روزنامه هفت صبح، حبیبه موسوی | کرونا ویروسی که این روزها اسمش لرزه به‌تن خیلی‌ها می‌اندازد و نشان می‌دهد مبتلا کار سختی در‌پیش دارد اما نه‌آنقدر ترسناک‌که‌ گفته می‌شود. تجربه من به عنوان کسی که مادرش را به دست پزشکان بیمارستان امام خمینی سپرده تا چند روز دیگر صحیح و سالم و بدون کرونا از آنها تحویلش بگیرد، خودش هم در انتظار جواب آزمایشش نشسته و درها را به روی همه بسته، می‌گوید اول که نشانه‌های کرونا پیدا می‌شود تمام تلاشتان را می‌کنید که بگویید نه امکان ندارد.

تمام احتمالات را در نظر می‌گیرید که به شما ثابت شود این چیزی که با آن مواجه هستید کرونا نیست، مثلا ناگهان یادتان می‌آید که سه روز پیش با لباس سبک به تراس رفته‌اید پس حتما سرماخورده‌اید یا حتی به فصل بهار و حساسیت فصلی فحش می‌دهید که اینبار هم مثل چند سال پیش به جان ریه‌هایتان افتاد، خلاصه تمام سعی‌تان را می‌کنید که به خودتان و اطرافیانتان دلداری بدهید که هیچ چیز نگران‌کننده‌ای وجود ندارد اما بالاخره نشانه‌ها با شما کاری می‌کنند که حداقل با خودتان روراست باشید.

این مثل هیچ سرماخوردگی نیست. چرا اینقدر تب دارم اما بدن درد ندارم؟ چرا تبم با دارو برای یکی دو ساعت پایین می‌آید و بعد دوباره یکهو بالا می‌رود؟ چرا سرفه‌هایم اینطور عجیب هستند؟ این صدای خس خس که از سینه‌ام می‌آید برای چیست؟ همه اینها باعث می‌شود بالاخره قبول کنید که کرونا در خانه شما را زده است.

دروغ چرا، نه فقط خودتان که اطرافیانتان هم در حد مرگ می‌ترسند مخصوصا وقتی در تماس با کسی که ویروس را گرفته می‌فهمید علامت‌های او نعل به نعل در شما هم وجود دارد. تماس را که قطع می‌کنید همگی به هم نگاه می‌کنید، نگران خودتان و بقیه هستید. بقیه در حالی که دارند ناباورانه به شما نگاه می‌کنند، فکر می‌کنند نکند همین الان ویروس در حال ساختن کار خودشان هم باشد، نکند باید فورا از شما فاصله بگیرند و از این فکر خجالت می‌کشند.

*** مگر می‌شود این کرونا باشد؟
در ساعت‌های اول که تقریبا مطمئن هستید ویروس مرموز و ترسناک و جدید سراغتان آمده بارها می‌گویید مگر می‌شود؟ پس چرا هنوز من زنده‌ام؟ چطور نفس می‌کشم؟ مخصوصا اگر زنی حدودا ۵۵ساله باشید که سابقه شیمی‌درمانی دارد و از دیابت نوع دو هم رنج می‌برد. تصمیم می‌گیرید هرچه سریع‌تر به جایی بروید که مراقبتان باشند، اما کجا؟

نکند حدسمان اشتباه باشد و بدون اینکه کرونایی در کار باشد به بیمارستان بروم و آنجا یکی از ویروس‌های کرونای سرگردان بیاید بچسبد به تنم که حالا علاوه بر بیماری‌های زمینه‌ای که دارد، به خاطر مریضی ضعیف‌تر هم شده. به همین خاطر با توصیه پزشک خانوادگی و آنکولوژیست‌تان تصمیم می‌گیرید در خانه بمانید تا ببینید چه اتفاقی می‌افتد. شاید اصلا خوب شدید. تا اینجای کار شاید تجربه اغلب کسانی که به کرونا مبتلا شده‌اند همین شکلی باشد اما از اینجا به بعد احتمالا تفاوت‌های زیادی وجود دارد.

خیلی‌ها با همین فرمان خوب می‌شوند و اصلا کارشان به بیمارستان کشیده نمی‌شود کافی است توی اتاقشان بمانند، غذاهای مقوی بخورند، برای تبشان مسکن مصرف کنند، مایعات گرم را در دستور کار قرار دهند و منتظر باشند که ویروس گورش را گم کند اما در مورد مادرم اینطور نبود. او نیمه‌های شب اعلام کرد که به سختی نفس می‌کشد. زنی که یک بار حریف سرطان شده بود اینبار چنان خودش را باخته بود که می‌گفت بعید است به بیمارستان برسد.

به عنوان کسانی که دائم در معرض اخبار و اطلاعیه‌ها هستند عجیب بود اما احتمالا هنوز باور نداشتیم که آنچه داریم می‌بینیم همان کرونای ترسناک است، برای همین صاف راندیم تا بیمارستان مهر اما به عنوان همراه بیمار از ورودی اوژانس بیشتر نتوانستیم جلو برویم. اعلام کردند که امکان ندارد بیمار دارای تب قبول کنند. بعد هم لیست بیمارستان‌هایی که می‌توانستیم مراجعه کنیم جلویمان گذاشتند. حتی اصرارهایمان برای گرفتن آمبولانس با هزینه شخصی هم افاقه نکرد.

اینجا بود که به خودمان قبولاندیم باید با ۱۱۵ تماس بگیریم. کاری که حالا می‌دانیم از اول باید انجام می‌دادیم. آمبولانس کمی‌دیر اما با تجهیزات کامل اکسیژن رسانی خودشان را می‌رسانند و کمی‌بعد سر از بیمارستان امام خمینی در می‌آوریم، جایی که پزشک در اولین معاینه اعلام می‌کند که به احتمال زیاد حدسمان در مورد کرونای لعنتی درست بوده، بعد هم سی تی اسکن پیش بینی ما و دکتر را تایید می‌کند اما جواب آزمایش اصلی ۱۲ ساعت بعد اعلام می‌شود.

*** بیمارستان یا پاتوق ویروس‌های یاغی
مامان را بستری می‌کنند چون تنگی نفس دارد و استرس باعث شده که تنگی نفسش تقویت شود. ما را به جایی که او را بستری کرده‌اند راه نمی‌دهند. می‌گویند اصلا بروید خانه. نمانید اینجا. خبری از آزمایش گرفتن از ما نیست. می‌گویند مراقبت کنید.‌خودتان را قرنطینه کنید و از تماس با بقیه بپرهیزید، بعد هم تاکید می‌کنند که حتی اگر علائم را دیدیم بیخودی بلند نشویم برویم بیمارستان، فقط وقتی به بیمارستان مراجعه کنیم که مثل مامان نفس کشیدن برایمان آنقدر سخت شده باشد که فکر کنیم پایمان به بیمارستان نمی‌رسد. در محوطه بیمارستان می‌نشینم تا بالاخره معلوم شود جواب قطعی آزمایش بیاید.

به اطراف که نگاه می‌کنم می‌بینم بیخود نیست می‌گویند به بیمارستان نیایید. بارها به بیمارستان امام خمینی آمده‌ام اما هیچ وقت آن را اینطور هول انگیز ندیده‌ام. اغلب مردم ماسک زده‌اند. در خودشان مچاله شده‌اند و از همدیگر می‌ترسند. شلوغ است و با خودت فکر می‌کنی اگر قبلا ویروس را موقع مراقبت از مامان نگرفته باشی الان قرار است از کدام یکی از مریض‌ها بگیری؟ بیرون بیمارستان اما پرنده پر نمی‌زند، خیابان باقرخان از همیشه خلوت‌تر است. انگار مردم ترجیح می‌دهند حتی از اطراف بیمارستان هم رد نشوند.

*** به استقبال کرونا
با خودت فکر می‌کنی تا وقتی سرپا هستی باید کدام کارهایت را به سرعت انجام بدهی. حالا که مامان مریض است کی قرار است از تو مراقبت کند؟ اگر بابا هم گرفته باشد کی از شما دو تا مراقبت کند؟ حساب و کتاب می‌کنی که تا وقتی از پا نیفتاده‌ای بروی چند مدل غذا درست کنی در یخچال بگذاری که حداقل گرسنه نمانید. باید از همدیگر هم دور بمانید چون شاید یکی از شما گرفته باشد آن یکی نگرفته باشد. یاد یکی از کارهای بانکی‌ات می‌افتی. کاملا آماده‌ای که طی روزهای آینده کرونا در بدنت فعال شود و از این همه خونسردی خودت تعجب می‌کنی.

جواب آزمایش آب پاکی را روی دستت می‌ریزد. حالا عضو یکی از خانواده‌های کرونا گرفته هستی. رو در رویش ایستاده‌ای و اطلاعاتت دیگر از این و آن نرسیده، خودت از نزدیک دیده‌ای که چه چیز مسخره‌ای اینطور زندگی همه‌تان را فلج کرده. وقتی می‌فهمی‌ مامان هنوز به مسیر تنفسی نیاز ندارد و کارش با همان کپسول اکسیژن راه می‌افتد خیالت راحت می‌شود. مخصوصا وقتی با خودش تلفنی حرف می‌زنی و می‌فهمی‌چقدر از مراقبت پزشک‌ها و پرستارها راضی است.

*** روز دوم بعد از شناسایی
هر جور حساب می‌کنی می‌بینی نمی‌توانی دو هفته خودت را قرنطینه کنی و تمام مدت منتظر باشی که ویروس سراغ ریه‌ات بیاید. نمی‌توانی هر یک عطسه و سرفه را بگذاری به حساب اینکه نوبت به تو رسیده برای همین تصمیم می‌گیری شال و کلاه کنی و با رعایت اصول بهداشتی و مراقبتی، بدون اینکه ویروسی را که احتمالا توی بدنت دست به سینه نشسته به دیگران بدهی، خودت را به آزمایشگاهی برسانی که آزمایش کرونا در فهرست آزمایش‌هایش هست.

نگرانی که اگر هم از مامان نگرفته باشی شاید از آزمایشگاه بگیری اما باز هم ترجیح می‌دهی تکلیفت روشن شود. هزینه آزمایش ۲۵۰هزار تومان است و اصلا مهم نیست دفترچه بیمه داشته باشی یا نه اما فضای آزمایشگاه و مراقبتی که برای جلوگیری از انتقال ویروس می‌شود طوری است که خیالت تا حد زیادی راحت می‌شود. کارمند آزمایشگاه در حالی که کاملا مجهز به وسایل ایمنی است، هم نمونه خونت را می‌گیرد و هم از انتهای گلویت نمونه‌برداری می‌کند تا موی لای درز جواب آزمایش نرود.

اما توضیح می‌دهد که به هر حال باید خیلی مراقب باشی و اگر جواب آزمایش منفی بود راه نیفتی با همه معاشرت کنی. باید به خانه بروی و سه روز صبر کنی تا جواب آزمایش را به صورت آنلاین به دستت برسانند. از کجا معلوم شاید در این سه روز کرونا زودتر از جواب آزمایش خودش را به تو نشان داد و اینطوری فقط بابت آن ۲۵۰هزارتومان و استرس رفتن به آزمایشگاه افسوس می‌خوری البته اگر بیماری فرصت افسوس خوردن به تو بدهد .

اما آنچه همه ترس‌هایت را می‌ریزد صدای شاد مامان است که در حال سرفه از آن طرف خط می‌گوید: «بابا هیچی نیست به خدا، مراقب باشید اما نترسید» فکر می‌کنم این جمله را از صدا و سیما یاد نگرفته باشد حتما از خانم دکتر معروف بیمارستان امام خمینی یاد گرفته اما اصرار دارد که واقعا کرونا آنطور که فکر می‌کرده بد نبوده، حداقل برای او بیشتر از اینکه سخت باشد، ترسناک بوده. دکتر می‌گوید اگر همه چیز خوب پیش برود سه روز دیگر مرخص می‌شود و باید در خانه استراحت کند و جایش را به بیماری که بیشتر نیاز دارد بدهد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - سلامت و زندگیاینجا کلیک کنید.