روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: سریال تفنگ سرپر یکی از جاهطلبانهترین پروژههای تلویزیونی بود که امرالله احمدجو بعد از موفقیت کم سابقه روزی روزگاری آن را شروع کرد تا تداوم منطقی به شهرت ناشی از شاهکار قبلیاش داده باشد و علاقهمندانش را سیراب کند. اما به هزار و یک دلیل که شاید دم دستیترینشان پایان عمر سریالهای هفتگی تلویزیون و کم حوصله شدن مخاطبان و تکثر عظیم رسانهای که هر کدام رقیبی غیرقابل حذف برای تلویزیون دولتی بودند آنچنان که باید دیده نشد و قدر ندید
و بر صدر ننشست و تلاشهای عوامل سریال به جایی نرسید تا یکی از قدر نادیدهترین آثار تصویری تلویزیون ایران باشد که هم داستانهای تو در توی جذابی دارد که گاه وقتی حتی به رئالیسم جادویی هم تنه میزند و از سوی دیگر آدمهای رنگارنگ و متفاوت از هم که در شخصیتپردازی و انتخاب بازیگر تلاش وافری برای مصور کردن این حجم از تنوع در حالات، رفتار و حتی گفتار کاراکترها صورت گرفته و سریال پر از نقشهای مکمل دلپذیر و جذاب است که در اکثر اوقات قهرمان داستان (غبیش) را زیر سایه خود قرار میدهند.
دو: یکی از دیدنیترین شخصیتهای سریال صفرعلی است که فردوس کاویانی با مهارت هرچه تمامتر، عصاره و چکیده تمام نقشهای مشابه را که در فیلمهایی همچون دل و دشنه، در مسیر تندباد، اجارهنشینها و ….بازی کرده بود به خدمت میگیرد تا از صفرعلی که چوپانی ساده دل، پرحرف، ترسو و دنیا دوست است شخصیتی ماندگار ترسیم کند که مخاطب با او همدل شده و در تمام صحنههای دونفرهاش با غبیش (حمیدرضا پگاه) خیلی بیشتر از آنکه تحت تاثیر کمالات و جمالات قهرمان داستان باشد شیفته حال و هوای بیغل و غش و دوستداشتنی صفرعلی باشد
که بییار و همسر و بیخانواده و فرزند سالهاست صحرانشین شده و با سگ و گوسفند و بزغاله دمخور است و احمدجو همچنان تحت تاثیر کاراکتری که خلق کرده قرار دارد که یکی از بهترین و به یاد ماندنیترین مرگهای تصویری را برای او کنار میگذارد که با دیدنش ناخودآگاه یاد جملات ابتدایی رمان صد سال تنهایی (مارکز) میافتیم. آنجا که وقتی قوای روس به روستا حمله کرده و با مقاومت چند نفر مواجه میشوند، تصمیم میگیرند برای زهر چشم گرفتن هم که شده وسط میدان روستا چوبه دار علم کرده و چند نفر را در مقابل دیدگان هم ولایتیها به دار بکشند تا عبرتی شود برای سایرین!
یکی از نامزدهای اعدام صفرعلی ست که مهمترین جرمش اعلام خبر نزدیک شدن روسها به روستاست حالا او در صف اول انتظار برای به دار کشیده شدن نشسته است و به روزی فکر میکند که از غبیش در مورد مفهوم و چگونگی مرگ میپرسید و با ساعتی که از یک یاغی هدیه گرفته بود ور میرفت: «راست است که میگویند آدمها وقتی میمیرند ساعتشان از کار میافتد؟» و غبیش به این بلاهت دوست داشتنی رفیقش لبخندی میزند و میگذرد و صفرعلی قضیه را به شوخی برگزار کرده و اعتراف تلخی میکند: «من در دنیا از هیچ چیز نمیترسم الا مرگ!» اما حالا مرگ بیواسطه به سراغش آمده و او را به سمت چهارپایهای میبرند که بعد از بالا رفتنش همه چیز تمام میشود. او وقتی طناب داری که هم ولایتی خل مشنگاش به بهانه چای ندادن به گردنش میاندازد فقط میتواند با ترسی از عمق وجود بگوید:«حالا باید چی بگم آقا سید!؟» و دیگر تمام!
سه: احمدجو در آن صحنه محشر هم صفرعلی را میکشد هم هشت، نُه شخصیت مکمل دیگر سریال را که سي قسمت برای ساخت و پرداخته کردنشان عرق جبین ریخته و حالا در تصمیمی به شدت ریسک دار در حالی که هنوز ده پانزده قسمت از سریال باقیست به یکباره از روند داستان حذف میکند: آقا سید با بازی خسرو شکیبایی، علی دشتبان، مش سلیمان، پسر میرزاعلی، مشدعلی آسیابان، حیدر بیگ و میرزا آقا!
این حجم از اعتماد به نفس در یک نویسنده به شدت کمیاب است و حذف شخصیتهایی که هر کدام در روند داستان نقشی تاثیرگذار داشته و خرده داستانهای مربوط به خود را وارد سریال کرده و موتور محرکه پیشبرد داستان کلی سریال بودند اگر با جایگزینی و برجسته کردن شخصیتهای جدید همراه نباشد به نوعی خودکشی خالق اثر تلقی میشود که احمدجو توانسته از این امتحان سخت پیروزمندانه بیرون آمده و برگ برندههای جدیدی رو میکند آنسان که در روزی روزگاری میکرد و در هر قسمت یکی دو تا آس تاثیرگذار در آستین داشت از خان خُله گرفته تا قلیخان!
چهار: یکی از بهترین مکمل بازهای سینمای ایران سعید پورصمیمی ست که در اولین تجربه سینماییاش نقش «ملول» را در فیلم جاودانه ناخدا خورشید ( ناصر تقوایی ) بازی کرد که بر اساس رمان داشتن و نداشتن (ارنست همینگوی) ساخته شده بود. او در نقش وردست و جاشوی ناخدا که ملغمهای از صداقت و بلاهت را با استادی تمام به نمایش میگذاشت و همدلی مخاطب را بر میانگیخت تا حدی که حتی سُکر مدامش هم به مذاق بیننده خوش میآمد و صحنه مرگش یکی از تاثیرگذارترین مرگهای سینمایی ایران باشد. پورصمیمی در این فیلم تنها بازیگری بود که در مرحله دوبله به جای خود حرف زد و این بر ارزش و غنای کارش افزود.
این در حالی بود که او یک ته لهجه جنوبی هم به خود اضافه کرده بود تا با یک بدویت آشکار، معصومیت بیشتری به شخصیت داده و بهرغم کوتاه بودن نقش آن را به خوبی ایفا نماید. او بعدتر یکی از ستونهای اصلی فیلم پرده آخر (واروژ کریم مسیحی ) است و نقشی جذاب و پر تحرک را بازی میکند. او که مدیریت یک گروه نمایشی دوره گرد را به عهده دارد، قرار است به خانه کامران میرزا ( داریوش ارجمند ) رفته و نمایش اجرا کنند، در حالی که بیخبر از همه جا مجری نقشهای شوم برای اثبات جنون فروغالزمان ( فریماه فرجامی ) هستند و در قالب پردههای نمایش، داستان پلیسی جنایی فیلم را به پیش میبرند.
پورصمیمی در سریال به شدت محبوب و جوانانه آن روزهای تلویزیون یعنی در پناه تو (حمید لبخنده) ظاهر شد و در حالی که پسران و دختران چشم رنگی جوان و نوآمده با آراستگی و زیبایی هرچه تمامتر از مخاطب دلربایی میکردند او در نقش پدرِ محمد منصوری ( حسن جوهرچی ) در نقش یک کارمند اداره دادگستری ظاهر شد و توانست در بین تعداد زیادی از بهترین بازیگران تلویزیون ایران یک سر و گردن بالاتر از بقیه بایستد و صحنههای دو نفره و سه نفره خانواده منصوری را تبدیل به پذیرفتنیترین صحنههای سریال کند که مخاطب با دیدنشان به آرامش میرسید و حتی کل کلهای پدر و پسریشان هم جذاب و دیدنی از کار در میآمد.
نوع گویش و لحن خاص سعید پورصمیمی که در عین حال میتوانست هم از ذکاوت و زیرکی این آدم خبر دهد و هم به بلاهت، سادگی و صداقت یک شخص تعبیر شود نقطه تمایزی در بازیهایش بود که در این سریال با کمی دقت، آن را در راستای دنیادیدگی، پختگی و تجربیات سالیانش در مواجهه با انواع آدمها در راهروهای دادگاه تعبیر میکرد و بازی با چشمانی نافذ که هنگام ادای دیالوگ تا مغز استخوانِ طرف مقابل نفوذ کرده و سعی در مجاب کردنش داشت.
او در اواخر دهه ۸۰ نقش کوتاه اما مهم را در فیلم «یه حبه قند» (رضا میرکریمی) ایفا کرد که بهرغم حضور فیزیکی با کمترین دیالوگ در نیمه اول فیلم، مرگ تأثیرگذارش تا انتهای فیلم کل صحنهها را تحتالشعاع قرار میدهد. پورصمیمی در نقش دایی بد عنقِ دختر جوانی به اسم پسند ( نگار جواهریان) اشتیاق چندانی برای به سرانجام رسیدن مراسم وصلت خواهرزادهاش با همسایه متمول خارجنشین ندارد و از اینکه کسی به توصیه و دلخواه او در مورد ازدواج پسند با پسر برادر زنش که بهشدت مورد عنایت او قرار دارد توجه نکرد
شاد نیست و تمام تلاشش را برای غلبه بر نارضایتیاش و به هم نخوردن مراسم عروسی به کار میبندد و به زور مراسم عقد را تحمل میکند ولی صبح فردا در اثر حادثه جان خود را از دست میدهد تا عروسی به عزا تبدیل شود. این تاثیر گذاری عمیق در روند کلی فیلم امسال با برادران لیلا(سعید روستایی) هم تکرار شد و حضورش به عنوان پدر کج خلق یک خانواده و آرزوهای دست نیافتنی و رویاهای پیرانه سریاش چنان زندگی فرزندان را نابود کرد که راه را برای هرگونه تاویل سیاسی - اجتماعی از موقعیت خانواده باز گذاشت.
پنج: یکی دیگر از بازیگران موفق در نقشهای کوتاه و مکمل رضا کیانیان است که در فیلم آژانس شیشهای (ابراهیم حاتمیکیا) با نقش «سلحشور» گل کرد و در معدود صحنههایی که در فیلم حاضر بود تمام افراد داخل آژانس و همزمان تکتک مخاطبان را با دیالوگهای خود اقناع میکرد و آنها را به تفکر و تدبر در مسیری که حاج کاظم پا در آن نهاده وا میداشت. او که با شباهتی آشکار در گریم و حالت چهره به محسن صفایی فراهانی (یکی از فعالان سیاسی اصلاحطلب) به عنوان نمادی از دولتمردان معقول و وظیفهشناس پس از جنگ رودرروی «حاج کاظم» آرمان گرا و احساسی قرار گرفته بود تا شرایط واقعی جامعه را برایش ترسیم کرده و حرفهایش را با رنگ و لعاب منطق به مخاطب منتقل کند.
شش: نقش عبدالله بن زبیر در مختارنامه هم از آن مکملهای فراموش نشدنی بود كه کیانیان از این شخصیت پیرمردی شکمو، چاق و تپل ساخت که جز به امورات شکم به چیز دیگری اهمیتی نمیدهد. او تمام عوامل برتری عبدالله بر اطرافیان را در هوش، ذکاوت و نابکاریاش خلاصه کرده و چنان غول زیبایی به تصویر کشیده که مخاطب ایدئولوژیک برای قضاوت سردرگم میشود.

