روزنامه هفت صبح | این یک روایت شخصی از زندگی با سینماست. چه در سالنهای سینما و چه در صفحه تلویزیون. نمیدانم این حس چقدر دیگر برای نسلهای بعدی قابل تکرار خواهد بود. به هرحال امیدوارم سرتان گرم شود. در انتها هم فهرستی از کارگردانها و فیلمسازهای مورد علاقهام را ردیف کردهام. شاید به درد کسی خورد.
ولگرد کوچک در حال پیچ کردن یکسری وسیله خاص روی خط تولید. تبدیل آدم به ربات. شش ساله هستم و از خنده در حال مرگ. بعدها خواندم که چاپلین هنرمند خودآگاه بوده و باستر کیتوناز او بهتر است. سالها این فرضیه را قبول میکنم . پارسال همراه دخترم دوباره عصر جدید را گذاشتم و خدارحمت کند چاپلین را چه فیلم خوبی است. چقدر خندهدار ست و بهترین کار چاپلین.رفتهایم سینما کریستال فیلم اسپارتاکوس را میبینیم. نبرد نهایی. آن کندههای درخت آتشین که توسط اسپارتاکوس و یاران پاپتیاش به سمت صفهای منظم ارتش روم سرازیر میشوند. چه صحنه درخشانی. و چقدر بد که اسپارتاکوس این جنگ را شکست میخورد. لعنت به حقایق تاریخی.
ال سید با شوالیه کشور همسایه میجنگد. نبرد او برای مرزهای کشورش است اما محبوبهاش که پدرش توسط ال سید کشته شده حالا دستمال خودرا سر نیزه حریف ال سید میبندد. مسئله شرافت است و انتقام و خونخواهی . و چه فصلی خلق میشود. محبوبه سیاهپوش باید خود را هوادار شوالیه رقیب بداند اما با هر ضربه شوالیه بر ال سید قلب او از جا کنده میشود. درس شخصیتپردازی و درام وکارگردانی و تدوین. این فصل هنوز هم درخشان است. چارلتون هستون و صوفیا لورن هرگز چنین جذاب نبودهاند.
نمیدانم چرا پدرم باید کودک هفت سالهاش را به دیدن این گروه خشن ببرد. فیلمی که مطمئنا به لحاظ خشونت درجه آ دارد. شاید فهمیده بود که از دیدن فولکس پرنده و چیتی چیتی بنگبنگ و تختخواب اسرارآمیز خیلی لذت نمیبرم. هرچه هست این گروه خشن را میبینم و روح و روانم لبریز میشود از عشق آقای پایک تبهکار و دار و دستهاش که برای نجات جان دوستشان یک قلعه پر از مرد و زن و بچه را به گلوله میبندند و خودشان هم میمیرند…خدا رحمتت کند آقای پایک.
کلانتر ویل کین را اهالی شهر به حال خود رها کردهاند. به او میگویند دست عروس جوان خودش را بگیرد و فرار کند و در فکر مبارزه با دار و دسته میلرها نباشد. همه علیه او هستند. حتی معاونش. حتی همسر جوانش. کین میماند. فقط محبوبه مکزیکی سابقش است که او را دورادور درک میکند. مثلث و مربع عشقی. چه فیلمنامهای. چه هیجانی. و آن یک دقیقه جادویی که کلانتر تنهای تنها وصیت خود را زیر آونگ غول آسای ساعت مینویسد. تصمیمش را گرفته است. افسون شده از سینما ادئون میآیم بیرون. ۹ ساله هستم. مادرم را مجبور میکنم یکبار دیگر همان لحظه برویم فیلم را ببینیم. فیلم ماجرای نیمروز را.
تلویزیون روشن است. تلویزیونمان کوچک است. سیاه و سفید و شاید ۲۰ اینچ. شبکه دو فستیوال برادران مارکس گذاشته است. با زیباترین دوبله و قشنگترین و بانمکترین صداها. خاطره آن فیلمها برای من هفت ساله تا امروز در ذهنم باقی مانده است. همه آن فیلمها را بعدها با زیرنویس دیدم و لذت بردم اما آن خاطره جای خودش را حفظ کرده است.
در ویدئوی خانگی یکی از دوستان نمیتوانم لحظهای پلک بزنم. پل نیومن و جولی اندروز آمدهاند آلمان شرقی. مرد قرار است یک فرمول بدزدد. مرد میخواهد مامور مخفی کمونیستها را بکشد. زن روستایی هم به کمک او آمده اما مرگ به این سادگیها از راه نمیرسد. چه تقلایی. چه صحنهای. چه حس عجیبی. بعدها فهمیدم که منتقدها بهخصوص چپها چه نفرتی از این فیلم دارند اما حتی در دوباره دیدنش باز هم لذتبخش بود. پرده پاره.
مرور کوروساوا در تلویزیون. تماشاگران عادت کرده به هالیوودیها سخت میتوانند خودشان را با این ژاپنیها و شیوه میمیک صورت و داستان های عجیبشان وفق دهند. اما معجزه کمکم رخ میدهد. وقتی آن دختر ژاپنی فقیر در بلورهای برف امیدهای زندگیاش را کشف میکند و آن کارآموز جودو که در برکه آب حیرتزده به باز شدن نیلوفرآبی نگاه میکند و آن جوان روستایی که در جاذبه عشق در بیشه کنار روستا بهار را میبوید و لمس میکنند و آن کارآگاه جوان و مرد تبهکار که در تقلایی سخت هردو به زمین میافتند همچون دو نیمه خیر و شر انسان در کنار هم نفس نفس میزنند و از دور دست صدای یک ترانه کودکانه هم شنیده میشود و بالاخره آن شکارچی سیبریایی ببرهای سفید با آن دوبله زیبایش. چقدر خوش گذشت. از ریش قرمز و افسانه جودو و هفت سامورایی و سگ ولگرد و درسوازالا حرف زدم.
در ویدئوی خانگی بازیگر کوچک اندام بامزه میخواند باران در اسپاین میبارد فراوان. چه فیلم لذتبخشی اما در اندازههای یک نوجوان علاقهمند به سینما احساس میکنم چقدر داستان فیلم قشنگ روایت میشود. چقدر همه چیز مخملی است. چقدر حرکتهای دوربین نرم است و چقدر قابها زیبا و فاخر. به میزانسن فکر میکنم. بعدها میفهمم این چیزها، خصوصیات یک فیلمساز بزرگ و متواضع به اسم جورج کیوکر است.
راننده تاکسی اعصابم را به هم میریزد. شاید سنم برای دیدن آن خیلی کم بوده باشد. دیوانه از قفس پرید هم مضطربم میکند. ساحر و آروارههای کوسه هم همچنین. انگار تماشاگر را به حال خود رها کردهاند و بهش میگویند خیلی لوس شدهای، کمی واقعیت ببین، کمیزشتی و کمیچرک. بعدها میفهمم که این سبک سینمای دهه هفتاد است. بعدها طرفدار این سینما شدم. اما دلم هنوز با همان آقای کیوکر است.
یک سینما در دهه شصت. خلوت است . فیلمی از سینمای شوروی را اکران کرده. حماسه یک سرباز. پدرم هم که مشتری هرچیزی که از طرف شوروی میآمد. انتهای فیلم وقتی به سختی میتوانم اشکهای نوجوانانهام را کنترل کنم با معصومیت ترسناک روسی آشنا شدهام. فیلمهای روسی در شکستن قلب تماشاگران مهارت دارند. بعدها هنگام دیدن عروج هم این احساس تداعی شد و یکی دو دهه بعد در دیدن فیلمهایی مثل چهلویکمین و لکلکها پرواز میکنند.
طرفدار سینمای کلاسیک شدهام خیر سرم و با طرفداران سینمای روشنفکرانه بحث و جدل میکنم. بیست سال هم ندارم. از تئوری مولف حرف میزنیم و این که هنرمند ناخودآگاه چقدر از هنرمندخودآگاه روشنفکر بهتر است! فیلمهای تارکوفسکی آمدهاند و دعوا بالا گرفته است. با دوستم در یک روز بیکاری راهی سینما میشویم. کودکی ایوان. دوستم میخوابد و من چقدر از فیلم خوشم میآید . هفته بعد مخفیانه از دوستم میروم سولاریس را هم میبینم. آن صحنه غریب پایانیاش و آن دوربینی که عقب میکشد و ما مرد را در کنار اقیانوس خاطراتش میبینیم. چقدر زیبا بود.
یک ژاپنی دیگر. مادری که در نیمی از فیلم فرزندانش را صدا میکند: زوشیو…آنجو…پارههای تن من. ..نه فیلم را میشناسم و نه کارگردانش را و این تصور را دارم که فیلم از آن فیلمهای خانوادگی کم ارزش است بهخصوص در مقایسه با فیلمهای پرتحرک کوروساوا. وقتی فیلم تمام میشود دیگر نمیتوانم همان آدم قبلی باشم. یک چیزی در وجودم شکسته است. انگار یک شهاب سنگ به من برخورد کرده است. از سانشوی مباشر حرف میزنم و کارگردان بیهمتایش کنجی میزوگوچی.
سینما به روایت هیچکاک کتاب بالینی من شده. داستان همه فیلمها را حفظ هستم و نام شگفتانگیز بازیگرانشان: کری گرانت ، اینگرید برگمن، جیمز استوارت، گریس کلی …. فرصتی پیدا میکنم و قاچاقی میروم دوره فیلمهای هیچکاک را در طبقه سوم کارگاه آزاد فیلم میبینم. در تلویزیون ۲۱ اینچ رنگی و روی نوارهای وی اچ اس. بعضی شبها فقط من در اتاق حاضرم و مسئول کانون فیلم آنجا خوش دلانه کلیدها را به من میسپارد و میرود. تماشای سایکو در ساعت ۱۰شب در طبقه سوم آن ساختمان قدیمیقدیمی در دروازه دولت با بوی مستمر سوسک آن هم به صورت قاچاقی و هویت جعلی! وقتی از ساختمان بیرون میآیم ساعت ۱۱ شب است و تکوتوک عابران گذری بین پیچ شمیران و فردوسی به این جوانکی نگاه میکنند که با چشمان سرخ شده نگاههای عجیبی به اطرافش میاندازد و مدام بر میگرددو پشت سرش را چک میکند….
آقای فیلمی، هفتهای یک بار با بستهای مجهول از فیلمهایش در خانه ما را میزند. شرطش این است که ترتیب فیلمها به مشتری ربط ندارد. خود او به سلیقه خودش فیلمها را انتخاب میکند و میآورد. چه هیجانی دارد. این که نمیدانی فیلم چه خواهد بود. قرار است شب راهی شمال بشویم. با دوستانم. در بسته فیلم این هفته تریستانا هست. برای گذراندن وقت تا موعد سفر تریستانا را میگذارم داخل دستگاه. تمام طول فیلم احساس میکنی یک مارمولک روی دستت در حال راه رفتن است. حیرت انگیز است. نمیتوانم طاقت بیاورم. دوباره فیلم را میگذارم و از قید شمال میگذرم.
هنر هفتم و اکبر عالمی. آن وقتها نمیدانستی برنامههای تلویزیون چه برایت مهیا کردهاند. چیزی به اسم خبررسانی وجود نداشت و چقدر هم خوب. مینشستی پای تلویزیون و اکبر عالمی میآمد و با آن صدای پر طنین زیبا و چشمان نافذش با کلماتی که درآن عشق به سینما فوران میکرد با شکوه و افتخار اسم فیلمش را اعلام میکرد. چقدر خوش میگذشت: چه ساحل کوچک قشنگی از ایو الگره، حفره از ژاک بکر، مرد سوم، یک محکوم به مرگ میگریزد، جاده، خاموشی دریا، قاتلین پیرزن، بیلی باد، بعد از جنگ (چه اشکی از ما گرفت این فیلم )…روحت قرین آرامش استاد عالمیکه از صفحات تلویزیون فرهیختگی و اشتیاق و هیجان را به ما هدیه میکردی.
میروم کتابفروشی چشمه در زیر پل کریم خان. آن سالها یک کتابفروشی کوچک بود. کوروش کارآگاهی آنجا بود و همیشه آماده بحث درباره سینما. ضلع سوم این بحثها کامیار محسنین بود اما ما دو نفر هیچوقت همدیگر را ندیدیم. رابط ما کوروش بود و او بود که فیلمها را ردوبدل میکرد. مثل کالای قاچاق. دور از چشم مشتریان. وی اچ اس ممنوع بود. و چه فیلمهایی آن روزها دیدم. نامه از زنی ناشناس، شانگهای اکسپرس، لی لی مارلن، ازدواج ماریا براون، گلوریا، انزجار (پولانسکی )، امپراطوری احساس، شرم (برگمان ) و…هربار رفتن به کتابفروشی چشمه این پرسش را برایم داشت که فیلمیگیرم خواهد آمد؟ یک فیلم سیاه و سفید از هالیوود کلاسیک آن هم بدون زیرنویس یا یک فیلم اروپایی با زیرنویس انگلیسی که یک تنه میتوانستند ویدئوی خانگی شما را به خاطر دفعات پاز زدن برای خواندن زیرنویسها از حیض انتفاع خارج کنند.
با مسعود بهاری در گزارش فیلم گرم میگیرم. او هم شیفته سینماست . آنقدر شیفته که رفتارش با دیدن هر فیلمی عوض میشد. انگار فیلمها میتوانستند به صورت موقت به او القا کنند که مشکلات زندگیاش را فراموش کند و جدی نگیرد. فرانتیک پولانسکی را دیده بود و تا دو روز همه چیز در سر کار برایش علیالسویه شده بود. اما به تدریج سحر فیلمها تمام میشدند و بهاری به زندگی نه چندان آسانش باز میگشت . و خب مرگش هم سینمایی بود. با دو دوپایی جفت شده در کنار لبه پشتبام و یک استکان چای کمر باریک که قبل از پریدنش در آسمان آن را مزمزه کرده بود و حتما با آخرین سیگار عمرش.
دو تا نوار ویدئو به دستم میرسد. سکوت برهها و تلما و لوییز. دورانی است که متقاعد شدهام سینما لابد مرده و دیگر کارش تمام است. اما دیدن هر دو فیلم این فرضیه را نقش برآب میکند. فقط من هم نیستم. انگار همه دوستداران سینما از جوشش سینمای دهه نود سرسام گرفته بودند. آن فیلمهای سست و معذب دهه هشتادی هالیوود دورهشان به سر رسیده بود و سینماگران حالا با بازگشت دوباره به ژانرهای قدیمی دست به بازسازی آنها زده بودند.نوآر، وحشت، ترسناک، وسترن، علمیتخیلی و…. حالا اسم بازیگرها دوباره مهم شده بود. کل دهه هشتاد را با نام دنیرو و آل پاچینو والبته آرنولد شوارتزنگر سر کرده بودیم .
و حالا ستارهها از همه طرف میریختند: تام هنک سو جودی فاستر و مایکل کیتون و میشل فایفر و تیم رابینز و آنتونی هاپکینز و براد پیت و…. اشتیاق فیلم دیدن در تمام تهران احساس میشود. با یک رستاخیز سینمایی روبهروییم. سکوت برهها ، تلما و لوییز، رفقای خوب ، نابخشوده ، ترمیناتور ۲، هیت، هفت ، محرمانه لسآنجلس، رهایی شائوشنگ، مقلد، حس ششم، دیگران، مرد مرده، مظنونین همیشگی، فارست گامپ…. سینمای زیبای دهه نود فاصله میان فیلم خوب با فیلم اسکاری و با فیلم تماشاگر پسند را از بین برده بود. فیلمهای جریان اصلی همان بهترین فیلمهای سال بودند و چه دوران عجیبی بود برای دوستداران سینما.
نوار بیلیاردباز به دستم میرسد. میگذارم دیدنش را با یکی از دوستانم.وسط فصل جهنمی امتحانات است. در نیمههای شب فیلم را میبینیم و تا صبح با همدیگر حرف نمیزنیم. هیچی. هردو مثل مسخ شدهها صبح راهی امتحان میشویم.
کمکم سختگیر شدهام. از چین و چروکهای گردن جیمز استوارت ۵۵ساله وقتی دارد نقش یک وکیل جوان عاشق پیشه را در مردی که لیبرتی والانس را کشت بازی میکند عصبانی میشوم. از شوخیهای جان وین با زن سرخپوست در جویندگان خوشم نمیآید. از اینکه ته ربوبراوو کشتن آدمهای شرور با پرتاب دینامیت مثل یک تفریح کودکانه نشان داده میشود لجم میگیرد. از اینکه جان وین ثروت زنش مورن اوهارا را در مرد آرام داخل اجاق انداخت کلافه میشوم، از اینکه صحنه قتل مارتین بالزام در سایکو این قدر تصنعی و مکانیکی است دلخور میشوم، از اینکه در مارنی تدوین سقوط تی پی هدرن از اسب این گونه آماتوری است عرق شرم بر پیشانیام مینشیند
دلم میخواهد پایان شرم اور ایرما خوشگله را نبینم آنقدر که کم مایه است، از بازی مارلون براندو در صحنه مرگش در انتهای پدرخوانده و بازیاش با نوهاش و مثلا حمله قلبیاش متنفرم، میشود به عنوان همه کارهایی که یک بازیگر نباید در چنین صحنهای انجام بدهد تدریس شود…خرده گیر شدهام. میدانم و به تدریج فیلمهای کمتر و کمتری را دوست خواهم داشت. اما در همین ۵ یا ۶ سال گذشته سینماگران و فیلمهای زیبایی را کشف کردهام. مثلا فیلمهای ژاک ریوت یا فیلمهای رائول والش یا الیویه اسایاس. پس هنوز به زندگی با سینما ادامه خواهم داد که بهترین رفیقم بوده است.
حالا در نیم قرن زندگیام دیگر میدانم از سینما باید چه انتظاراتی داشت. و خب دروغ به شما نگویم هنوز هم از قدرت سینما شگفتزده میشوم. نمیدانم فرزندانمان این جادو را لمس خواهند کرد یا نه.



