روزنامه هفت صبح | یک: بهترین فیلم ایرانی که در سال ۱۳۹۹ دیدم: واقعا سؤال سختی است. با عدم اکران بسیاری از فیلمهای مهم ایرانی روز دستوبالمان برای پاسخ به این سؤال بسته است. میتوانم به شنای پروانه اشاره کنم بهخاطر چفتوبست درست و شناخت خوب فیلمساز از روابط واقعی جنوب شهر و توجه اخلاقیاش به مسئله مسئولیت فردی. میتوانم به فیلم بنبست ساختهشده به سال ۱۳۵۷ هم اشاره کنم که امسال برای اولینبار دیدمش.
فیلم بسیار کمغلطی بود که کمتحرکی آشکارش را با خط داستانی خوب و بازیهای درجهیک بازیگرانش و حس تعلیقی که تا انتها ادامه داشت جبران میکرد. میتوانم به فیلم «جنایت بیدقت» اشاره کنم. ساخته ممتاز شهرام مکری که نشان میداد او به شکلی آرام و پیوسته در حال ارتقای ارتباط میان سبک و محتوا در فیلمهایش است.
او در جنایت بیدقت توانسته میان سبک چشمنواز و کنجکاویبرانگیزش با مضمونی تکاندهنده رابطهای تماتیک ایجاد کند. اینبار برشهای نامحسوس زمانیاش در طول وقایع تاریخی و دوربینی که با سماجت از کات دادن فراری است با مضمونی ازلی ابدی همنشین میشود و به یک مفهوم دست پیدا میکند. میتوانم از کشتارگاه بگویم و سبک روایی درجهیکش و فیلمبرداری فوقالعاده و بازیهای عالیاش.
و بالاخره میتوانم به فیلم زیبای تیتی اشاره کنم که در جشنواره دیدم و نیمساعت اولش زیبایی و موزونی محض بود و حیف که بعد به ورطه فیلم ایرانی میافتد و دامنش را در این برکه راکد خیس میکند، اما هرچه هست، در انتها به سلامت به ساحل بازمیگردد. زوج الناز شاکردوست و پارسا پیروزفر بهترین تصاویری بودند که از سال ۹۹ در سینمای ایران دیدهام.
* دو: بزرگترین سرخوردگی: تماشای شطرنج باد راضیکننده نبود. زیاد خوانده بودم از سبک ویسکونتیوار محمدرضا اصلانی در این فیلم ساختهشده به سال ۱۳۵۶ و خب در لحظاتی فیلمساز با قدرت تواناییهای خود در میزانسنهای پیچیده را در چشم بیننده فرو میکند، اما فیلم در پس چنین ظاهر مهیبی از دقت در جزئیات باز مانده بود. مردان و زنانی عصبی که انگار از یک قالب خلق شده بودند و داستانی که با لکنت گفته میشد و ابهامهای بیدلیلی داشت.
شیشلیک و ابلق در جشنواره فجر هم ناامیدکننده بودند. دو فیلم از دو فیلمساز خاص سینمای ایران که انگار تمام تلاش خود را به خرج داده بودند که مثل بقیه باشند. بهخصوص محمدحسین مهدویان که انگار از تکنیک و تواناییهای خود خسته شده و شاید هم حتی شرمنده و تحت فشارهایی نامعلوم میخواهد به همه ثابت کند که من هم یک فیلمساز معمولی هستم. مثل همه شما!
* سه: بهترین بازیها: بازی استادانه فرامرز قریبیان در فیلم خروج که یکی از بهترین نقشآفرینیهای تاریخ سینمای ایران است. فقط مقایسه بازی او در خروج با بازی بدش در فیلم گوزنها نشان میدهد قریبیان چه فاصله بعیدی را طی کرده است.
پریناز ایزدیار در فیلم لتیان نوعی فیزیکالیته کمیاب را در سینمای ایران به نمایش میگذارد. چیزی که در سالهای اخیر در سینمای ایران غایب بوده است، بهخصوص پس از رفتن مهناز افشار.
همبازی او؛ یعنی امیر جدیدی با درخشش پیاپی در دو ملودرام حاشیهای مثل هتتریک و همینطور لتیان ثابت میکند که هنوز هم بازیگر درجهیکی است و پرسوناژ افتضاحش در قانون مورفی را میتوان فراموش کرد. بازی هدیه تهرانی در روزهای نارنجی هم یکی از کمالیافتهترین و درعینحال قدرنادیدهترین بازیهایی بود که در سینمای ایران دیدهایم؛ دقیق و عمیق و بدون حتی یک غلط. بازی باران کوثری هم نشان میدهد که نقشآفرینیهای قابلقبول و پیوسته او در این سالهای اخیر اتفاقی نبوده است.
او در کشتارگاه عالی ظاهر میشود. بازی پارسا پیروزفر در بیحسی موضعی هم شگفتانگیز بود؛ دقیق و بدون اضافهکاری و درعینحال با یک تواضع حرفهای محض. و بالاخره از الناز شاکردوست بگوییم که در ابلق و تیتی عالی ظاهر شد و امیدوارم موفقیتهای اینطوری او را از فیلمهای عامهپسند دور نکند. این رفتوآمد میان این دو نوع سینما میتواند جایگاه او را در سینمای ایران خاص کند.
* چهار: بهترین فیلم خارجی: راستش اینجا هم دستوبالمان بسته بود. فیلم «اولین گاو» ساخته خانم کلی رایکارد و «اوندین» ساخته الیور پتزولد احتمالا بهترین تجربههای سینمایی روز جهان در سال گذشته بود. «منک»، ساخته دیوید فینچر، منشی (اسیستانت) ساخته خانم کیتی گرین، سوتزنها، فیلمی از سینمای رومانی و مرثیه هیل بیلی، ساخته ران هاوارد از فیلمهای بهتر سینمای جهان در سال گذشته بودند. و البته یک افسر و جاسوس از پولانسکی که یک نوع ضربشست از فیلمساز بزرگ لهستانی بود.
و دوتا فیلم ایتالیایی درجهیک که واقعا غافلگیرکننده بودند؛ یکی فیلم توماسو از ابل فرارا با بازی ویلم دفو و دیگری خائن، تریلر سیاسی تاریخی عالی از مارکو بلوکیو. حالا که میبینم وضع خیلی هم بد نبوده! به اینها اضافه کنید آخرین فیلم چارلی کافمن که شاید در ترازوی انتقادی مشکلات زیادی پیدا کند، اما تجربه دیدنش غیرقابل چشمپوشی بوده است. درعوض کارتون سول، فیلم خانهبهدوشها و فیلم تنت را جزو سرخوردگیهای بزرگم از سال گذشته قرار دهید!
* پنج: اعتراف سال: به عنوان یک علاقمند جدی سینمای کلاسیک متوجه شدم که در دهههای ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ تعداد فیلمهایی که همچنان کنجکاویبرانگیز باشند و در ضمن ندیده باشم، از انگشتان یک دست هم فراتر نمیروند. گنج تمام شده. مهمانی به آخرش رسیده!
* شش: اما امسال دو، سهتا فیلمساز را کشف کردم که البته یکیاش به سینمای کلاسیک مربوط است. رائول والش از آن اسمهاست که همیشه در جوار سینما وجود داشته و عادت کرده بودیم او را یکی از سریدوزهای کارخانه رویابافی بدانیم.
اما به شکلی اتفاقی متوجه شدم که در میان حدود صد فیلمی که او ساخته، چندین فیلم درخشان وجود دارد. مثل استرابری بلوند ساخته ۱۹۴۱، اوج التهاب ساخته ۱۳۴۹، بیگ تریل ساخته ۱۹۳۰، من و دوست دخترم ساختهشده به سال ۱۹۳۲، سالهای خروشان بیست ساختهشده به سال ۱۹۳۹ و تحت تعقیب ساختهشده به سال ۱۹۴۷٫ خلاصه امسال، عطش کلاسیک دیدن را با مرور فیلمهای این اعجوبه سینمای آمریکا پشتسر گذاشتیم.
در کنار آن مثلا کشف فیلم «مظنون»، ساخته رابرت سیودماک به سال ۱۹۴۴ و همینطور دوباره دیدن فیلم راگلس اهل ردگپ از لیو مک کری. ارتباط هردو فیلم بازی چارلز لاوتون در آنهاست. یک فیلم از گرگوری لاکاوا هم راضیکننده از آب درآمد؛ فیلمی به نام STAGE DOOR ساختهشده در ۱۹۳۶ با بازیهای درخشانی از جینجر راجرز و کاترین هپبورن. و البته بیشمار فیلم کلاسیک دیگر که راضیکننده نبودند و بسیاری از آنها فیلمهای بدی بودند. خیلی بد.
اما الیویه آسایاس و ژاک ریوت هردو از سینمای فرانسه، سال سخت ۹۹ را قابلتحملتر ساختند، بهخصوص شاهکارهایشان در دهه ۹۰٫ ایرما وپ و آخر آگوست اول سپتامبر از آسایاس و زیبای آزارنده و بالا پایین شکستنی از ژاک ریوت. به اینها دوتا فیلم بسیار خوب از کلود سوته را نیز اضافه کنید. مادو ساختهشده به سال ۱۹۷۶ و قلب در زمستان ساختهشده به سال ۱۹۹۲٫ چه عاشقانههایی.
و به یک فیلمساز درجهیک کرهای هم اشاره کنم. آقای هونگ سانگ سو با فیلمهای کمهزینه و درخشانش. و این را بگویم که بهترین و گرمترین و متفاوتترین فیلمی که در سال گذشته دیدم، فیلمی از سینمای شوروی بود! فیلمی با نام دوست من ایوان لاپشین، ساخته بوریس گرمان محصول ۱۹۸۵٫ فیلمی که مثل یک خاطره دور روایت میشود.
خاطره مردی میانسال از زندگی در دهه ۳۰ در شهری کوچک و یخزده وقتی پسرکی نوجوان بوده است. در میانه دوران استالین. همچون یادآوری خاطرات، همهچیز درهموبرهم است. معرفی آدمها و سیر حوادث عاری از آن منطقنمایی سینمای داستانی است… دقایقی طول میکشد تا ببینید ماجرا چیست، تا شخصیتها را از هم متمایز کنید و متوجه طنز استثنایی، وسواس شگفتانگیز کارگردان و حس شفقت بیپایان نهفته در فیلم شوید.
* هفت: سریالها: در میان سریالها شرایط بهتری حاکم بود. ابتدای سال در خلسه دیدن پشتسرهم سه سیزن از بابیلون برلین ساخته تام تیکور بودم و خدا شاهد است که چشمانتظار فصل چهارم و نهایی این سریال درجهیک هستم. مینیسریال فاسی، وردون تجربه دلپذیر دیگری از مراوده با دنیای مینیسریالها بود و عجب سام راکول و میشل ویلیامز درجهیکی داشت این سریال. بهجایش فصل سه کیلینگ ایو و همینطور فصل دوم کامینسکی متود سرخوردگی محض بودند.
مینیسریال لست دنس نفسگیر بود . داستان مایکل جوردن و فیل جکسون و اسکاتی پیپن و بقیه شرکا. سریال کمدی « دیگریت» (کبیر) در نهایت سالم به مقصد میرسد. مشکل این است که احساس میکنی اله فانینگ برای چنین نقشی کمی بیش از حد معصوم است. شاید اما استون گزینه بهتری بود. سریال میراث (SUCCESSION) را در دو سیزن مطول هرکدام در ۱۱ یا ۱۲ قسمت ۶۰ دقیقهای دیدم و خب ناراضی نیستم.
بهخصوص سیزن اول که لحظات شگفتانگیزی داشت. کلا سریالهایی که بر مبنای بیزینسهای خانوادگی ساخته میشوند جذابیتهای خود را دارند؛ مثل همین میراث یا پیکی بلایندرز و حتی یلو استون (از هردوی آنها قطع امید کردهام) و بالاخره دوتا مینیسریال ممتاز در نیمه دوم سال؛ یکی گامبی وزیر و دیگری میسیز آمریکا.
هردویشان سرگرمکننده و چشمنواز بودند و از دومی؛ یعنی میسیز آمریکا بهجز بازی درخشان و تکاندهنده کیت بلانشت کلی جزئیات تاریخی مهم هم فراگرفتم. دیگر این پرونده را میبندم با اشاره به سریال درخشان و علمی- تخیلی ریدلی اسکات با نام « بزرگشده توسط گرگها» که مرا میبرد به دنیای وهمآلود و تخیلات دوران کودکیام نسبت به فضا و زندگی در آینده.



