روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| صبح که اینستاگرام را باز کردم و چشمم به عکسهای جوانی و پیری داریوش مهرجویی افتاد، بدون خواندن کپشن دوستان حدس زدم حتماً عمر پیرمرد به ته رسیده که همه به یادش افتادهاند. خیال میکردم یکی از آن مرگهای معمولی که اسمش را کهولت سن یا چنین چیزی میگذارند سراغش آمده.
هنوز خواب از سرم نپریده بود و با چشمهای نیمه باز پستها را پایین میآمدم که واژههای چاقو و قتل را خواندم. داریوش مهرجویی به قتل رسید. شستم برای چند ثانیهای خشک شد و دست از اسکرول کردن برداشت. فکر کردم این درست کابوسی است در بیداری.دیروز خیلی از ما با خواندن این خبر شوکه شدیم و از خود پرسیدیم مگر میشود؟
مگر زندگی واقعی یک فیلم جنایی لعنتی است که در آن بیگانهای وارد خانه کارگردانی شود، خودش و همسرش را کاردآجین کند، بدنهای خون آلودشان را کف نشیمن بیندازد و برود دنبال کارهای دیگرش؟ مگر مسخره بازی است که غریبهای پشت شیشه خانهات بایستد و تو را تهدید کند به مرگ و فنا؟
حالا خبر کشته شدن مرد کارگردان و همسر فیلمنامهنویسش همه جا را گرفته و مردمِ حیران در حال دوره کردن دیالوگهای فیلمهایش هستند. حالا همه به یاد میآوریم که او چه فیلمساز بزرگی بود و چه آثار جاودانی به جا گذاشت. همه در حال تحسین درخت گلابی و هامون و اجارهنشینها و پری و لیلا و سنتوری هستند اما چه فایده. برای اویی که چاقو در گلویش فرو رفته و سایه مرگی پر رنج را بالای سرش میبیند، دیگر چه اهمیتی دارد که در زندگی چه کرده و دیگران دربارهاش چه گفتهاند.
داریوش مهرجویی سینمایی زندگی کرد و سینمایی کشته شد. و چه نخواستنی و هولناک است این پایانهای بیرحم سینمایی. کاش مرگ معمولی سراغش آمده بود. همان پایان تکراری و غیر تکان دهنده کهولت سن و آهسته بسته شدن چشمها در خانهای امن و آرام و بیدشمن. حیف.

