روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| چند روزی است که همه دارند عکسهای غیرواقعیشان را به اشتراک میگذارند، که اگر در عصر غارنشینی یا دهه ۷۰ میلادی زندگی میکردند، اگر هندی و فرانسوی و آفریقایی یا بیخانمان و اسیر در زندان بودند چه شکلی میشدند. شبکههای اجتماعی پر شده از عکسهایی ساختگی که آدمها را در لباس عروس یا در ماه هشتم بارداری نشان میدهد. همه مجذوب این هوش مصنوعی هستند که میتواند ما را در زندگیهای موازی نشان دهد. اگر چنین میشد و اگر چنان میشد…
دیدن تصویر خیالی دوران پیریات عجیب است. صورت آشنای اکنونت را میبینی که چروک خورده و با موهای یکدست سفید رو به دوربین میخندد. در حال کاشتن و آبیاری گیاه هستی یا در حال پختن غذا. چهرهات آرام و راضی است. مثل کسی که زندگی با او خوب تا کرده و تبدیل به مادربزرگی کلاسیک شده؛ از این پیرزنهای سرد و گرم چشیدهای که میتوانند لبخند بزنند و اطمینان دهند همه چیز خوب میشود.
عجیبتر از آن وقتی است که عکس بچهها را تحویل آن دانای کل میدهی و صورت آنها در اواخر نوجوانی و اولهای جوانی را میبینی. همان سالهایی که موهای صاف شده را گوشه صورت ریختهاند و کتی مد روز بر تن دارند و ته نگاهشان امیدی به روزهای آینده میدرخشد.
عکسها را که دیدم چیزی ته دلم لرزید.
ما آینده احتمالی آدمهایی را دیدهایم که در حال زندگی میکنند. ترسناکتر از آن دیدن تصویر ساختگی آینده آدمهایی است که مردهاند. بچههایی که هرگز بزرگ نشدند. پدر و مادرهایی که به پیری نرسیدند. جوانهایی که هرگز کلاه بِره فرانسوی بر سر نگذاشتند و در کافهای خیابانی به دوربین نخندیدند، لباس سفید عروسی نپوشیدند، پلیس و خلبان و گلفروش و قاضی و آتشنشان نشدند.
حالا دارم به مادر و پدرهایی فکر میکنم که دارند آخرین عکس بچه برای همیشه رفتهشان را به این نابغه تصویرساز میدهند تا او را در آینده ببینند؛ با لبخندی مطمئن، با چشمهایی امیدوار. درست مثل انسان زندهای که قرار است شب به خانه برگردد.

