روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | بعضیوقتها با یادآوری همین سالهای نهچندان دور، حیرت میکنم که چرا اینطوری شد؟ چند سال پیش متنی قدیمی از مجری فعلی بیبیسی منتشر شده که در آن به ستایش از آیتالله خمینی پرداخته است. متن مربوط به سال 1378 است. دورانی که این مجری در تهران بود و در روزنامههایی مثل روزنامه زن و یا صبح آزادگان مینوشت و یکی دو سال بعد با منتقد هفتهنامه سینما و بعدها نویسنده روزنامههای اصلاحطلب ازدواج کرد.
یا یادم میآید که در سال 1374 محمدرضا شجریان مهمان علی لاریجانی است در برنامه زنده تلویزیونی. خیلی ساده و راحت. یعنی بسیاری از حوادث مشهور سیاسی رابطه طبقه متوسط و حاکمیت را خدشهدار نساخته بود. خدشهدار که ساخته بود اما پیوندها برقرار بود. طبقه متوسط قدرتمندی که در دهه چهل در ایران پا گرفته بود و در دوران هاشمی و خاتمی هم مدام قویتر و سنگینتر شده بود. طبقهای که رسانهها و افکار عمومی را در دست داشت و سلیقهاش را ملاک حکمرانی و اقتصاد میدانست.
حاکمیت از چه تاریخی طبقه متوسط را از دست داد؟ حتی ماجرای قتلهای زنجیرهای و حتی میخواهم ادعا کنم داستان کوی دانشگاه هم موجب انفصال طبقه متوسط از حاکمیت نشده بود. شاید چون نمایندههای خود را در بخشی از حاکمیت میدیدند و بخشی از سلایقشان در تلویزیون رسمی پاسخ داده میشد. بهخصوص کارهای بیرنگ و رسام و یا کمدیهای نود شبی. از نویسندگان و رماننویسهای مشهور کتابهایی چاپ میشد و رقابت برای بردن جوایز ادبیات داستانی، در اوایل دهه هشتاد از سوی سه مرکز و یا حتی بیشتر سازماندهی میشد.
فکر کنم همهچیز از شیوه متظاهرانه احمدینژاد در اصلاح شرایط بهنفع طبقه فرودست آغاز شد. اعتراف میکنم که بهنظرم احمدینژاد نقطه نظر درستی را پیدا کرده بود. متوجه شده بود که سیستم اقتصادی کشور در خدمت طبقه متوسط است و به طبقه فرودست بیاعتناست. یعنی جدا از همه دوقطبیهای ایدئولوژیک، او متوجه مشکل اصلی اقتصاد ایران شده بود. مشکلی که از دهه چهل و پنجاه نیز در جامعه ایرانی وجود داشت و طبقه متوسط و طبقه کارمندی احساس مالکیت و قیمومیت بر فضای رسانه و سرگرمی و سیاسی کشور میکرد و کارتلهایی شکل گرفته بودند که وظیفهشان پاسخ دادن به نیازهای این طبقه بود و کسب منافع اقتصادی از این سرویس دادن.
اما شیوه اجرای اصلاحات احمدینژاد آنقدر پرسروصدا و تبلیغاتی بود که طبقه متوسط را مشکوک و دلآزرده ساخت. احساس انکار شدن، دیده نشدن، بیاعتنایی. طبقه رادیکال مذهبی از این اتفاق بسیار خشنود بود چرا که تخطئه طبقه متوسط یعنی تخطئه ارزشهای سبک زندگی غربی. مشکل اصلی احمدینژاد وقتی تشدید شد که منافع اقتصادی این اصلاحات هم بهتدریج بیشتر به سمت طبقهای خاص و وابسته هدایت شد تا طبقه محروم.
چراکه آغاز خصوصیسازی در اوایل دهه هشتاد فرصتی را ایجاد کرد که تیغ دولبه «دورکردن نااهلان و نامعتمدان» از اقتصاد ایران، موجب شود تا برخی گروههای فرصتطلب چسبیده به حاکمیت از منافع مالی برخوردار شوند. نهادهای امنیتی هم آنقدر درگیر ایده نفوذ و مقابله با آن بودند و آنقدر شب و روزشان با کابوس انقلاب مخملی و رنگی میگذشت (یادتان باشد داریم درباره سالهای پس از به قدرت رسیدن یلتسین حرف میزنیم) که یا به اجبار چشم بر سوءاستفادههای اقتصادی در طول دهه هشتاد بسته بودند یا حداقل فرصتی برای پرداختن به آن نداشتند.
این ماجرا با سیاستهای فرهنگی وزارت ارشاد دوره صفار هرندی هم تشدید شد. سیگنال اینگونه بود که ای طبقه متوسط، تو و خواستههایت چندان مهم نیستی. حتی در تلویزیون هم این ماجرا با شدت شکل گرفت. هرچه بود یکدفعه نهضتی بهراه افتاد برای زدودن ارزشهای طبقه متوسط در تلویزیون و حتی غذا خوردن کنار میز ناهارخوری را از تمام سریالها زدودند.
مدیری و پیمان را بهتدریج از تلویزیون خارج کردند و حرکتی برای حضور قهرمانان فرودست در تلویزیون آغاز شد و خب خوشبختانه در آن اوایل رضا عطاران و سعید آقاخانی استاد این داستان بودند اما بهتدریج آنها هم حذف شدند و کمکم تلویزیون به شکل دربست ماجرای مشکلات و تلاشهای طبقه سنتی شهرنشین را روایت میکرد و پدران سختگیر و دختران دمبخت و اینطور چیزها.
با بهراه افتادن گشت ارشاد ماجرا پیچیدهتر شد. طبقه متوسط و پوشش مرسومشان حالا علنا بهعنوان یک جرم طبقهبندی شده بود و مستوجب واکنشهای شدید انتظامی. این داستان دست آخر به ماجرای خرداد 88 انجامید. آنجا که برداشتهای مرسوم درباره ترسو بودن و محافظهکار بودن طبقه متوسط دود شد و برباد رفت و این طبقه با بهانههای خاص خودش، رودرروی حاکمیت ایستاد.
ماجرای 88 تمام شد و یکسری مقصر هم در افکار عمومی معرفی شدهاند. احمدینژاد هم شتابان سعی کرد در دوره دوم دولتش آب رفته را به جوی بازگرداند اما از آن پس رابطه حاکمیت و طبقه متوسط بهشدت متزلزل شده است.

