روزنامه هفت صبح، کسری ولایی | فرانسه، قرن چهاردم میلادی؛ ژان دِ کاروژ شوالیه‌ خوشنام، دوست قدیمی و عالی‌مقام خود ژاک لو گری را به هتک حرمت از همسر خود، مارگریت د کاروژ متهم می‌کند. برای کشف حقیقت، دادگاه حکم می‌‌دهد به اجرای دوئل. دو دوست قدیمی باید در میدان نبرد مقابل هم حاضر شوند. اگر ژانِ مدعی در نبرد پیروز باشد، معلوم می‌شود که بانو مارگریت حقیقت را گفته، وگرنه ژاک از اتهام تبرئه و مارگریت به جرم زنا مجازات خواهد شد.

در آستانه‌ نبرد، به گذشته برمی‌گردیم. وقایع و سرگذشت افراد را در سه روایت مجزا مشاهده می‌کنیم تا به اصل ماجرا پی ببریم. بعد از شنیدن سه روایت، دوئل ادامه می‌یابد و تصمیم با ماست که از نتیجه‌‌اش به چه برداشتی برسیم. این بود خلاصه‌ داستان «آخرین دوئل» (با عنوان اصلی The Last Duel) ساخته‌ ریدلی اسکات که چند وقت قبل در اکران شکست خورد. چرا «آخرین دوئل»؟ چون آخرین بار در تاریخ فرانسه بوده که یک دعوای ناموسی با تصمیم محکمه به دوئل منجر شده. چرا «شکست»؟

چون بار دیگر ریدلی اسکات فیلم شسته و رفته‌ای ساخته که با مخاطب زمانه‌اش ارتباط برقرار نمی‌کند! «آخرین دوئل» از آن مدل فیلم‌هاست که منتقدها هم حسابی می‌توانند تحسین‌اش کنند و هم شمشیر برایش را از رو ببندند. ایده‌ روایت چندگانه‌اش با چنین ظرافت و جزئیاتی به درد تدریس «میزانسن در کارگردانی» و «کنش صحنه در فیلمنامه‌نویسی» می‌خورد و صحنه‌های نبرد با بهترین نمونه‌ها در تاریخ سینما قابل مقایسه است.

اما همین روایت راشومونی برخلاف تجربیات معاصر و عامه‌پسندی مثل سریال رابطه (The Affair) به دلیل تضاد و تعارض کم، کارایی چندانی ندارد و نبرد پایانی هم با وجود اجرای نفس‌گیر خیلی تماشاگر را گرفتار نمی‌کند چون قطب‌نمای عاطفی درستی در صحنه پیدا نمی‌شود. به شیوه‌‌ منتقدهای خط‌‌کش و ترازو‌ به‌دست نگاه کنیم، فیلم سه تا پرده‌ اول با سه کاراکتر مرکزی متفاوت دارد و بعد می‌رسد به پرده‌ آخر که نمی‌فهمید ادامه‌ کدام روایت است. فصل دوئل را هم که بگذارید به حساب برآیند سه روایت، تا حدود زیادی توازی و تقابل‌ قبلی بیهوده می‌شود.

بحث شکستن یا تخطی از ساختار نیست؛ مشکل تاثیر حداقلی ایده‌هاست که فیلم را در میانه نگه می‌دارد. در عمل، نه ظرافت‌ها خیلی بالا می‌کشندش و نه زمختی‌ها به زمین‌اش می‌زنند. شاید از تماشایش لذت ببرید، شاید همان پرده‌ اول حوصله‌تان سر برود. واکنش نهایی نسبت به فیلم وابسته است به رابطه‌تان با شیوه‌ فیلمسازی ریدلی اسکات. کمتر فیلمساز زنده‌ای را پیدا می‌کنید که تا این اندازه تمام تصمیمات‌اش از روی حساب و کتاب باشد و بتواند از سر عقلانیت جاه‌طلبی‌هایش را به نفع محصول محدود نگه دارد و چالش‌های پیش‌رو را با درایت دور بزند. در عوض، همین جهان‌بینی محافظه‌کارانه معمولا شور و شهود را شهید می‌کند.

ناباوری منطقی اسکات نسبت به هستی، در شیوه‌ فیلمسازی‌اش هم نمود دارد و می‌شود این‌طور تعبیر کرد که خیلی ماتریالیستی فیلم می‌سازد و هر اثر هنری را کاملا بیرونی و به چشم کالبدی صرفا مادی می‌بیند. همین باعث شده تا خیلی اوقات هیچ رد و نشانی از روح زمانه در فیلم‌هایش نباشد و جان قصه از دست برود. مثلا «رابین هود» را تبدیل می‌کند به روایتی واقع‌گرایانه و خشن از قرون وسطی و فراموش می‌کند که اصلا طی قرن‌ها چرا داستان رابین هود زنده مانده و مردم برای چه بارها و بارها آن را شنیده‌اند.

با این حساب «آخرین دوئل» یک اثر اصیل دیگر از ریدلی اسکات است که شکست خوردن‌اش جای تعجب ندارد چون با وجود تلاش برای وصله کردن‌اش به جنبش می‌تو و یافتن رگه‌های فمینیستی زیر زره‌های پولادین مردسالارانه، سخت به همدلی و همراهی مخاطب می‌رسد و به داستانی ناگفته و ناشنیده برای زمانه‌ معاصر تبدیل نمی‌شود؛ مخصوصا که اولین روایت با کلی اطلاعات به‌دردنخور و شخصیتی نچسب پیش می‌رود و در روایت‌های بعدی نچسبی ژان د کاروژ (مت دیمون) شدت هم پیدا می‌کند!

ریدلی اسکات شکست را انداخت گردن مخاطبان امروزی که سرشان فقط توی گوشی‌های موبایل است و ادعا کرد که تاریخ بار دیگر حقانیت‌ و خلاقیت‌اش را گواهی خواهد داد. (بگذریم از اینکه دو ستاره‌ اصلی فیلم یعنی آدام درایور و جودی کامر را همین جماعت گوشی‌به‌دست مشهور کرده‌اند!) حکایت «آخرین دوئل» شبیه لباس کهنه و دمده‌ای است که با آخرین ابزارها و متدها ولی بدون توجه به سلیقه و مُد روز دوخته شده؛ لباس کهنه مشتری ندارد، البته برای کسانی که دنبال مد نیستند حتما انتخاب جذابی است.

سایر اخبارکاربران ویژه - فرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.