روزنامه هفت صبح، فريدون صديقى | خشونت و عصبيتى بي‌قرار در لحظه‌اى دور از انتظار چنان از او سر زد كه به گمانم گنجشك روى درخت ستم ديد و سراسيمه پر زد و رفت و مرا هم به‌اندازه هزار پایيز افسرده كرد! من پرسش ساده‌اى را مطرح كردم وقتى گفت پول خرد ندارم! من گفتم؛ واقعا؟ و او در پاسخ 10 هزار تومانى را مچاله كرد و با خشم ناباورانه‌اى از شيشه پايين آمده ماشين تو صورتم ريخت و زمزمه تلخى كرد و پر گاز رفت و چند بوق هم نثارم كرد تا من درجا يخ بزنم در عصر هفته دوم پایيز در خيابانى كه نامش خيابان نصرت است.

مى‌دانم هر حركت غيرانسانى نياز به جامعه‌شناسى و روانكاوى دارد اما نكته اينجاست به يقين راننده نسبتا جوان كار خود را غيرانسانى نمى‌داند چون لابد شش هزار تومان بقيه هفتاد هزار تومان كرايه ارزش يك بسته پفك را هم ندارد پس من نبايد آن را مطالبه مى‌كردم!
من از خانه به مطب آمده بودم كه نتیجه آزمايشم را دكتر ببيند تا داروى تسكين تجويز كند كه آقاى مسافربر چنان ناجوانمردانه مرا سرزنش فيزيكى و روانى كرد كه بى‌گمان با رنگ پريده و قلب پر‌تپش روى صندلى اتاق انتظار رها شدم و سر سنگين از آن خشونت را در دست گرفتم.

براى دقايقى احساس كردم دارم به خم‌خوردگى و سرازيرى حال مى‌افتم. از ترس سرم را بالا گرفتم و دست راستم را عصاى چانه كردم مبادا سرم بريزد! صدايى گنگ در گوشم پرسه زد مى‌شنيدم اما نمى‌فهميدم چه مى‌گويد. دستى به شانه‌ام خورد و صداى ترس‌خورده‌اى گفت؛ حالتان خوب است؟

خوشحال شدم كه چشم‌هايم نرفته است و او را ديدم و از دست نرفته‌ام و هنوز هستم. يك ليوان آب دستم داد با احتياط سركشيدم مبادا دچار دست‌لرز شوم! همه منتظران آقاى دكتر در تماشاى دلسوزانه من بودند حتى دخترك هفت هشت ساله‌اى كه تكيه به شانه مادرش داده بود و اين آقاى جوان كه كبودى نازكى پاى چشم چپش را دستكارى كرده است و آن خانم ميانسال كه وقتى منشى او را فراخواند تا وارد اتاق دكتر شود.

او سخاوتمندانه وقتش را به من داد، من نپذيرفتم اما با پيشنهادش حسى گرم و خوشايند در من زبانه كشيد، به‌گمانم همدلى تسلى‌خاطر شد تا يادم نرود انسان در موقعيت‌هاى متفاوت، كنش و واكنش‌هاى متفاوتى دارد. به بيان ديگر انسان در هر موقعيتى راهى را انتخاب مى‌كند كه با كمترين مقاوت و با بيشترين پيامد مثبت روبه‌رو شود! آيا راننده پرخاشگر هم با كمترين مقاومت من توانست به بالاترين موفقيت يعنى درهم‌ريختگى اعصاب من برسد و رسيد و حتى موفق شد گنجشك اشى‌مشى را از درخت پر دهد تا در آسمان گم شود؟ شاعرى در خيالم زمزمه مى‌كند؛

براى تو چه بگويم؟
بگويم زخمم آنقدر عميق شده
كه مى‌توان در آن درختى كاشت؟
بگويم غمگينم
و مرگ كارى نمى‌كند؟

مى‌دانم خشونت و عصبيت سمجى كه به‌تدريج در ما ريشه دوانده است به‌خاطر آسيب‌ها و بحران‌هاى پياپى است كه در روز و روزگار ما توليد مى‌شود. وقتى بيكارى مزمن و گرانى مهلك، دست‌كم بيش از بيست ميليون نفر از مردمان معصوم جامعه را زير خط فقر مطلق رها كرده است آن‌سان كه دستيابى به حداقل‌هاى خوردن و زيستن را براى آنان به مخاطره انداخته است و بى‌اخلاقى‌هاى اجتماعى همه اجزاى ما را در آغوش گرفته است، طبیعتا ارزش‌ها و مواهب زندگى ناچيز و حقير مى‌شود .

كرايه اسنپى كه در غروب سر سپرده به تاريكى مى‌خواهد مرا از خيابان نصرت به خانه برساند به‌گمانم وقيحانه است اما چاره‌اى نيست بايد بپردازم پيش از آن‌كه در شب غرق شوم. راننده بسيار متين و آراسته است، سى ساله، كارشناسى روانشناسى خوانده و همسرش كارشناسى ارشد جامعه‌شناسى دارد و خانه‌نشين است و يك فرزند پيش‌دبستانى دارند. وقتى ماجراى توهين و تحقير راننده پيشين را نسبت به خودم با او در ميان مى‌گذارم سكوت مى‌كند و وقتى بيشتر توضيح مى‌دهم با بى‌ميلى مى‌گويد به اسنپ شكايت كنيد عمل بى‌ادبانه‌اى از او سرزده لابد حال روحى‌اش در شرايط وخيم است! من مى‌گويم لابد حالش وخيم بوده است .

هردو ناخواسته به سكوت رضايت مى‌دهيم تا درباره حال وخيم روزگار پَست و سوداگر چيزى نگوييم. پشت چراغ قرمز تقاطع اميرآباد- بلواركشاورز پسركى چرك‌مُرك و با دو چشم غمگين و نااميد بادبزن حصيرى مى‌فروشد آن‌هم در نرمه‌سوزى كه در هوا پرسه مى‌زند. با خودم مى‌گويم اين هم نشانه ديگرى از شرايط وخيم است كه ناچاريم در چنين هوایى بادبزن بفروشيم!

دلسوزى غريبى وسوسه‌ام مى‌كند و ده هزارتومانى چروك را به پسرك مى‌دهم او با سماجت يك بادبزن روى پايم مى‌گذارد و مى‌رود. راننده مى‌گويد به قول همسرم ترس چشمان درشتى دارد مثل اين پسرك كه از ترس گرسنگى در اين سوز بادبزن مى‌فروشد تا به شيوه كم‌سابقه‌اى درماندگى‌اش را اعلام كند و طنز تلخ گرسنگى را نمايش دهد!

من مى‌گويم چون ترس مانع از مرگ است مثل سارى كه از ترس از درخت مى‌پرد مثل پلنگى كه از ترس مرگ، تن به قفس باغ‌وحش مى‌دهد! از ماشين كه پياده مى‌شوم بالاى سرم ماه بدر كامل است و شك ندارم در دقيقه اكنون هزاران نفر در پهنه ايران ترانه عاشقى زمزمه مى‌كنند تا زنده ماندن زيبا شود تا زندگى از زندگى كردن باز نماند.
لبخندش حدود ساعت نه را نشان مى‌داد

حرف كه مى‌زد
آسمان آبى مى‌شد
آنقدر كه دست آدم رنگ مى‌گيرد
*شعرها از غلامرضا بروسان

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.