روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| روزگار به گونه غريبی پژمرده، عبوس و شرمگين است از بس كه زندگی مايوس و كم جان شده است. آن‌سان كه شنيدن صدای پركرشمه آكاردئون در پياده‌روی داروخانه‌ای كه شب و روز نسخه نقد می‌كند هيچ رهگذری را به وجد نمی‌آورد مگر مرد جوانی كه گويا به نشانه كسب موفقيت درتهيه كيسه‌ای سرشار از دارو و سرم از داروخانه بيرون می‌آيد و يك راست سراغ جوان آكاردئون نواز می‌رود واسكناسی دركيف گردن آويز او می‌اندازد وپرشتاب‌تر از باد می‌رود!

من اينجا چند قدم مانده به جوان سلطان قلب نواز در توقف و تماشای ويترين كتابفروشی هستم ودرلذتی وافر نام كتاب‌ها ومولفان ومترجمان را مرور می‌كنم و در دل می‌گويم كاش گرانی ستمگر نبود تا من دستكم چند جلد آقا وخانم كتاب بغل می‌كردم وسرخوشانه به خانه می‌بردم !

درهمين فكرها هستم كه آكاردئونِ خواننده خاطرات و نيز كتابفروشی را جابگذارم؛ كتاب‌های آقايان وخانم‌های فكوری كه كارشان نوشتن از برای گسترش دانستن و آرامش و تنومندی روح وروان است! اما نكته غم‌انگيز اين است در روزگار تنگدستی وپريشان خاطری مردمان معصوم كسی از كتاب سراغی نمی‌گيرد مگر انگشت شمارانی كه گاه به اندازه صدويا دويست نفر ازجمع قريب هفتاد ميليون هموطن باسواد هستندكه برای يك كتاب تازه انتشار، دست پيش می‌برند!

سرانجام كتابفروشی را باتاسفی عميق ازبرای نخريدن كتاب جا می‌گذارم ومی‌رسم به داروخانه، به عادت فضولی‌هايی كه ريشه دركار خبرنگاری من دارد با درنگی نرم از در باز داروخانه چهره مردمان پرشمار ومعصومی راكه تندرستی را انتظار می‌كشند از نگاه می‌گذرانم تا به ديدن برسد ونتيجه اين كنجكاوی پروسواس، ديدن يك چهره آشناست.

نرفته برمی‌گردم و وارد داروخانه می‌شوم و با آقای آشنا كه آشنایی‌مان پس از سال‌های سال حالارنگی از دوستی ورفاقت به خود گرفته است خوش وبش آهسته‌ای می‌كنم . وقتی جويای حال و احوال دارو خريدن می‌شوم غم زده‌تر از پائيز می‌گويد برادر كوچكش سخت بيمار و در مرز لاعلاج است‌.

حالم ترك بر می‌دارد، كتاب ازخيالم پا به فرار می‌گذارد و نغمه‌های آشنای آكاردئون نوازی كه شبيه جوانی‌های شهاب حسينی است يادم می‌رود و تنها چيزی كه درمن درتكاپوست به زبان آوردن جملاتی از برای همدلی وهمدلی است وبعد خداحافظی سخت وتلخ آن‌سان كه احساس می‌كنم راه رفتن يادم رفته است وپنداری با آن كه از داروخانه بيرون آمده‌ام اما همان جا، جامانده‌ام .
بيرون غروب كم حوصله‌تر از هميشه می‌خواهد خود را به شب برساند. آقای آكاردئونی ترانه «نميشه غصه مارو يه لحظه تنها بذاره» خواننده هميشه عمر، محمد نوری را می‌خواند ومن پاورچين پاورچين زير نوركمرنگ ماه به خانه می‌رسم.

نميشه غصه مارو يه لحظه تنها بذاره
نميشه اين قافله مارو تو خواب جابذاره
دلم از اون دلای قديميه از اون دلاست

كه می‌خواد عاشق كه شد پا روی دنيا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دوتارو
ببره از اينجا و اونور ابرا بذاره

روزگار به‌گونه غريبی شب و روز را دوره می‌كند و هربار بی‌ملاحظه مردمان معصوم به راه خود می‌رود ما اما سخت جانان همچنان نمی‌گذاريم هيچ پرنده‌ای روی كلاهمان آشيانه بسازد گرچه پرندگان زيبا وبسی محترم بدون اجازه ما از روی سرما می‌گذرند، همانطور که همه دوستانی كه با ما می‌خندند دوستان ما نيستند!

راست اين است گاهی فكر می‌كنم كارما در روزگار اكنون كه درحصر كامل مشكلات اقتصادی واجتماعی، فرهنگی وسياسی هستيم به‌جايی رسيده است كه يك جورايی سراسيمه می‌دويم تا ازشرخود خلاص شويم! همراهم می‌گويد تنها كسانی بايد از دست خود فرار كنند كه وجدانشان زخمی است چون وجدان زخمی خوب شدنی نيست.

من پاسخ می‌دهم من از دست روزگار در فكر فرارم نه ازخود، من دستم به‌جايی بند نيست كه درغفلت وكوتاهی وياگمراهی وبدراهی وآزردن حال مردم، دچارعذاب وجدان شوم !او می‌گويد منظور بدی نداشتم كلی گفتم خودت خوب می‌دانی بعضی از روزنامه نگاران جوان، هنرمندان جوان و ورزشكاران جوان گاه دركمال خودستايی به خودشان اجازه می‌دهند درباره همه چيز و ازجمله چيزهايی كه خوب نمی‌شناسند اظهار نظركنند !

سكوت می‌كنم و هيچ نمی‌گويم. نرم و آرام در ايوان را باز می‌كنم و به زير آسمان نيمه مهتابی می‌روم. ابرهای سفيد درحاشيه ابرهای سياه كه دائم روی ماه نازنين را می‌پوشانند كم كم خودرا از حاشيه به متن آسمان و سايه به سايه ماهِ ابروكمانی می‌رسانند اما اي كاش آسمان آغوش ابران آبستنِ باران زا بود تا ببارند در آستانه پائیزی كه در كمين است تاحال زمين كمی بهار وبنفشه شود.

شده آيا يك نام
چون يك پرتقال
به بيرون دلت خزيده باشه؟
*شعرها به ترتيب از حسين منزوی وپابلو نرودا

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.