روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم»؛ این جمله خود داریوش مهرجویی در مصاحبهاش با جمشید اکرمی در مجله فیلم زمستان سال 1351 است. جملهای که بعد از این داستان قتل وحشتناکش، مفهوم غریبی مییابد. مفهوم آبزوردش اینکه قاتلش حتی سر او را عاشقانه نبرید که باعث دلخوشی ما باشد! باید به آقای جمشید اکرمی بگویم آن پسرک بازیگوشی که در پنج سالگی بادبادک و فانوس رنگی میساخت چون فقط عاشق «ساختن» بود، ببین خود با چه مدلی ساخته و پرداخته شد.
در همین گفتوگوست که وقتی یاد آن روزهای زلال قدیم میافتد میگوید «چه خوب بود آدم اصلا بزرگ نمیشد و این بدمصب تلخی بیحیای واقعیت را نمیچشید. چه برودتی یا موسیبنجعفر.» همان کودک خودساختهای که وقتی پستچیاش در سال 51 در جشنواره ونیز با ستایش منتقدان بزرگ جهان مواجه شد الساندرو اکر دربارهاش نوشت:«از دهه 50 (میلادی) به این سو، نورسیدهای بدینسان مستعد و نویددهنده ندیده بودم.»
همچنین جان راسل تایلور از او به عنوان «پرچمدار جوان یک نهضت سینمایی که از ایران سربرمیافرازد»نام میبرد. همان پستچی که دقیقا از دهلیزهای پر پیچ و خم درون خود او برخاسته بود که شاکی بود «از حصار اشیا و مظاهر یک زندگی بیسروته؛ قسط بانکی و تلویزیون و ماشین و مصرفگرایی. لهله زدن و دویدن. آدم باید این حصارها را پاره کند. همینطور که نمیشود هی نشست و مصرف کرد.» همچنان که پستچی او هی نشست و هی مصرف کرد و هی درد کشید اما وقتی دردش تحملناپذیر شد به پا خاست.
بلیتها را به هوا انداخت، جلوی اتومبیلها را گرفت و تفنگ برداشت. داریوش در آن مصاحبه فلسفی گفته بود: «بزرگترین امتیاز آدم نه گفتن است؛ ایستادن و نپذیرفتن. تا کی بگوید بیچارهام بدبختم به من بینوا کمک کنید.» آرزویش این بود که فیلمی بسازد به عمق و استحکام شعر «آخر شاهنامه» اخوان. آن روزها عاشق چاپلین و باسترکیتون و کارتون پاپای بود و رزمناو پوتمکین تکانش داده بود، نه هیچکاک که نشان دادن کُشتن برایش مثل نشان دادن نوازش کردن بود؛ «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». این جملهای است که خود مهرجویی درباره هیچکاک گفته است.
«مانند بچهای که لنگ عروسکش را درمیآورد و احساس گناه نمیکند. یا وقتی که سوزن را در قلب قورباغه میکنیم تا ببینیم از نظر علمی چگونه جان میکَند». آن روزها او طرفدار طغیان و نفی و امتناع بود. به شدت عاشق دیوانگانی که از عمق تاریخ برمیخاستند و سرشتی فاوستی و تیره و شوم داشتند. آدمهایی که فریاد میزدند بشر دارد میمیرد. شاید اگر همان نگاه در مهرجویی مانده بود و در روز حادثه از دست سلاخش زنده درمیرفت نگاهی اخوان ثالثی به زندگی خود میانداخت.
چون جنون شیرین را دوست داشت نه این جنون وحشتناک را که زن و شوهر را آبنداده سربریدند. او روحیههای بتهوونی، گوتهای و نیچهای را دوست داشت که یکپارچه فغان و فریاد بودند و با امتناع مدام و لجوجانه خود به هویت بشری معنی میدادند. مهرجویی هر فیلمی را برگردانی از ذات هنرمند میدید؛ انباشته از میلها، نفرتها، عشقها و نابسامانیهای درونیاش و نیز از تاریخ و محیطش. در آن گفتوگوی سال 51 که حالا شبم را بیخواب کرده است به اکرمی درباره دست و پا زدن و افتادن هم گفته بود.
از یک پایان محتوم که «هیچ بشوی و بروی در ابدیت بچری». از «حیوان انساننمایی که قابلیت دریدن و نابود کردن تو را دارد. این یک بازی هیولایی است این زندگی خشن و خونبار ولی طفلانه. مثل بچهگرگها به جان هم افتادهایم و هی تکنیک میسازیم و میدویم و فریاد میزنیم و آدم میکشیم. اسمش را هم گذاشتهایم تمدن». جملاتی که حالا بعدش از مرگش معنیدار شدهاند. اجازه میدهید مثل گاو او ماع بکشم؟
دو: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». اما هيچ چيز تراژیکتر از سر بریدن یک طناز آفرینشگر نیست. سنگدلی قاتلها البته امری طبیعی است اما این همه وحشیگری به فرجام زندگی یک طناز محشر نمیآمد. به آخر و عاقبت آن فیلمساز بازیگوشی که اساسا سینما را هم به مثابه یک «بازی» میدید و حالا خود از قاتلش «بازی» خورده است. واقعا توقع داشتم او مثلا در جکوزی بمیرد چون این مدل مرگ به او نمیآید. این چه مدلی است که آخر، مرگ هم باید به صاحبش بیاید؟ اجازه میدهید ماع بکشم؟
سه: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». اجارهنشینها را که ساخت ما از همه رقم تحول زیربنایی در امور مملکت ناامید بودیم و بعد از ساعتها ایستادن در صف سینما عصرجدید و تماشای فیلم، چه نظریهها که از خود درنکردیم. چه تئوریهای «مرگ من یواش»ی نسبت به ویرانکردگی فیلم. الان دیگر باور دارم تمام تحلیلهای روانی و نظریههای مشعشعانهمان درباره اجارهنشینها از روی سادگی و اسگلی و بیچارگی بوده است.
وقتی فیلم تمام شد سبیلهایمان را میجویدیم و آن ساختمانی را که داشت در فیلم ویران میشد به مملکت تشبیه میکردیم و از آن همه استعاره ویرانگر کارگردان فلسفهخوانده، حیرت و بهت. مبهوت از آن نظریهپردازی مشعشعانهمان درباره کلیت فیلم، اما پرسش فانتزیمان این بود که پس این اکبر عبدی منفجرشده در مغازه، نماد کدام کدام دولتمرد است؟ باور کن به خیلیها تشبیهاش کردیم و خندیدیم و شب خوابمان نیامد. اجازه میدهید ماع بکشم؟
چهار: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». اکنون که آن عکس خونین کارگردان طناز را دیدهام دیگر هیچ میل و توانی به تماشای فیلمهایش ندارم و نخواهم داشت. دیگر فقط دوست دارم به گاو مشدحسن او تبدیل شوم و فقط ماع بکشم. آخر چگونه دیگر میتوان فراغبال به تماشای فیلمهای او نشست. فیلمسازی شوخ و شنگ با جهانبینی خیامی که کودک درونش نه تنها هرگز پیر نشد بلکه هر روز نوزادتر میشد؛ «مِی با جوانان خوردنم خاطر تمنا میکند/ تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را». اجازه میدهید ماع بکشم؟
پنج: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». نصفشب از فرط بینوایی و برای وقتگذرانی، رفتهام سراغ جهیزیهام - مجلات قدیمیام. نشریه فیلم سال 1351 ویژه مهرجویی که درباره او عنوان «داریوش مهرجویی پرچمدار تنها» را تیتر یک کرده است. جمشید اکرمی مصاحبه مفصل هفت صفحهای با مهرجویی کرده و تیتر زده است «با مهرجویی در دنیای مهرجویی». بعد از گذشت 51 سال، حالا دلم میخواست از اکرمی بپرسم اگر در همان سال 51 میدانستی که فرجام زندگی داریوش چیست چه میپرسیدی ازش؟
این نشریه در جمعبندی یک نظرخواهی مفصل از منتقدین سینما درباره بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران- از جمله از فریدون معزیمقدم، هوشنگ طاهری، ایرج صابری، بیژن مهاجر، پرویز دوایی، رضا سهرابی، هژیر داریوش، بهرام ریپور، جمشید ارجمند، جمشید اکرمی، هوشنگ حسامی و جمال امید- فیلم گاو مهرجویی را به عنوان بهترین فیلم انتخاب کرده و جالب اینکه «پستچی» مهرجویی در رده دوم نشسته است. رگبار بیضایی سوم شده و قیصر هشتم! اجازه هست ماع بکشم؟
شش: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». نصفشبی چقدر باید غصه دخترک نوجوانش را میخوردم. آدمی مگر چقدر ظرفیت دارد که بتواند به خانه پدرش برود و نتواند تو برود و آخرش هم پدر و مادرش را آن شکلی غرق در خون نظاره کند. غیر از دخترکش، به یاد آقای نصیریان هم افتادهام. بازیگر گاو پستچی. الان چه حالی دارد و آیا توان زل زدن به عکس مثله شدن کارگردان به خون خفته را دارد یا باید بعدش مشتمشت والیوم بخورد و بخوابد و روزها بیدار نشود؟
همان نصیریان که اگر در دهه چهل که ناگهان در مقابل اداره هنرهاى دراماتيك با غلام ساعدي رخ به رخ و پايش به مطب او در خيابان دلگشا و دنياي نمایشنامههای او باز شد و گوهرمراد نصيريان را با داريوش مهرجويي آشنا کرد كه بروند فيلم گاو را بسازند و او براي اولبار پا در ركاب سينما گذاشت. آن روزها نصیریان در غروبهاي جانگداز تهران، سوار بر اتوبوس واحد از خانهاش واقع در خيابان ژاله به دلگشا میرفت و با گوهرمراد به بحث مينشست. او مگر چگونه توانست مرگ سیاه گوهرمراد را فراموش کند که اکنون در سوگ مهرجویی دوام بیاوَرد. اجازه هست گاو بشوم و ماع بکشم؟
هفت: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». چرا اینقدر روانی بودم که عکسهای در خون غلتیدنش را به تماشا نشستم. آدمی که جماعتی را با فیلمهایش سرکار میگذاشت حالا با عکسهای در خون غلتیدنش که نمیتواند سر به سر همان جماعت بگذارد چون این بار، دیگر خود در گرفتن آن عکسها نقشی ندارد. مرا بگو که این وقت شب، فقط در فکر آن سگنگهبان بیزبان ویلای مهرجوییام. کاشکی زبان سگی بلد بودم و از آن باوفا میپرسیدم در آن شب خوفناک چه کشیدی؟ توقع دارید ما این صحنهها را ببینیم و هر روز در ترومای بیشتری غرق نشویم؟ اجازه دهید نصفشبی ماع بکشم.
چون ماع کشیدن را از فيلم گاو یاد گرفتهام. همان گاو که وزارت فرهنگ و هنر در نامه محرمانه خود خطاب به نخستوزيري در تاريخ 31 شهريور 1350 نوشته بود «با ارسال فيلم گاو به جشنواره ونيز مخالفت شده بود اما اخيرا مخبر يونايتدپرس از قول مهرجويي نوشته كه با نمايش گاو در ايران نخست موافقت، سپس مخالفت نمودهاند و نسخه اين فيلم در فستيوال ونيز، بدون اجازه آنها و به وسيله شخص اينجانب ارائه شده است. با توجه به اينكه فيلم گاو 11 حلقه و جمعه 10490 فوت و به وزن تقريبي 20 كيلوست معلوم نيست آقاي مهرجويي با چه عوامل و اياديئي فيلم مذكور را از ايران خارج نموده است.» ببخشید قربان، آقای مهرجویی از اولین فیلمش، شیشهخرده داشت و 20کیلو 20کیلو نگاتیو از مملکت خارج میکرد! اجازه هست ماع بکشم؟
هشت: «بگذار عاشقانه سرت را ببرم». واقعا انتظار دارید من با این حالم بیایم و بعد از قتل فجیع کارگردانی خلاق و آفرینشگر درباره غذاهایی که او در فیلمهایش نشان میداد چیزی بنویسم؟ یعنی اینقدر سیبزمینی و برگ چغندر شدهام؟ آدمی که این صحنههای خونآلود دهشتناک را دیده است ملاط قورمهسبزی فیلمهای او را هم قرمزتر خواهد دید انگاری که با خون پخته شده است. حالا ترومای جدیدی پیدا کردهام. نکند کسی در دستشویی آپارتمان کلنگیام کمین کرده و میخواهد روزنامههای قدیمیام را که تنها داراییام هستند بدزدد و خودم را با دستهبیل بکشد؟ آن لحظه آیا اجازه هست ماع بکشم؟ *(جملهای از مهرجویی 1351)

