روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی| یک: در سینمای کلاسیک فیلمهای آخرالزمانی به سختی پیدا میشوند. دلیل اصلی چنین مسئلهای کمبود امکانات فنی در سینمای آن دوران بود. نابود کردن دنیای فعلی و ترسیم تصور تازهای از آن، چیزی نبود که با امکانات آن زمان بتوان به نحوی شایسته پیادهسازی کرد.
تازه در دهه هفتاد و هشتاد بود که کمکم فیلمهای آخرالزمانی همچون «مکس دیوانه» (جرج میلر، 1979) و «پسری با سگش» (ال. کیو. جونز، 1975) روی پرده سینماها آمدند. «روزی که زمین آتش گرفت» از وال گِست، یکی از معدود فیلمهای کلاسیکی است که نه تنها شجاعانه به سراغ یک موضوع آخرالزمانی میرود، بلکه همچنین با اجرایی هنرمندانه موفق میشود روایتی تماشایی و تاثیرگذار از آن ارائه بدهد.
دو: فیلم داستان روزنامهنگاران روزنامه دیلی اکسپرس است، آنها متوجه میشوند که آمریکا و شوروی در ادامه رقابت بیپایان خود در بحبوحه جنگ سرد، دو بمب هستهای را همزمان آزمایش کردهاند. این همزمانی اتفاقی اما شدت آن به حدی است که باعث میشود زمین یازده درجه از تمایل قطبی خود خارج شود و به علت تغییر جایگاهی که در مدار آن رخ داده، به سمت خورشید در حال حرکت باشد. به این ترتیب تنها چند ماه تا حیات زمین باقی میماند.
سه: بخش قابل توجهی از فیلم در دفتر روزنامه دیلی اکسپرس میگذرد. ما داستان را از دید روزنامهنگاران دنبال میکنیم. روزنامهنگاران معمولا با واقعیت و حقایق سروکار دارند، هرچه داستان پیش میرود این افراد با حقایق تازهای از فاجعه رخ داده روبهرو میشوند، حقایقی که البته با کلی تلاش، دروغ، مصیبت و دیگر ترفندهای روزنامهنگاری به دست میآید. این شیوه روایت هوشمندانه واقعگرایی داستان را بیشتر میکند، با وجود این که علت فاجعه (خارج شدن زمین از مدار خود به علت انفجار بمب) و راه حل آن (انفجار دوباره بمب در همان محلها برای بازگشتن زمین به مدار اصلی) غیرمنطقی به نظر میرسد
فیلم طوری پیش میرود و رویدادها با چنان رابطه علت و معلولی در پی هم میآیند که گویی واقعا با یک واقعیت علمی، مستند و منطقی طرف هستیم. بخش زیادی از این واقعیتهای علمی را بیل مکگوایر، یکی از روزنامهنگاران داستان ارائه میدهد. نکته جالب این است که یک استاد زمینشناسی به همین نام در انگلیس وجود دارد که اتفاقا نویسنده هم هست و در یادداشتهای خود بارها بر نقش گرمایش زمین بر روی بلایای طبیعی همچون زمین لرزه، سونامی و فوران آتشفشانها تاکید کرده است!
چهار: «روزی که زمین آتش گرفت» همچنین بسیار تحت تاثیر جنگ سرد است. جنگ سرد هر چقدر برای دنیا دردسر و اضطراب آفرید، برای هنرمندان نعمت بود! کلی داستان و فیلم و موسیقی فوقالعاده تحت تاثیر فضای سنگین و آخرالزمانی آن دوران ساخته شد. تنش بین آمریکا و شوروی واقعا آنقدر بالا بود که هر لحظه احتمالا نابودی دنیا در اثر یک حماقت (مثل اتفاقی که در فیلم رخ میدهد) وجود داشت.
پنج: فیلم برای دوران خود خیلی جسورانه بود. به حدی که تهیهکنندهها راضی به همکاری نمیشدند و وال گست برای اطمینان دادن به آنها مجبور شد سودی را که از فیلم قبلی خود به دست آورده بود، گرو بگذارد. وقتی پروژه ساخت فیلم کلید زده شد، گست واقعا سنگ تمام گذاشت و هر ایده تماشایی را که به ذهنش میرسد، پیاده کرد. از استفاده از فیلتر زرد برای ابتدا و انتهای فیلم گرفته (برای نمایش گرمای خورشید) تا استفاده از نقاشیهای عظیم مات برای نمایش لندن خالی از سکنه و بهکارگیری قالب فیلمبرداری عریض آنامورفیک برای نمایش جزئیات بیشتر صحنه.
شش: فیلمهای آخرالزمانی امروزی معمولا دنیای پس از فاجعه را نمایش میدهند و به بررسی ارتباط بین انسانها در یک موقعیت مکانی زمانی تازه میپردازند، اینکه آیا انسان در شرایطی غیرعادی و نامطلوب پساآخرالزمانی هم میتواند بر غریزههای حیوانی خود غلبه کند و به همان صورتی که پیشتر در یک جامعه متمدن نشان میداد، رفتار کند؟ «اما روزی که زمین آتش گرفت» مسیر برعکسی را طی کرده است. فیلم فقط به مقدمات بروز آخرالزمان میپردازد.
ما با جزئیاتی هولناک، لحظه به لحظه به پایان دنیا نزدیک میشویم. ابتدا خورشیدگرفتگی روی میدهد، سپس باران میبارد، مه همهجا را فرا میگیرد، هوا گرم میشود و خشکسالی میآید؛ به همین ترتیب فیلم تا سرحد فاجعه پیش میرود. شاید همین باعث میشود که فیلم در نوع خودش وحشتناک و هراسآور باشد. چون فرآیند یک پایان را با جزئیاتی تماشایی به تصویر میکشد و آدمهایی را به نمایش میگذارد که تنها چند هفته با پایان جهان فاصله دارند.
هفت: فیلم به حدی تلخ بود که یونیورسال برای نمایش فیلم در آمریکا، پایان آن را کمی تغییر داد. در نسخه آمریکایی فیلم بعد از انفجار پایانی صدای ناقوس کلیسا شنیده میشود، این صدای ناقوس در پایان فیلم «جنگ دنیاها» (بایرون هاسکین، 1953) هم شنیده میشد و خبر از پایانی خوش میداد. اینجا هم یونیورسال با این صدا میخواست به مخاطب بفهماند که انفجار پایانی با موفقیت انجام شده و زمین به مدار خود برگشته است. خود وال گست چنین پایانی را قبول نداشت و شخصا همان پایان مبهم نسخه اصلی را ترجیح میداد که در آن تکلیف سرانجام انفجار و سیاره زمین معلوم نیست.



