روزنامه هفت صبح، مدیسا مهرابپور | یک: اگر از آن دسته سینمادوستانی باشید که دلشان برای فیلمهای کلاسیک میرود، حتما در این موقعیت قرار گرفتهاید که در جمعی یا به دوستی پیشنهاد تماشای فیلم کلاسیک بدهید و سیلی از غرها و «حوصله فیلم کلاسیک نداریم»ها به سمتتان سرازیر شود. اساسا تصور عموم آدمها از فیلم کلاسیک، چیزی سیاهوسفید، کسلکننده، قابلپیشبینی و البته خوابآور است. اگر میخواهید این تصور غلط را بشکنید، اگر میخواهید به دوست یا رفیقی نشان دهید که سینمای کلاسیک نه کسلکننده و خوابآور است، نه تکراری و قابلپیشبینی، بهجای تمجید و صحبت از نظریههای فیلم، از سخن کم کنید و «بودن یا نبودن» ارنست لوبیچ را نشانش دهید.
دو: باور کنید که فیلم امتحانش را پس داده! چه تماشاگرانی را که با فیلمهای کلاسیک آشتی نداده است! هرچند که «بودن یا نبودن» دیگر خیلی کلاسیک است، یعنی قبل از دهه ۵۰ و در سال ۱۹۴۲ ساخته شده، آنقدر در برقراری ارتباط با تماشاگر هر زمانهای قوی عمل میکند که میتوانید نامش را در اوایل لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینمای آیامدیبی ببینید.
سه: «بودن یا نبودن» یک درام-کمدی ماجراجویانه است که داستانش در جنگ جهانی دوم و حول محور پیشروی نازیها در اروپا میگذرد. فیلم، با افتتاحیهای نمادین و خلاقانه، از جایی شروع میشود که نازیها به پایتخت لهستان رسیده و بعد از ویرانی شهر کنترل آن را در دست گرفتهاند. ناگهان مردم در یکی از خیابانهای فرعی، پیشوای بزرگ، آدولف هیتلر را میبینند که تکوتنها آنجا ایستاده و به ویترین مغازهای نگاه میکند.
در طول فیلم لوبیچ قرار است با یک فلاشبک نشانمان دهد چطور شد که هیتلر سر از آن خیابان درآورد. بهعبارتدیگر «بودن یا نبودن» که نامش مشخصا به نمایشنامه شکسپیر و آن دیالوگ معروف هملت اشاره دارد، مقاومتهای ملی و زیرزمینی لهستان در زمان اشغال توسط نازیها را در لوای داستان یک گروه تئاتر تعریف میکند. گروهی که یکی از اجراهایشان بهواسطه فضای سیاسی سنگین و چنبره گشتاپو لغو شده.
اما دست تقدیر آنها را وارد یک بازی خطرناک سیاسی میکند که در آن باید تئاتر توقیفشدهشان را در زندگی واقعی به اجرا دربیاورند. بازیای که اگر آن را ببازند، اطلاعات مهمی از جوانان مبارز و اعضای جنبش مقاومت به دست نازیها میافتد و سرنوشت مقاومت ملی با خطرات جدی روبهرو میشود.
چهار: اصل داستان حول دو ستاره گروه که از قضا یک زوج هنری هم هستند میچرخد: جوزف و ماریا ستارههای مشهور تئاتر ورشو. البته از آنجایی که ارنست لوبیچ علاقه ویژهای به نمایش مثلثهای عشقی دارد، پای مرد دیگری را هم به قصه باز میکند؛ یک خلبان جوان که ماریا او را پنهانی در اتاق گریمش ملاقات میکند و کلید باز شدن پای گروه تئاتری به خط مقدم مبارزه با نازیهاست. بگذارید از داستان چیز بیشتری نگوییم تا به سبک و سیاق استثنایی خود لوبیچ در روایتپردازی، با «بودن یا نبودن» مواجه شوید.
سبک و سیاقی که چنان خلاقانه و بدیع بهنظر میرسد که گذشت بیش از هشتاد سال زمان از ساخت فیلم، حتی یک خط هم روی آن نینداخته. بگذارید پا را از گلیممان درازتر کنیم و بگوییم حتی از بسیاری از کمدیهایی که در همین سالها ساخته شدهاند هم گویی بهروزتر است و در سرگرمکردنتان موفقتر عمل میکند.
پنج: ارنست لوبیچ که خودش آلمانی بود، در سال ۱۹۲۲ برلین را به مقصد هالیوود ترک کرد. او «بودن یا نبودن» را درست در سالهای اوج جنگ جهانی دوم میسازد. زمانی که ورشو بهراستی اشغال شده بود (در سال ۱۹۳۹) و دو سال قبلتر از قیام بزرگ جنبش مقاومت ملی ورشو که در سال ۱۹۴۴ به وقوع پیوست. نکته مهم «بودن یا نبودن» در این است که به شکل جالب و درهمتنیدهای یک کمدی-رمانتیک را با ماجراجوییهای جنگی و سیاسیمآبانه تلفیق میکند، بدون اینکه هیچکدام زیر سایه دیگری قرار بگیرد.
تناسب و تعادلی که بین روایت اصلی و خردهداستانها وجود دارد در کنار ترکیب همگون کاراکترهای اصلی و شخصیتهای فرعی که بهظاهر مهم نیستند، اما هر کدام بار مربوط به خود را در چرخه داستان به دوش میکشند، از جمله ویژگیهایی است که «بودن یا نبودن» را بدل به فیلمی برای تمام دورانها کرده است.
شش: لوبیچ استاد خلق شخصیتهایی منحصربهفرد و طراحی روابط پیچیدهای برای آنهاست که از ظهور مدرنیته در شهرهای بزرگ ملهم میشود و در این میان میتوان «بودن یا نبودن» را بهترین فیلم استاد دانست، هرچند که شاید «نینوچکا» نام شنیدهشدهتری در میان سینمادوستان باشد (خصوصا در ایران). لوبیچ نام کمتر شناختهشدهای به نسبت فیلمسازان بزرگ سینمای کلاسیک مانند آلفرد هیچکاک یا بیلی وایلدر نزد تماشاگران عام دارد، اما تأثیری بهمراتب همپای نامهای بزرگ بر سنت فیلمهای درام و کمدی-رمانتیکهای هالیوود گذاشته است.
هفت: هرچند واردشدن به بحثهای تخصصی زیباییشناسانه در حوصله این ستون معرفی فیلم نمیگنجد اما اشاره به برداشت لوبیچی یا «لوبیچ تاچ» برای درک اهمیت و تأثیر لوبیچ در متن تاریخ سینما، خالی از لطف نیست. اصطلاحی که به متد خاصی از پرداخت دراماتیک اشاره دارد که از فیلمهای لوبیچ به تاریخ سینمای بعد از او سرایت کرد. تصورش را بکنید بیلی وایلدر که خودش استاد پرداخت شخصیتها و روابط انسانی است، در بالای میز کارش تابلوی بزرگی داشته تا وقتی کار فیلمنامهنویسی گره میخورد، به آن رجوع کند؛ درست بالای میز کارش و روی آن تابلو نوشته شده بود: »اگه لوبیچ بود چیکار میکرد؟»



