روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی| سفرههای رنگین و مهمانیهای پرشور و مراسم نذریپزان، امضایی است پای فیلمهای داریوش مهرجویی؛ امضایی که با موسیقیهای دلچسب مورد علاقهاش همراه میشود و دل و روح مخاطبان را با خودش میبرد. از سفره چلوکباب منزل عباسآقا سوپرگوشت «اجارهنشینها» و ضیافت شبانه فیلم «بانو» و مهمانی پرآبوتاب «مهمانی مامان» و سفره رویایی کنار ساحل فیلم «هامون» که بگذریم به تصاویر درخشان نذریپزان در دو فیلم «هامون» و «لیلا» میرسیم؛ مراسمی نمادین که مهرجویی قصد داشت معانی مهمی را از طریق آنها در فیلمهايش منتقل کند.
يکي از سکانسهاي ماندگار فيلم هامون، سردرگمي حميد هامون در دوران کودکي، ميان ديگهاي غذاست. حميد هامون، روشنفكري است که در دورهاي از زندگي دچار از خود بيگانگي و بحران هويت شده. او با گذشتهاي سنتي، ناگاه از سنتهاي خود به مدرنيسم پرتاب شده و اين شکاف عظيم، او را دچار تضاد عجيبي کرده است و هر کاري ميکند نميتواند از اين تضاد رهايي پيدا کند.
هامون براي بيرون آمدن از اين وضعيت و پيدا کردن پاسخ سوالاتش سراغ دوست قديمياش علي عابديني ميرود و در اين مسير براي يافتن ريشه مشکلاتش بين گذشته و حال حرکت ميکند. در اين مسير است که در فکر، خاطرات کودکياش را زير و رو ميکند و بهجايي ميرسد که ديده است در عزاداري عاشورا چگونه از ديدن گوسفند قرباني شده ترسيده و حالا گويا خودش قرباني اين ورطه است.
بهطور کلي آنچه بيشتر از هر چيز در شخصيت حميد هامون نمود پیدا کرده است سردرگمي ميان اعتقادات است. او در خانوادهاي سنتي و مذهبي رشد پيدا کرده و در بزرگسالي هم علاقه شديدي به مکاتب و مذاهب شرقي دارد اما در نقطه مقابلش، همسري قرار دارد که در خانوادهاي متمول و امروزي بزرگ شده و دركي از گذشته او ندارد.
هامون برخلاف همسرش، تنهاست و در طول زندگي، انزواطلب است و مدام بهدنبال درک موقعيت خودش ميگردد. سکانس عزاداري محرم و نذریپزان، در واقع نشانگر ريشه اعتقادي اوست. پسربچهاي که در هيات عزاداري محرم، يک ظرف قند بهدست گرفته و در ميان ديگهاي نذريپزان بهدنبال علي عابديني، دوست قديمياش ميگردد تا پاسخ سوالاتش را جستوجو کند.
در فیلم «لیلا» سکانس نذریپزان به دو اتفاق مهم در زندگی لیلا اشاره دارد. آشنايي لیلا و رضا در ابتداي فيلم، در مراسم نذريپزان شلهزرد در روز 28صفر اتفاق ميافتد اما آنچه بيشتر از همه اهميت دارد تاکيد کارگردان روي مسئله سنتي و مذهبي بودن خانوادههاست؛ اصالت و اهميت خانواده که مدام در طول فيلم درباره آن صحبت ميشود و رضا را وادار ميکند براي اين تحكيم خانواده و ادامه نسل، ازدواج مجدد کند و حتما بچه بياورد؛ فرایندی که روح لیلا را ذرهذره میخورد و نهایتا او را به فروپاشی میرساند.
انتهاي فيلم هم مجددا با صحنه ديگري از مراسم نذريپزان روبهرو هستیم و درواقع فیلم با همین صحنه به پايان ميرسد. جاييکه رضا دست دختر کوچکش را گرفته و براي مراسم نذري به خانه ليلا ميآيد. از آنجاييکه رضا همسر دومش را از دست داده است، اینطور بهنظر ميرسد که گويا حضور او در مراسم نذري پايان فيلم هم نشانهاي بر وصال مجدد او با لیلاست. انگار قرار است وصالي که ابتداي فيلم در مراسم نذريپزان شکل گرفته مجددا در مراسم جديد تکرار شود.

