روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| ‌ همان اول گفت به اسم کوچک او را صدا کنم. هرچند این اولین تماس من با رضا بود؛ رضا اسکندری آذر، مترجمی خوش‌ذوق، پرکار و البته شوخ و خوش‌مشرب. برای همین این گفت‌وگو در همان شروع ماجرا به طنز کشید. چون وقتی از طرح جلد کتاب تازه‌اش انتقاد کردم گفت اتفاقا با من هم‌نظر است و ناشر را مورد عنایت قرار داده است! هرچند اضافه کرد که ناشر از دوستان صمیمی‌ اوست و قرار است طرح جلد را برای چاپ بعدی عوض کند. بعد هم صحبت کشید به رها کردن شغل اصلی‌اش که در زمینه ماشین‌آلات راه و ساختمان بوده و ورودش به حوزه ترجمه حرفه‌ای کتاب.

رضا اسکندری آذر، حدود 80 کتاب ترجمه در کارنامه خود دارد که از این تعداد تقریبا 60 کتاب چاپ شده است. خودش می‌گوید نقدهایی هم شنیده است مبنی بر اینکه پرکار است یا چطور به این تعداد ترجمه رسیده است. اما او در این گفت‌وگو پاسخ ساده‌ای به این گروه از منتقدان داده است. درباره بعضی آثاری که ترجمه کرده و دوست داشته هم صحبت کرده است. هرچند رک و صریح و شوخ‌طبعانه به یکی از آثارش هم گفت افتضاح! تمام این بحث و گفت‌وگو در مجموع مصاحبه‌ای جالب و خواندنی شکل داد که بخش اعظم آن به روحیه نقدپذیر و طناز مترجم برمی‌گردد. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با او درباره آثارش به مناسبت انتشار تازه‌ترین کتابش با عنوان «به ندای درونت اعتماد نکن».

کتابی که تازه ترجمه و منتشر کرده‌اید فوق‌العاده است؛ هم خواندنی، هم مستند. ولی اجازه بدهید اول از طرح جلدش انتقاد کنم. چرا این طرح جلد؟ قبول دارید با محتوای کتاب هم‌خوانی ندارد؟
من با ناشر کتاب بسیار صمیمی هستم. طرح جلدی هم برایش فرستاده بودم و گفته بودم آن طرح را کار کند اما نمی‌دانم به چه دلیلی آن طرح جلد را کار نکرد. وقتی هم که کتاب چاپ شد، عکس کتاب چاپ‌شده را برایم فرستاد و دیدم طرح فعلی را کار کرده. برای همین گفتم باید حضوری خدمتش برسم و مورد عنایت قرارش بدهم (خنده).

پس کار بیخ پیدا کرد!
حسابی از خجالت هم درآمدیم (خنده). بعد هم گفت طرح جلدی که کار کرده، طرح جلد اصلی کتاب از یک نسخه دیگر است. اما در هر صورت من گفتم این طرح جلد به محتوا نمی‌خورد و او هم قبول کرد در تجدید چاپ، طرح جلد را عوض کند.

درباره عنوان کتاب هم نظرم این است نباید اسمش شبیه به کتاب‌های انگیزشی باشد. البته مقصودم این نیست کتاب‌های انگیزشی بد هستند. بحث ارزش‌گذاری نیست. بحث این است که ممکن است با چنین عنوانی، مخاطب مربوط به این کتاب، سراغش نیاید.
اتفاقا درباره این موضوع هم با ناشر صحبت کردیم. عنوان اصلی کتاب هست «Don't trust your gut…». در واقع عنوانی هنجارشکن بود و نشان می‌داد هنجارشکنی کتاب، از همان عنوان شروع شده. چون ما همیشه عکس این گزاره را شنیده‌ایم که می‌گویند به حرف دلت اعتماد کن، به ندای درونت اعتماد کن،‌ به شهودت اعتماد کن و غیره. خب شما می‌توانید Gut را به معنای هر کدام از این‌ها ترجمه کنید. برای همین با ناشر که صحبت کردم، در نتیجه رسیدم به چند عنوان. بعد هم پیشنهادها را مطرح کردم و گفتم هر کدام را صلاح دید انتخاب کند. در نهایت هم «به ندای درونت اعتماد نکن» را انتخاب کرد. البته ممکن است مثلا شما به‌عنوان مخاطب پیشنهاد بهتری مطرح کنید که دوست دارم بشنوم.

پیشنهادی ندارم. ولی به‌نظرم رسید عوض کردن عنوان کتاب هم بین مترجمان مرسوم است. یعنی اصلا فارغ از آنچه عنوان کتاب در زبان اصلی چه بوده، می‌توانستید عنوان دیگری در نظر بگیرید. اما از این بحث که بگذریم، ترجمه کتاب چطور شکل گرفت؟
خیلی تصادفی شروع کردم.

رشته تحصیلی‌تان چیست؟
من مکانیک ماشین‌آلات خوانده‌ام و 11 سالی هم در زمینه ماشین‌آلات راه و ساختمان کار کرده‌ام. منتها روحیه‌ام با بولدوزر و گریدر و بیل مکانیکی خیلی جور نبود. تصادفا کتابی را ترجمه کردم و برای چند تایی ناشر فرستادم. کتابی بود با عنوان «مرد زنجبیلی»‌ که سال 94 منتشر شد.

نویسنده‌اش چه کسی است؟
جی. پی. دانلیوی،‌ یک نویسنده معروف ایرلندی آمریکایی است که در ایران او را نمی‌شناختند. این کتابش هم خیلی موفق شده بود. البته ترجمه من واقعا افتضاح بود!

این‌قدر هم نیاز نیست درباره کار خودتان صادق باشید! (خنده)
خب راستش را گفتم. چون آن زمان واقعا حرفه‌ای نبودم. برای اینکه آشنایی با زبان انگلیسی، یک بحث است، ترجمه کردن بحثی دیگر.

زبان انگلیسی را به شکل خودآموز کار کرده‌اید؟
بله. به شکل خودجوش و خودآموز از بچگی کار کرده‌ام که تا الان هم ادامه داشته؛ با متن آهنگ‌های راک دهه هفتاد و هشتاد و فیلم‌ها و غیره. خلاصه‌اش هم این بود که من آن کتاب را فرستادم برای نشر «هیرمند» و آن‌ها هم قبول کردند. ویراستار کتاب هم وقت نگذاشت بنشیند ترجمه را بررسی کند و در نهایت چاپ شد. البته بعدها اصلاح شد. اما در مجموع اگر بخواهم به شروع کارم اشاره کنم، سال 94 بود که شروع کردم به ترجمه و سال 97 هم ماشین‌آلات راه و ساختمان را رها کردم به حال خودش و تمام‌وقت نشستم پای ترجمه.

تا الان چند کتاب ترجمه کرده‌اید؟
حدود 70 تا 80 کتاب ترجمه کرده‌ام. البته انتقادات زیادی بابت این میزان ترجمه شنیده‌ام اما با خودم می‌گویم وقتی شغل تو ترجمه است، خب باید هر روز این کار را ادامه بدهی. مثل یک نانوا که هر روز بلند می‌شود و نان می‌پزد. البته این وسط خیلی از کتاب‌هایم رد مجوز شدند. در مجموع فکر می‌کنم حدود 50 تا 60 کتاب از این‌ها چاپ شده.

بیشتر رمان بوده؟
بله. البته اوائل خودم انتخاب می‌کردم چه چیزی ترجمه کنم اما به‌تدریج ناشران خیلی مؤدبانه بهم گفتند رفیق، سلیقه تو را همه دوست ندارند، دست بردار! (خنده)

چرا؟
چون فروش نمی‌کرد. از آن به‌بعد بود که بیشتر سفارش ناشرها را قبول کردم.

کتاب «به ندای درونت…» چطور؟ ناشر پیشنهاد داد؟
بله، پیشنهاد ناشر بود.

استقبال بین آثارتان از کدام یکی بیشتر بوده؟
متأسفانه از بین رمان‌هایی که ترجمه کردم، آن‌هایی را که خیلی دوست داشتم دیده شوند، چندان دیده نشدند.

مثال می‌زنید؟
«شهر دزدها» رمانی است که از دیوید بنیوف ترجمه کردم. بنیوف همان کسی است که ایده ساختن سریال «بازی تاج و تخت» به ذهنش رسید.

چقدر جالب! «شهر دزدها» را با کجا چاپ کردید؟
هیرمند.

«هیرمند» در یک دوره‌ای سراغ آثار خارجی رفت و خیلی هم خوب کار کرد اما متأسفانه اکثر رمان‌هایش نتوانستند در بازار کتاب ایران استقبال درخور داشته باشند.
بله، متأسفانه اصلا استقبال نداشتند. از بین آن رمان‌ها، اتفاقا بیست و خرده‌ای کتاب را من ترجمه کرده‌ام. آن زمان‌ها سر کار هم می‌رفتم و خیلی به فکر درآمدش نبودم. برای همین پشت هم ترجمه می‌کردم. یکی از این کتاب‌ها «شهر دزدها» بود که متأسفانه اصلا دیده نشد.

هنوز در بازار موجود است؟
بعضی‌وقت‌ها دوستانم تماس می‌گیرند و می‌گویند بین کتاب‌هایت می‌خواهیم کتابی را بخریم و هدیه کنیم، کدام را بخریم؟ من می‌گویم «شهر دزدها». بعد می‌روند همه جا را می‌گردند و آخر سر هم گیر نمی‌آورند. به‌خاطر همین چندین بار زنگ زده‌ام انتشارات و آن‌ها هم وعده داده‌اند و دست آخر هم اتفاقی نیفتاده! البته شاید در آینده کتاب را بگیرم و با ناشر دیگری کار کنم. اما بین تمام کتاب‌هایم، بیشتر مرا به ترجمه کتاب «باشگاه پنج صبحی‌ها» می‌شناسند.

با نشر «نون»؟
بله.

یعنی اولین نفری بودید که این کتاب را ترجمه کردید؟
بله و کسانی که بعد از من ترجمه کردند، همه به‌خاطر موفقیت ترجمه من در بازار، سراغش رفتند.

طبیعتا همین‌طور بوده. اتفاقا ما نقد مفصلی روی بازترجمه‌ها یا احیاناً کپی‌کاری‌های بعضی ناشرنماها در همین روزنامه کار کردیم. امیدوارم واقعا روزی از شر این نوع رفتارهای غیراخلاقی خلاص شویم. خودتان ترجمه‌‌ها را دیده‌اید؟ مقایسه کرده‌اید؟ احتمال کپی در آن‌ها هست؟
ندید به شما می‌گویم احتمالش هست. ولی نه از ناشران نام‌دار؛ منظورم ناشران زیرپله‌ای و این‌هاست. کتاب هر کسی که فروش کند، فورا می‌روند سراغش، دو تا «است» را می‌کنند «می‌باشد»، سه تا جمله را دست می‌برند و عوض می‌کنند و با یک اسم ساختگی، در بازار می‌فروشند.

«باشگاه پنج صبحی‌ها» با ترجمه شما الان چاپ چندم است؟
چاپ سی و چندم. اما خب متأسفانه به‌خاطر آن ترجمه‌هایی که گفتم، ضربه دید والا باید به چاپ‌های بالاتر هم می‌رسید.

ترجمه جدیدتان واقعا سوژه جذابی دارد و از آن جمله آثاری است که در جهان تازه به آن پرداخته می‌شود.
در این چند دهه موج‌های مختلفی از آثار پرمخاطب داشته‌ایم؛ مثلا یک دوره‌ای کتاب‌های مربوط به هیپنوتیزم را پیدا می‌کردیم و می‌خوانیدم، بعد آنتونی رابینزها آمدند و بعد از آن‌هم چهره‌های دیگر. در این میان گاهی بعضی کتاب‌ها به سمت زرد رفتند و مضامینی که چندان قابل‌توجه نبود. عده‌ای اما در عین جذابیت، کتاب‌هایی نوشتند مثل همین دیویدویتس که حرف‌شان مستند است.

بحثی هم هست که در آینده پژوهش‌های جهان بسیار سراغش خواهند آمد. هرچند همین حالا هم در کشورهای توسعه‌یافته به‌شدت مورد رجوع است. بحث کلان‌داده‌ها و اطلاعاتی که مردم در شبکه‌های اجتماعی و موتورهای جست‌وجوگر از خودشان رو می‌کنند، بحثی است که کاملا باور عمومی را می‌توان بر اساس آن رصد کرد.
خود نویسنده می‌گوید داده‌باوری نوعی مکتب جدید است. اگر زمانی یک آمریکایی می‌خواست با یک زن بلوند 160 سانتی ازدواج کند، ممکن بود سراغ کشیش برود و از او مشورت بگیرد. قبل‌تر با ریش‌سفید فامیل حرف می‌زد. الان این چیزها کنار رفته. طرف می‌تواند داده‌ها را رصد کند ببیند چند نفر با زن‌های بلوند 160 سانتی ازدواج کرده‌اند و چند درصدشان موفق بوده‌اند، بعد تصمیم بگیرد. الان این درست‌ترین جواب است چون بر‌اساس داده‌ها و آمار ارائه شده.

ترجمه بسیار خوبی هم داشت و مباحث جذاب آن این‌قدر فراوان است که فقط می‌شود به خواننده گفت بخواند و خودش استفاده کند. اما می‌خواهم چند بخشی که خودتان از کتاب خیلی دوست داشتید و برای‌تان جذاب بود، به انتخاب خودتان، در این مصاحبه بیاوریم.
تله هواداری تیم‌های ورزشی: شادی حاصل از برد، رنج ناشی از باخت تأثیرات ناشی این موضوع وزین است. فرض کنید کسی هوادار چهار تیم باشد- مثلاً تیم‌های الف، ب، ج و د. مطابق با نتایج حاصل از پروژه نقشه شادی، این فرد طی یک سال، باید احتمال ازدست دادن ۶۸۴ امتیاز شادی را داشته باشد. به عبارت دیگر، هواداری چهار تیم ورزشی، به اندازه سالانه ۲/۲ روز (اضافه) بیماری در بستر، عامل ناشادی افراد است.

خب، هواداران تیم‌های ورزشی چه‌کار باید بکنند؟ آیا راهی برای فرار از تله هواداری تیم‌های ورزشی وجود دارد؟
یک روش آشکار، هواداری از تیم‌های بهتر است. مطابق با ریاضیات و آمار: اگر بابت هر برد ۹/۳ امتیاز شادی به‌دست بیاورید و بابت هر باخت ۸/۷ امتیاز شادی از دست بدهید، چنانچه تیمتان ۷/۶۶درصد از بازی‌هایش را پیروز شود، مقدار شادی ناشی از هواداری آن تیم از مقدار ناشادی‌اش بیشتر است.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.