مردی با نقش جمجمهای روی لباش که برای دنیای زیرزمینی شهر کابوس شده.
بعد از انتقام باید چه کرد؟
داستان از جایی شروع میشود که اکثر فیلمهای انتقامی آن را نادیده میگیرند؛ از فردای روزی که دشمن آخر کشته شده. خانواده گنوچی، آخرین حلقه زنجیر قتل خانواده فرانک، نابود شدهاند. او تابلوی وسواسیاش را از دیوار کنده، تمام عکسها و ضربدرهای قرمز را پایین آورده و حالا در یک آپارتمان خالی در محله لیتل سیسیلی نیویورک نشسته. قرص میخورد، جنون وار بارفیکس میزند و خودش را تحت فشار میگذارد، و هر شب با توهماتی دست و پنجه نرم میکند که مردهها و زندهها را کنارش مینشانند.
جان برنتال، بازیگری که این نقش را در سریالهای نتفلیکس برای همیشه از آن خودش کرد، اینجا طوری بازی میکند که فراتر از یک ابرقهرمان خشن است. او یک انسان شکسته را روی پرده میآورد. بدون دیالوگهای پرطمطراق، فقط با تنش عضلات گردنش، با لرزش فکش، با نگاهی که همزمان هم خالی است هم پر از دردی بینام، ثابت میکند که چرا هیچ بازیگر دیگری نباید به این نقش فکر کند.
محلهای که فرانک در آن پنهان شده هم حال خوبی ندارد. بعد از نابودی خانواده گنوچی، خلأ قدرت در لیتل سیسیلی همه چیز را بلعیده. اوباش در خیابانها کتک میزنند، مغازهها را غارت میکنند و حتی پلیس هم جرئت نزدیک شدن ندارد. فرانک همه اینها را میبیند و میگذرد. انگار روحش رفته و فقط پوستهای از آن آدم خطرناک باقی مانده.
دشمنی که آینه است
اما داستان با یک چرخش هوشمندانه ادامه پیدا میکند. «ما گنوچی»، پیرزنی روی ویلچر با موهای سفید و چشمانی که مثل چاقو برش میزنند، جلوی فرانک ظاهر میشود. او مادر همان خانوادهای است که فرانک نابودشان کرد. آرام، بدون فریاد، فقط با صدایی که از جنس یخ است، به فرانک میگوید که حالا نوبت اوست تا مجازات کند. جایزهای روی سر فرانک میگذارد که هر جنایتکار محله را به حرکت درمیآورد.
جودیت لایت در این نقش یکی از بهترین کارهای عمرش را تحویل میدهد. «ما گنوچی» شرور کلیشهای نیست. او زنی است که مثل فرانک خانوادهاش را از دست داده، مثل فرانک میخواهد انتقام بگیرد و مثل فرانک درد را در تنهایی حمل میکند. تفاوتشان در این است که فرانک روزگاری برای حفاظت از بیگناهان میکُشت، اما این زن فقط برای ویران کردن. این آینهای که نویسندگان جلوی فرانک گرفتهاند، زیرکانهترین کار فیلمنامه است.
توفانی در یک ساختمان
از نیمه دوم فیلم، داستان وارد فاز دیگری میشود. صدها اوباش به ساختمان فرانک هجوم میآورند و آنچه اتفاق میافتد ترکیبی است از بهترین فیلمهای اکشن آسیایی با خشونتی که برای استانداردهای مارول کاملاً بیسابقه است. فرانک مثل توفان از طبقهای به طبقه دیگر میرود و کارگردان رینالدو مارکوس گرین دوربینش را چنان روان و چسبیده به شخصیت نگه میدارد که نفس مخاطب بند میآید.
اما هوشمندی اینجاست که حتی در میان این کشتار، داستان یک نخ احساسی نگه میدارد. صدای گریه یک کودک، فرانک را از توهماتش بیرون میکشد. او دری را باز میکند و در آن لحظه، برای اولین بار در تمام مدت فیلم، چشمانش زنده میشوند.دبورا آن ول هم در نقش «کارن پیج» حضور دارد؛ نه در واقعیت، که در ذهن فرانک. همین حضور کوتاه کافی است تا یادآوری کند که رابطه این دو شخصیت همیشه گرمترین چیزی بوده که این دنیای تاریک داشته. جالبتر اینکه «آدی برنتال»، دختر واقعی جان برنتال، نقش دختر فرانک را بازی میکند و صحنه گورستان با حضور او یکی از تکاندهندهترین لحظات مارول در سالهای اخیر است.
حکم نهایی
«مجازاتگر: یک قتل دیگر» بینقص نیست. میکس صدا ضعیف است و گاهی دیالوگها زیر سر و صدا گم میشوند. ریتم نیمه اول کُند میشود و ۴۸ دقیقه(مدت زمان فیلم) برای این همه بار احساسی کم است. اما آنچه این اثر دارد، چیزی است که کمتر فیلم ابرقهرمانی جرئت داشته به آن دست بزند؛ سوالات فلسفی. از اینکه وقتی هدف تمام شد، معنای آن آدم دیگر در چیست؟ وقتی انتقام گرفتی، آیا درد هم تمام میشود؟ آخرین تصویر فیلم، فرانک را در لباس کامل مجازاتگر نشان میدهد. نقش جمجمه روی لباس، اسلحه در دست. اما این بار نگاهش فرق دارد. این بار نه از روی خشم، که از روی انتخاب راه افتاده و همین یک تفاوت کوچک، همه چیز را عوض میکند.فرانک کسل برگشته. این بار برای درخشیدن دوباره.








