روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| ‌وقتی آتیلا پسیانی راننده تاکسی در چارخونه را بازی کرد، واقعاً یک راننده تاکسی بود که انگار همین الان از آخرین سرویس خط آزادی- انقلاب به سر صحنه آمده است. یا وقتی سوار ماکسیما در راه بی‌پایان همایون اسعدیان می‌شد دقیقاً نقش یک پولدار محافظه‌کار را بازی می‌کرد که می‌شد در چشم‌هایش اضطراب و استرس را ببینی!

حتی فردوس کاویانی هم اینچنین بود. مش میتی در اجاره‌نشین‌ها گویی از اول عمرش تا آن روز که بازیگر مهرجویی شده است جز فعله‌گی کار دیگری نکرده همو که یکی از بازیگران کارگاه نمایش بود و دمخور روزهای آخر زندگی عباس نعلبندیان. مکمل‌ها در داستان و روایت و زندگی همه‌چیز را به پیش می‌برند.

درست مثل صحنه‌های زیادی که در فیلم‌ها می‌بینیم که دینامیت‌هايی در کوه جاساز می‌شوند. رشته‌های سیم کشیده می‌شود و همه چیز برای انفجار آماده می‌شود و قهرمان فقط اهرم را فشار می‌دهد. همه چیز به پای قهرمان نوشته می‌شود و دست بقیه خالی است. آن شعار معروف در هنر و داستانگویی اینجا حسابی فهمیده می‌شود: «همه برای یکی!»

من همیشه نقش‌های دو و سه را بیشتر دوست داشتم چون نقش یک همیشه دست‌نیافتنی و در کوه المپش جاخوش کرده است اما مکمل‌ها زمینی‌تر و آدمیزادی‌تر هستند. خل‌تر هستند. دست و پاچلفتی‌تر هستند و گاهی حتی از قهرمان‌ها در کاری که انجام می‌دهند مصمم‌تر! اما درست جایی که می‌خواهند به نتیجه برسند شل می‌کنند و دست از همه چیز می‌کشند! خصوصیات بشری!

شاید هم این بیشتر از بازیگرانی که از تئاتر به سینما می‌آمدند و بازیگری را می‌فهمیدند، بود و‌گر‌نه روزگار زیادی‌ست که نه‌تنها نقش یک که حتی نقش‌های مکمل هم به دل آدم نمی‌نشیند. نقش‌های مکمل برای کارگردان‌های جدید زیاد مهم نیست و آن را می‌دهند به سیاهی‌لشکر‌های قدیمی سینما و آقا و خانم سیاهی بعد از مدت‌ها گذر از صحنه نقش دیالوگ‌دار می‌گوید اما داستان از هم می‌پاشد چرا که کسی باورش نمی‌‌شود این آدم یک معدنچی است یا یک راننده بولدوزر.

به‌نظرم این خاصیت زندگی امروز است که آن جادویی که در چنته بازیگر‌های دوست‌داشتنی بود پر کشیده است. همه چیز به درجات پایین تنزل پیدا کرده و سری‌دوزی شده است. دیالوگ می‌گویند و چشم‌هایشان از اشک پر می‌شود یا قهقهه سر می‌دهند و نمی‌خندند. همه اکت‌ها به‌طرز غریبی گل‌درشت است. صداسازی که نیست و آدم‌هایی که حتی در یک محله عربی در آبادان به لهجه فصیح پایتخت صحبت می‌کنند.

شاید هم به قول مسئولان تقصیر گوشی‌هاست چرا که همه سر در گوشی دارند و با هم معاشرت نمی‌کنند و همدیگر را نمی‌بینند مخصوصا بازیگر‌ها که حالا از مردم جدا افتادند و در کلونی خودشان زندگی می‌کنند. این همه پسرفت به‌نظرم شاید دلیل اصلی‌اش این باشد که آدم‌ها آن معاشرت‌ها و ممزوج شدن‌های قدیم را ندارند.

بازیگرها در محله‌هاي خاصی از تهران زندگی می‌کنند و اصلا خبر ندارند چند خیابان آن طرف‌تر مردم چه آداب و رسومی دارند و وقتی از او می‌خواهند شاطری در نانوایی باشد- اگر بخواهند و به‌نظرم اصلا نمی‌خواهند چرا که قرار نیست عطاران سریال بسازد- شروع می‌کنند به بیانیه خواندن که زندگی سخت است و سیاست اشتباه است و… همه حتی کارگر‌ها از دم روشنفکر. این بازتاب زندگی همین بازیگران است که از اسنپ نان می‌خرند. از اسنپ خرید می‌کنند. با اسنپ زندگی می‌کنند…

حتی قبل از تمرین برای یک‌بار هم که شده نمی‌روند ببینند یک شاطر چطور خمیرش را روی پارو پهن می‌کند و توی تنور می‌گذارد. دوره این روزها و اتود زدن‌ها گذشته. البته از صحنه‌های زیادی هم که برای زندگی در فیلم‌ها نوشته می‌شود هم نباید گذشت. در تمام صحنه‌ها بازیگران در حال خوردن هستند.

شب هم در مهمانی نهایتا دور یک میز با اشربه رنگی ایستاده‌اند و نخ می‌دهند و یا ته ژانگولرشان این است که چاقو به دست می‌گیرند مثل قیصر و زیر باران به دنبال قاتل می‌گردند. باید قبول کنیم که همه به صحنه‌های مصنوعی عادت کرده‌اند. صحنه‌های بی‌حال و احساس احتیاجی به مکمل‌های دوست‌داشتنی ندارد. با خانه‌های گران و ماشین‌های بنز تماشاچیان مرعوب نمی‌شوند. آنها به دنبال دیدن خودشان هستند. شاید هم اشتباه می‌کنم. آدم‌ها دیگر نمی‌خواهند خودشان را ببینند…

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.