روزنامه هفت صبح، متین یحییزاده | نائله یوسفی متولد ۳۱/۱/۷۱ در روستای بیسه از توابع بستک در هرمزگان است. اولین کتابش مجموعهداستانی بود با عنوان «مردی که راه خانهاش را گم کرده بود» که از سوی انتشارات «عقربه» در سال ۹۶ منتشر شد. دومین اثر او، مجموعهشعر «کوک» را انتشارات «نامه پارسی» در سال ۹۷ در شیراز به چاپ رساند. مجموعه کاریکلماتور «پاشویه» هم در سال ۹۸ به همت انتشارات «اریش» روانه بازار نشر شد.
رمان «بیسه» برداشتی از فضای فکری روستاییانی است که در دهه ۱۳۲۰ زندگی میکنند؛ گرچه این طرز تفکر و شیوه زیستن تغییراتی کرده، اما بخشی از مؤلفههای آن همچنان وجود دارد. درواقع شیوه نگرش به زندگی در جامعه کنونی بیشتر روستاهای هرمزگان همچنان سنتی است. در رمان «بیسه»، بیش از ۲۰ شخصیت در این رمان حضور دارند که در طول داستان، زندگی هرکدام روایت میشود. این روایت میکوشد از کلیشههای رایج درخصوص زندگی روستایی خارج شود.
کلیشهای مبنی بر اینکه همه روستاییان مردمانی ساده و فریبخورده و زودباورند و در جامعهای کوچک مثل روستا، همیشه همه اهالی پشت هم هستند. یوسفی در رمان «بیسه»، بر اساس تجربه زیسته خود، این کلیشه را میشکند. در این جهان روایی، مردم اغلب به منفعت شخصی خود میاندیشند و تنها کسانی موفق به مهاجرت به کشورهای حاشیه میشوند که امکان و شرایط آن را دارند؛ در غیر این صورت باید با زندگی سخت و فاقد امکانات کنار بیایند.
مسئله دیگر توجه به عواطف و اخلاقیات نوجوانان است؛ پسرانی که در بیآیندگی غوطهور هستند و دخترانی که دل به عشقی نهان میسپارند، اما درنهایت انتخاب دیگری جز ازدواج اجباری در آینده خود نمیبینند. بنابراین نگاه یوسفی در این رمان نقادانه است و این سبک زندگی را به چالش میکشد. یوسفی میگوید: «اگر دیگران اجازه دارند روستاییان را مردمانی پاکدل و عاری از گناه توصیف کنند، پس اجازه بدهید من هم تجربه زیسته خود در زادگاه مادریام را برایتان روایت کنم!»
* خانم یوسفی، با یک معرفی کوتاه از خودتان برای مخاطبهایی که تازه با شما و قلمتان آشنا شدهاند، شروع کنیم.
نائله یوسفی، متولد ۳۱/۱/۷۱ در روستایی به نام «بیسه»، از توابع «بستک».
* در محلی که زندگی میکردید، چه امکاناتی برای آشنایی شما با کتاب و کتابخوانی و نویسندگی وجود داشت؟ درواقع چقدر امکانات مهیا بود برای کسی مثل شما که به نویسنده شدن فکر کند؟
خب معمولا اینجا کتابهای ایرانی به ندرت هست، مگر اینکه در کتابخانه وجود داشته باشد. در خانه یک کامپیوتر بود که برادر و خواهر دههشصتیام استفاده میکردند بعد متعلق به من شد، چون در خانواده به صورت نظامی تربیت شدیم و هر کس باید به نوبت به آسیاب خودش برسد، من از بچگی علاقه به مطالعه آزاد داشتم، در گوگل کتابهایی که بیشتر در موردش حرف زده بودند سرچ و دانلود کردم و به مرور با اینکه چه کتابی ارزش خواندن دارد آشنا شدم، چون از ابتدا سختگیر بودم و نمیخواستم کتابهای آبکی بخوانم. شاید علت اینکه سریع دست به قلم بردم، خواندن کتابهای باکیفیت بود و من چون از خانوادهای نسبتا کمبضاعت بودم، امکان اینکه کتابی بخرم هم نداشتم و همانطور که کفش کهنه در بیابان نعمت است، این کامپیوتر برای من نعمت بزرگی شد.
* کسی بود که در اولین نوشتهها، کمکتان کند؟ یعنی ارزیابی کند یا مثلا راهنمایی ویژهای بدهد؟
باید بگویم خیر؛ فقط وبلاگهایی از روزمرهنویسها را میخواندم که خیلی کمکم کردند، بعد خودم وبلاگ زدم و شروع به روزنگاشت کردم. هربار هم به تعداد سطرهایم اضافه میکردم تا در نهایت چند نویسنده خیلی اتفاقی نوشته مرا خواندند و بهطور جدی پیشنهاد کردند ایده قوی پیدا کنم و رمان بنویسم و چون معمولا در خانواده روستایی خبری از تشویق نیست، همان یک حرف آن دو نویسنده برایم یک جرعه از جام بود و جرقهای شد برای نوشتن رمان.
* اسم رمانتان «بیسه» است؛ دقیقا هماسم محل تولد و زندگیتان. هنوز هم در این روستا ساکن هستید؟
در روستا ساکن نیستم؛ امارات زندگی میکنم. از پنجسالگی مهاجرت کردم.
* چرا مهاجرت کردید؟
مهاجرت به دلیل بیماری برادرم بود و ما خردسال بودیم. پدر و مادرم ما را آوردند اینجا نزد خالهام و خودشان به تهران سفر کردند و این پروسه چندسال ادامه یافت و در نهایت هم برادرم فوت کرد و ما اینجا خیلی اتفاقی ماندنی شدیم. چون پدرم از قبل اینجا شاغل بود و شغلش رانندگی و حمل توزیع بار است.
* پس فضایی که در آن متولد شده بودید، عوض شد؟ درست است؟ یعنی میخواهم بدانم، از آن فضای سنتی که عموما در روستا حاکم است، جدا شدید؟
من فکر میکنم جدا نشدهام، چون آدمهای اطرافم که میشناسم و با آنها زندگی کردهام و میکنم، همانطور هستند. بعضی چیزها همیشه با آدم میمانند، حتی اگر در یک جامعه و یک کشور دیگر زندگی کند؛ مثل خانواده سنتی و همشهریهای سنتی. اینها بر گردن آدم مانند طوق هستند. اگر منظورتان غریبههاست، خب آنها زندگی آزاد خود را دارند و دلیل اصلی من از نوشتن، گفتن چیزهایی بود و هست که دیگران فکر میکنند در قرن بیستویک حل شده است.
* مگر افراد دیگری هم از روستای شما به امارات مهاجرت کردهاند؟ یعنی الان در شهری که هستید، آنها هم هستند؟
چون در تمام کشورهای حاشیه ایران، جنوبیها زیاد هستند، اینطور شد. این قضیه امروز و دیروز نیست؛ از صدسال پیش این مهاجرت شروع شد و تا به حال ادامه داشته. شاید چون فرهنگها با هم شباهت دارند و از لحاظ جغرافیایی نزدیک ایران است.
* تحصیلاتتان چطور شد؟ توانستید ادامه دهید؟
اینجا مدرسه ایرانی هست و من دیپلم گرفتم. بعد در آرزوی ادامه تحصیل بودم که آن هم پدرم اجازه نداد؛ به این دلیل که گفتند در دانشگاه با یک غریبه آشنا میشوم و مانند برادرم که در خانواده، ساختارشکنی کرد و با یک خانم فرهیخته ازدواج کرد، ممکن است به گناه نابخشودنی آنها دچار شوم که البته در روستا باز هم برادرم نخستین کسی بود که این قانون را شکست و پشت او دیگر پسران جرأت ازدواج با کسی غیر از همشهری خود را پیدا کردند.
همانطور که میگویند اولین فرزند جادهصافکن بقیه است، برادر من هم اینگونه بود. پدرم به من هم این بهانه را دادند که البته اسمش مشخص است بهانه است؛ پدرم فردی مذهبی نیست و سنتی است و همانگونه که سالها از خشونت خانگی او رنج بردیم، دانشگاه نرفتن من برای او چیز بزرگی نبود؛ گفت دخترم به دردم نمیخورد، درحالیکه مدام تحقیرم میکرد که به جایی نرسیدم و همین خود افسردگی پنهان مرا تبدیل به یک افسردگی شدید کرد. اما حالا میگویم اگر دانشگاه میرفتم، نویسنده نمیشدم؛ همانطور که نبوغ از جنون زاده میشود مثل فیلم «پروفسور و مرد دیوانه» که شان پن در زندان به نبوغ رسید، من هم از افسردگی شدید روی به نوشتن بیشتر آوردم تا اینکه به بدنم سرایت کرد و توانستم با قرص کنترلش کنم.
* ببخشید، از حرفهایتان دو سوال دیگر برایم پررنگ شد؛ اول اینکه مگر فضای جایی که در امارات زندگی میکنید هم فضایی سنتی است؟ یعنی تغییر کشور نتوانست هیچ تغییری در ذهنیات خانوادهتان ایجاد کند؟ و دوم اینکه مقصودتان از خشونت خانگی تنبیه هم هست؟
فضای سنتی نیست. به قول سهراب سپهری «بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم». پدر من، سنتی و زنستیز است. برای همین نه؛ تغییر کشور نتوانست فضا را عوض کند؛ چون مادرم بیسواد است و پدرم چهار کلاس درس خوانده. ضمن اینکه البته سواد تاثیر آنچنانی بر ذهن جنسیتستیز ندارد. در مورد خشونت خانگی هم او نوع خشونت خودش را دارد؛ مثلا تا جایی که به یاد دارم، مادرم برده او بود. آخر هفته میآمد و ما باید در صف میایستادیم و سلام نظامی میدادیم. مادرم جرأت خوابیدن جلوی او را نداشت.
میگفت زن نباید بخوابد! از یک طرف هم زنان موفق را به سر مادرم میزد و ایضا با برادرانم هم همینطور بود. برای درخواست کوچکترین مایحتاج زندگی، مادرم را کوچک میکرد و در نهایت هم هرگز پولی به او یا ما نمیداد. البته خودم چندباری از او در کودکی کتک خوردم که این خود باعث شد یاد بگیرم که در مقابل او از خواستهام صحبت نکنم. نتیجه همه خشونتها و آزارهای کلامی و خرجیندادنها، این بود که تقریبا اعضای خانواده من همه از قرص اعصاب استفاده میکنند و یک افسردگی مزمن در ما تربیت شد.
* شما هنوز هم با خانواده زندگی میکنید؟ درواقع نگران نیستید که این حرفهای شما که در مصاحبه چاپ میشود، به دست پدرتان بیفتد و بخواند؟
بله، من با خانوادهام، اما پدرم با ما زندگی نمیکند. ابتدا بله، اما حالا نه؛ از خیلیوقت پیش تصمیم گرفتم سکوتم را بشکنم و در مقابل جنایتهایی که بر مادرم و دیگر اعضا رفت، سکوت نکنم؛ نه برای خودم، بلکه برای زندگی تباهشده همه خانوادهام.
* با این توصیف، نوشتن و چاپ کردن کتاب باید خیلی برای شما سخت بوده باشد؟ درست است؟ چون در چنین شرایطی، نوشتن، کتاب خواندن و ارتباط با ناشران برای شما، با وجود فشارهایی که میگویید، وحشتناک بوده.
پدرم در این زمینه کاری به کار من ندارد. فقط میداند کتاب نوشتهام. بعد هم پرسید پول دارد؟ گفتم نه.
برویم سراغ رمان «بیسه». این تجربه اولتان در نوشتن رمان بود. البته شما مجموعهداستانهایی منتشر کردهاید، اما اولینبار است که رمان مینویسید. از تجربهای که در نوشتن رمان به دست آوردید، بگویید.
مسلما تجربه اول شاید از نظر دیگران سخت باشد.
اما برای من شاید در تجربههای بعد هم سخت باشد، چون هم همیشه در حال به چالش کشیدن قلم خودم هستم، با ایدههای متفاوت و هم اینکه وقتی آدم یک یا دو رمان بنویسد، دچار بیماریِ کمبودِ شخصیتِ متفاوت میشود؛ چون قبلا از آنها در رمانهای دیگر استفاده کرده است و من سعیام بر این است اینطور نباشد که مدام شخصیتهای تکراری در آثارم خلق کنم. درباره رمان دیگر باید عرض کنم، رمان دومی را بعد از این رمان بلافاصله نوشتهام که در دهه ۶۰ است.
دلیل اینکه بلافاصله نوشتم هم این بود که نمیخواستم ایدهها و شخصیتها از ذهنم فرار کنند؛ مثلا میتوانستم روی کاغذ بنویسم، اما وقتی یک جرقه همان لحظه در ذهن آدم هیجان و ذوق ایجاد میکند، مانند الکل است و اگر سروقتش نروی، میپرد. شاید فقط برای من اینگونه باشد، امیدوارم نظراتی که میدهم بهصورت جمعی برداشت نشود.
* اصلا چه شد که این سوژه را دستمایه رمانتان کردید؟ و چقدر زمان برد تا به طرح اصلی رمان برسید؟
به علت اینکه در خانواده و فضای سنتی زندگی میکنم و رنجهایی را با خودم به دوش میکشم. یک مثال میزنم؛ زمانی که ۱۵ساله بودم و عکسم را در فضای مجازی گذاشتم، هیأتی از زنان و همشهریها تشکیل شد که تکتک به خانه زنگ بزنند و دلیلش را از مادرم بپرسند، آن هم در قرن بیستویک که باید این مسئله کاملا حلشده باشد.
فشار روانی زیادی به من وارد شد. مادرم سواد ندارد، دلش میخواست که مرا درک کند، ولی زنها اجازه نمیدادند و بعد هم مثل کسی بودم که مطرود شده است. بهطور مستقیم و غیرمستقیم میگفتند من چون عکس گذاشتهام، کسی حاضر به ازدواج با من نخواهد شد. میبینید که این بیفکریها که من اسمش را تفکر سنتی هم نمیگذارم، بلکه آن را جهل میخوانم، چقدر پوک و مضحک است!
* خودتان فکر میکنید در نوشتن این رمان چقدر موفق بودهاید؟ چقدر زمان برد تا نوشته شد؟
بستگی به این دارد که آدم موفقیت را چگونه ببیند و در چه ببیند؟ میدانیم که اوضاع کتاب خوب نیست و آنها که به چاپ دوم میرسند، هم کم هستند. من به موفقیتش نگاه نمیکنم، چون بزرگی که نامش به خاطرم نیست، میگوید شما راه خود را بروید، حتی اگر شکست بخورید، باز هم موفق هستید، چون راه را رفتهاید. حالا اگر به چاپ چندم نرسید هم نرسید، چون برای تبلیغات هم خودم تلاش میکنم، نه باندهای مافیایی.
درواقع اینطور نیست که کتاب را منتشر کنم و دست روی دست بگذارم. تبلیغات هم بخش مهمی را در دنیای کنونی درباره همهچیز به خود اختصاص داده. رمان را هم من تقریبا در طول سه ماه نوشتم؛ یعنی فشرده؛ چون نمیخواستم لحظات کوچکی که به خاطرم میآید و حسوحال آن فراموشم شود، اما برای روخوانیِ دوباره زیاد روحیه نداشتم، فقط یکبار خواندم و زحمت ویرایش نامها را که گاهی اشتباهی نوشته بودم و لغاتی که یکدست نبودند، خانم زهرا تقیزاده گرانقدر که دکترای ادبیات برازندهشان است، کشیدهاند.
* رمان بعدیتان هم به همین سبکوسیاق است؟
رمان بعدی در فضای همین روستا با موضوع آب است و اینکه شخصیتها و موضوع همه بر اساس واقعیت هستند و تخیل هم هست، اما بیشتر واقعیت.
* شما تلاش میکنید ذات آدمها را در روایتها به خوبی نشان دهید؛ آیا این پیشزمینهای دارد؟ منظورم این است که آیا شخصیتها از آدمهای واقعی الگو گرفته شدهاند؟ یا اینکه ترکیبی از رفتار آدمهاست که جمع میکنید و در شخصیتهایتان به نمایش درمیآورید؟
بله، پیشزمینهاش برمیگردد به آدمهایی که در زندگی با آنها مواجه شدهام یا خانوادهام از آنها رنج بردهاند، ولی هرگز رنجشان دیده نشده، چون در عصر حاضر رنجها هم لاکچری شدهاند و هر رنجی دیده نمیشود؛ رنجِ ندیدنِ یک انسان واقعی و یک نوعدوست، تا جایی که باید گفت: «انسانم آرزوست».
* در انتخاب انتشاراتی وسواس به خرج دادهاید؟ چرا «اریش» را انتخاب کردید؟ و آیا از این انتشارات راضی هستید؟
بله خیلی؛ چون تجربه اولم یک شکست تلخ بود و بهعلت افسردگی و سندرم روده تحریکپذیر این فشار روحی یک هفته مرا بستری کرد. ناشر متأسفانه پخش نداشتند، فقط پول را برداشتند و چاپ کردند؛ به من گفتند طبق قرارداد خودتان باید پخش کنید و کتابهای من هنوز گوشه خانه مردم بید میزند، چون خودم ایران نیستم.
اینها بهکنار، حتی ناشر زحمت ویرایش هم به خود نداد و با همان غلطهای نگارشی چاپ کردند، طوری که دیگر خجالت میکشم به کسی هدیه بدهم، چه رسد به آنکه بفروشم. ضمن اینکه یکی از داستانها را باید بعد از داستان اول میگذاشتم که مخاطب فکر نکند این داستان نصفه است، اما از نظر خودم داستان اول تمام شده بود، چون همیشه قرار نیست زندگیِ در حال جریان به نقطه پایان برسد. در هر صورت بهعنوان تجربه اول، ناشیگری خودم هم دخیل بود. من فقط دلم میخواهد همه ناشرها انصاف و عدالت به خرج بدهند و فقط بازاری فکر نکنند.
خیلی نویسندگان جوان اینگونه ضربه میخورند و کنار میکشند، ولی من کنار نکشیدم. همیشه دنبال ناشرهایی میگردم که عادل باشند، توزیع خوب داشته باشند و اخلاقیات را فدای هر چیز نکنند. رمان را پیشتر برای چند ناشر بردم، بعضی گفتند بازار خراب است و ما فقط کتابهای کمحجم چاپ میکنیم، بعضیها هم گفتند وقت و حوصله نداریم رمان بخوانیم، چون نثرت قدیمی است! من گفتم مگر وقتی کتابهای محمود دولتآبادی را چاپ میکردند، میگفتند زبانش بومی است، ما وقت نداریم؟
این را برای این نگفتم که خودم را با ایشان مقایسه کنم، برای این گفتم که شاید نه من، بلکه یک نویسنده جوان دیگر با کلماتی از زبان مادری رمان بنویسد و خوب هم بنویسد و ناشرها با بیحوصلگی، اینگونه او را پس بزنند و او ناکام بماند. در ادامه گفتم لغاتی که در رمان بهکار بردم، هم در لغتنامه دهخدا هست، هم معین، هم تاریخ بیهقی و هنوز هم زبان مادری هرمزگانیهاست و از رده خارج نشده و آخر کتاب هم معنی را نوشتهام؛ باز هم دلسردی کردند و به من جواب ندادند.
اما بعد از اینکه کتابم منتشر شد، سیلی از درخواستها به من شد که بیایید کتاب بعدی را ما منتشر کنیم که فقط از نثر و اسم من برای اعتبار خود استفاده کنند، نه چیز دیگر! و من فقط یک جمله دارم بگویم: دست انسان را زمانی باید گرفت که افتاده است، نه بعد، آن هم برای منافع شخصی! انتشارات «اریش» را به این دلیل انتخاب کردم که شخصی به من معرفی کردند و گفتند ناشر بااخلاقی هستند و کارهای خوبی انتخاب میکنند، نهآنکه هرکار ضعیفی را قبول کنند؛ تاکنون که خیلی راضیام و قدردان خانم تقیزاده هستم.
* و سؤال آخر، مهمترین دغدغه شما برای نوشتن چیست؟
دغدغه خاصی ندارم، فقط میخواهم از چیزهایی بنویسم که همیشه بوده و هست و خواهد بود، اما دیده و شنیده نشده است.



