روزنامه هفت صبح، اشکان جاویدی| پیشفرض دراماتیک در عالم سینما این است که قهرمان وارد نبرد با شر میشود. ولی در دنیای مدرن نه لزوما اشرار به شیوه کهنالگوهای اسطورهای هیولاهای شکستناپذیرند و نه قهرمانها میتوانند با سلاح گرم یا سرد در خیابان راه بیفتند. در نتیجه یکی از بازتابهای زندگی مدرن، ستیز برای افشای حقیقت است؛ زمانی که قهرمان قصه باید بین حقیقت و هزینههایی که در پی دارد و مصلحت یا ترس یکی را انتخاب کند. در تاریخ سینما نمونههای زیادی را به یاد میآوریم که فرایند افشاگری را به شیوههای مختلف به تصویر کشیدهاند. مرور چند اثر مشهور علاوه بر اینکه میتواند به یک فهرست تماشای جذاب منجر شود، این موضوع را یادآوری میکند که طی سالیان مفهوم حقیقت و تقابل با قدرتها چطور تغییر کرده است.
در بارانداز (1954) / On the Waterfront
اگر در تاریخ سینما دنبال فیلمهایی با تم افشاگری بگردید، یکی از عناوین قدیمی و پرتکرار در فهرستهای مختلف همین ساخته الیا کازان است. برخلاف انتظار، اثری از خبرنگارها یا افراد رده بالا در سیستم نیست و همه چیز به فساد در اتحادیه کارگری محدود میشود؛ شخصیت اصلی باید انتخاب کند که طرف حقیقت را بگیرد و با کلهگندهها در بیفتد یا سرش را بیاندازد پایین تا شاید جایی هم برای او سر سفره نان و آبدار خلافکاری پیدا شود.
جدای از پرداخت درام و نمایش تاثیرگذار مارلون براندو، فیلم به خوبی کشمشهای اخلاقی و اجتماعی و تلاش کارگرانی را به تصویر کشیده که به دنبال راهی برای رشد و فرار از موقعیت کنونی خودشان میگشتند. شاید در تماشای دوباره و بعد از چندین دهه تاثیر گذشته را نداشته باشد، چون هم زبان سینما تغییر کرده و هم شکل دغدغههای اجتماعی، ولی همچنان «در بارانداز» بهعنوان یک سند سینمایی و تاریخی قابل اعتناست.
بازجویی از یک شهروند ورای سوءظن (1970) / Investigation of a Citizen above Suspicion
بعضی اوقات انگار ارادهای وجود دارد برای انکار واقعیت و عدم اجرای عدالت. در فیلم فراموشنشدنی الیو پِتری همین سوژه در قالب برهان خلف مبنای درام را شکل داده و به تجربهای دیوانهوار تبدیل شده است. در ایتالیا چیزی که زیاد پیدا میشد، فیلمساز چپگرا و فیلمهای سیاسی بود. ولی اثر تحسینشده الیو پِتری به قدری منحصر به فرد است که سخت میشود اثری مشابهش را پیدا کرد.
درخشش در جشنواره کن و اسکار بهترین فیلم خارجی به کنار، هالیوودیها چندین بار تلاش کردند که «بازجویی از یک شهروند ورای سوءظن» را بازسازی کنند و پای چهرههای شاخصی هم به میان آمد؛ تلاشهایی که متاسفانه یا شاید خوشبختانه نتیجه نداشت. داستان درباره افسر پلیسی است که مرتکب جنایت میشود و فرایند بازرسی و کشف جرم را تبدیل به مضحکه میکند، چرا که قانون قرار نیست اجرا شود و تهدیدی پیرامون مجرم وجود ندارد. با اینکه فیلم بهعنوان یک درام سیاسی شناخته میشود، ذاتا هجویهای است تند و تیز.
سرپیکو (1973) / Serpico
اوضاع در دهه هفتاد ملتهب و آمار جرم و جنایت در شهرهای بزرگ آمریکا به بالاترین حد ممکن رسیده بود، با این وجود دیوار بیاعتمادی مردم و پلیس و سیستمهای دولتی مشکل بزرگتری به حساب میآمد. احتمالا هیچ فیلمی به اندازه «سرپیکو» نمیتواند اتمسفر آن سالها و ریشههای عدم اعتماد میان مردم و پلیس را به نمایش بگذارد. داستان که بر اساس کتاب خاطرات فرانک سرپیکو ساخته شده، تلاشهای یک پلیس را در پوشش نفوذی نشان میدهد که با فساد سازمانیافته درگیر میشود.
فیلم محصول زمانی است که هالیوود استعدادی چون آل پاچینو را تازه کشف کرده بود و سیدنی لومت هم در اوج خلاقیت و پختگی خودش قرار داشت. حاصل کار یکی از بهترین فیلمهای دهه هفتاد است که بیپروا به زیر پوست جامعه میخزد و ابایی ندارد از نمایش هرگونه چرک و سیاهی. با این وجود چیزی که فیلم را سر پا نگه داشته و اجازه نداده که زیر بار سنگین شعار یا آرمان غرق شود، حضور انسانی کاراکتر اصلی یعنی فرانک سرپیکو است.
همه مردان رئیسجمهور (1976) / All the President Men
رسوایی واترگیت دنیا را تغییر داد و موجب استعفای رئیسجمهور وقت آمریکا، ریچارد نیکسون، شد. ماجرا از این قرار بود که در جریان رقابتهای انتخاباتی، در مقر حزب دموکرات شنود کار گذاشته بودند. افشای این خبر توسط روزنامه واشنگتن پست، کشور را به هم ریخت و قضیه به قدری بیخ پیدا کرد که عبارت «واترگیت» وارد ادبیات سیاسی و رسانهای شد. هنوز موضوع واترگیت داغ و تازه بود که با تلاش رابرت ردفورد، چگونگی افشای آن در قالب «همه مردان رئیسجمهور» به روی پرده آمد.
ویلیام گلدمن ماجرا را برای فیلمنامه اقتباس کرد، آلن جی پاکولا روی صندلی کارگردانی نشست و نقش شخصیتهای اصلی در این پرونده، یعنی باب وودوارد و کارل برنستین خبرنگاران و بن بردلی سردبیر واشنگتن پست، به ترتیب به ردفورد، داستین هافمن و جیسون روباردز رسید. «همه مردان رئیسجمهور» به یکی از دستاوردهای سینما در دهه هفتاد میلادی تبدیل شد و تصویری را از ژورنالیسم و رسانه ارائه داد که میتواند تمام مخاطبانش را درباره اهمیت کار خبرنگاران تحت تاثیر قرار دهد. حداقل در زمان ساخت فیلم که خبرنگارانی چون وودوارد و برنستین حکم قهرمانان ملی را داشتند.
نفوذی (1999) / The Insider
مایکل مان بین عموم مخاطبان سینما معمولا به واسطه تصویر متفاوتی که از گنگسترها به نمایش گذاشته، شناخته میشود. اما به احتمال زیاد بزرگترین دستاورد سینمایی کارنامهاش باید «نفوذی» باشد که با همکاری اریک راث نویسنده و دانته اسپینوتی فیلمبردار رقم خورده و البته فیلمی نیست که عامه تماشاگران را درگیر کند. یک درام سطح بالا و برگرفته از واقعیت درباره یکی از افراد فعال در صنعت تنباکو که تصمیم میگیرد تا برخلاف قرارداد و برای منفعت عمومی، حقایقی ناگفته و تکاندهنده از این تجارت مرگبار را افشا کند.
پس تهیهکننده تلویزیونی برنامه «60 دقیقه» با او همراه میشود و مسیری پر از پیچ و خمهای حقوقی و رسانهای مقابلش قرار میگیرد. جدای از اینکه همراهی آل پاچینو و راسل کرو به اندازه کافی چشمگیر از کار درآمده، «نفوذی» سؤالهای اخلاقی بیشماری را هم مطرح میکند؛ آیا افشای حقیقت با وجود این همه هزینه و دردسر ارزشش را دارد؟ مانند «همه مردان رئیسجمهور»، «نفوذی» هم به یک اثر الهامبخش تبدیل شد که حداقل تا یک دهه بعد بسیاری از درامهای افشاگرانه در فضای دادگاه و رسانه با گوشهچشمی به آن جلوی دوربین رفتهاند.
شب به خیر و موفق باشید (2004) / Good Night, and Good Luck
جرج کلونی بدون شک یکی از مهمترین ستارههای زنده عالم سینماست ولی خودش اصرار دارد که بهعنوان فیلمساز شناخته شود و بیشتر روی صندلی کارگردانی بنشیند. در مقام کارگردان هم آثارش استاندارد و آبرومند از کار درآمده، گرچه هیچوقت در حد و اندازهای نبوده که بهعنوان سینماگری صاحب سبک شناخته شود.
در این میان «شب به خیر و موفق باشید» یک غافلگیری تمام عیار است، موفقیتی که هرگز برای کلونی تکرار نشد. داستان در سالهای ابتدایی دهه پنجاه میلادی اتفاق میافتد و درباره ادوارد مورو (با نقشآفرینی دیوید استراترن) گوینده اخبار شبکه سیبیاس و همکارانش است که تصمیم میگیرند جلوی سناتور مککارتی و فهرست سیاه معروفش برای به دام انداختن مخالفان (به جرم عقاید کمونیستی) بایستند و کارزاری رسانهای را پیش ببرند. قدرت فیلم فراتر از متن حسابشدهاش، برمیگردد به تصمیمات رادیکال کلونی در اجرا که موجب شد «شب به خیر و موفق باشید» در کنار آثار مهم در هزاره جدید قرار بگیرد و با تحسین گسترده مواجه شود.
سیتیزنفور (2014) / Citizenfour
اگر به ده، پانزده سال قبل برگردیم، دو تا از مهمترین چهرههایی که مسیر دنیا را تغییر دادند ادوارد اسنودن و جولین آسانژ بودند. دو چهره مهم در رسانهها که به واسطه افشاگریهای خود با قدرتها در افتادند و تاوانش را هم دادند؛ اسنودن به روسیه پناهنده شد و موسس ویکیلیکس بعد از پروندهسازی به سفارت اکوادور پناه برد و نهایتا برای محاکمه شامل قانون استرداد مجرمین شد.
هر دو نفر خیلی زود مورد توجه سینماییها و مستندسازها قرار گرفتند، اما هر چقدر مستندها تاثیرگذار و تکاندهنده از کار درآمد، فیلمها ناامیدکننده بود. در این میان مستند «سیتیزنفور» ساخته لورا پویتراس جایزه اسکار بهترین مستند را هم کسب کرد، آن هم بابت ترسیم پرترهای واقعگرایانه از مرموزترین مرد زنده دنیا. برای درک اهمیت این مستند، کافی است آن را با فیلم بیرمق و کلیشهای الیور استون مقایسه کنید که چه در ساخت و چه در نگاه سیاسی بیش از اندازه کهنه به نظر میرسد.
اسپاتلایت (2015) / Spotlight
بین تمام برندگان جایزه اسکار بهترین فیلم در یک دهه گذشته، احتمالا این یکی باید از همه کمتر دیده شده باشد. عجیب هم نیست، چون هر سال حداقل چند درام با تم روزنامهنگاری در هالیوود ساخته میشود اما باید گفت که در حافظه نزدیک، «اسپاتلایت» بهترین نمونه برای توصیف فرایند روزنامهنگاری تحقیقی (Investigative Journalism) است. داستان از یک پرونده واقعی در سالهای ابتدایی هزاره جدید گرفته شده و تلاش روزنامهنگاران بوستون گلوب برای کشف و افشای سوءاستفاده جنسی سازمانیافته از کودکان توسط کشیشهای کاتولیک را به تصویر میکشد. فیلم چند برابر بودجهاش فروخت و دو جایزه اسکار هم به دست آورد. موفقیتی فراتر از انتظار برای تام مککارتی که بعید به نظر میرسد قابل تکرار باشد.
پُست (2018) / The Post
فیلمنامهای که یک دختر جوان و تازهکار (لیز هانا) نوشته بود، به نظر استیون اسپیلبرگ آنقدر جذاب و درگیرکننده آمد که بین پروژههای ریز و درشتش جا باز کند برای ساختن «پُست». ماجرا درباره افشای اسناد تکاندهنده پنتاگون از جنگ ویتنام توسط واشنگتن پست در سال 1971 است. کاترین گراهام (مریل استریپ)، روزنامه واشنگتن پست را به ارث برده و خودش آدمی بیرون از مناسبات روزنامهنگاری به حساب میآید. در مقابل سردبیر روزنامه بن بردلی (این بار با نقشآفرینی تام هنکس) سرش درد میکند برای آتشبازی.
در نتیجه افشای اسنادی که میتواند برای همه گران تمام بشود، چالشی اساسی را برای نفرات اصلی روزنامه به وجود میآورد. «پُست» را باید در امتداد آثاری چون «لینکلن»، «اسب جنگی» و «پل جاسوسها» در نظر گرفت؛ درامهایی با مایههای پررنگ سیاسی و اجتماعی که اسپیلبرگ در دوران سالخوردگی و خردمندی با ادای دین به فیلمهای کلاسیک و سینماگران مورد علاقهاش همچون جان فورد، فرانک کاپرا و بیلی وایلدر ساخته است. ضمنا «پست» زمانی به نمایش درآمد که آمریکا پس از به قدرت رسیدن ترامپ، بحرانی پیشبینینشده را در زمینه رسانه تجربه میکرد و برای خیلی از اهالی فن، فیلم حس و حالی از ضرورت بازگشت به ریشهها را داشت.
گزارش (2019) / The Report
یکی از شلوغترین و درخشانترین سالهای سینما 2019 بود و به همین دلیل بدشانسی فیلمسازهای گمنام به کیفیت کارشان غلبه داشت و خیلی از فیلمها به چشم نیامدند، درست مثل «گزارش» ساخته اسکات زد. برنز که با وجود نقدهای مثبت بین عناوین گردنکلفت سال گم شد. داستان برگرفته از پروندهای واقعی است و تلاش یک عضو کمیته اطلاعات سنا را روایت میکند که دنبال تحقیقات و افشاگری درباره استفاده از شکنجه توسط ماموران سیا بعد از وقایع یازده سپتامبر است.
«گزارش» آشکارا فیلمهای دهه هفتادی را به یاد میآورد اما به قدری طی نیمقرن از صحنه قدرت و سیاست معصومیتزدایی شده که ایده فیلم چندان تکاندهنده به نظر نمیرسد. برنز تقریبا بیشتر سالهای فعالیتش را به همکاری با استیون سودربرگ برای نوشتن فیلمنامههایی با تم افشاگری گذرانده و میشود به فیلمهایی چون «خبرچین»، «عوارض جانبی»، «شیوع» و «رختشویخانه» اشاره کرد.



