روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| ‌ در زندگی 37‌ساله‌ام وارسته زیادی ندیدم. تا دلتان بخواهد زیر ‌و ‌رو‌ کش و بادمجون دور قاب‌چین و … دیدم. می‌خواستم بنویسم وارسته کسی است که با سیلی صورت سرخ نگه می‌دارد اما دیدم از سرخی و زردی گذشته و رنگ چهره‌ها سفید مثل گچ مثل میت شده است. زندگی در کشاکش دهر در این جغرافیا و جبرش لاجرم تو را از همه معنایی و انسانیت خالی می‌کند، چه راننده موتور باشی چه مدیر رسانه‌های نوین سیما و چه شاعر و موزیسین و کافه‌چی و شاهنامه‌خوان و کدنویس و…!

تنها چند نفری را می‌توانم در این فهرست کوتاه جای دهم. لاجرم همه اینها، آنهایی بودند که محبتشان را به من ارزانی داشتند بدون هیچ چشم‌داشتی و انتظار جبرانی! یکی‌شان ابوذر کریمی بود که برای یک کامنت من در زیر پستش برای شعر آینه 58 نصرت رحمانی ده بند شرح نوشت و آن را به من تقدیم کرد، چه تقدیم کردنی! می‌توانید این ده بند شرح را در صفحه اینستاگرام من یا ابوذر بخوانید.

بیشتر از اینها با ابوذر معاشرت کردم. شب‌هایی که در ساترا شیفت بودم و با او در مسنجر پیام رد و بدل می‌کردیم و من از شب پربرفی می‌گفتم که در زمستان مشهد توی تاکسی تلفنی منشی بودم و صبح با خبر الووو گرفتن مسجد ارگ از پشت صندلی پا شدم یا از محافل شعر در آن بحبوحه انتخابات 84 گفتیم که من توی آنها می‌لولیدم و تنها بیت شعری که در زندگی سرودم را برایش خواندم! آه! ابوذر کریمی!

گل قیر می‌روید در دلم… دومین نفر هم استادم بود در حوزه، همو که احتمالا استاد خیلی‌ها در دانشگاه امیرکبیر بود و خیلی‌ها یحتمل با او مخالف بودند؛ آقای خداوردیان! اما او راست قامت پای استدلال و آزادگی‌اش در 14سال پیش ایستاد، وارسته دیگری هم بود سال سوم دبیرستان در مدرسه نمونه دولتی آینده‌سازان مشهد در ابتدای بلوار امت! همان‌جا که رتبه 300 کنکور ریاضی و فیزیکش به دانشگاه امام صادق(ع) رفت و نه دانشگاه امیرکبیر.

محفلی که وحید آقای جلیلی سخنرانش بود قطعاً خروجی‌اش همه امام صادقی می‌شدند! او آمد با هیجان در کلاس ادبیات شعر خواند: خنیای خوابی! خطابه رویا!… از سال‌های اصلاحات گفت از زندگی‌اش و هیچ تستی نزد و امتحانی نگرفت! زردنبو بود و لاغر و کشیده! یک کلاسور بدون دسته داشت از آنها که می‌زدی زیر بغل و سوار اتوبوس فلسطین، رستمی می‌شد. زندگی از چشم احمد روحانی چقدر شیرین و مثل چشم‌های تیله‌ای‌اش چه درخشان بود! یک‌سال تحملش نکردند!

مدرسه‌اش را عوض کرد! هر سال مدرسه‌اش را عوض می‌کرد! آه! تیمور! تیمور غلامی! قیافه‌اش عجیب شبیه بنی‌صدر بود اما تا دلتان بخواهد معلم و مهربان و انسان! او به من در حوزه هنری تقی‌آباد مشهد داستان یاد داد! شروع و پایان و میانه! اولین داستان‌هایم را برای او خواندم و او بعد از سالی به من گفت گرگ بالان‌دیده! چرا که هر سوژه را تبدیل به داستان شنیدنی می‌کردم. خراسان شمالی او را از من گرفت!

شد روابط عمومی آموزش و پرورش استان تازه تاسیس و برایم توی نامه‌اش از زن و شوهر معلمی نوشت که صبح زود به روستایی دور افتاده برای تدریس می‌رفتند که با مینی‌بوس چپ می‌کنند و فرزند تازه متولد‌شده‌‌شان روی دست پدربزرگ تنها می‌ماند! ادامه فهرست وارستگان زندگی مهدی افخمی لارج‌‌ترین آنها هستند چرا که رابطه لارجی و وارستگی رابطه‌ای لازم و کافی است. لارج‌ترین فردی که در زندگی‌ام دیدم علی‌اکبر ابدی بود!

علی یا اکبر که بالای آن سینمای قدیمی نرسیده به بهارستان گیم‌نت داشت اما آمده بود حوزه و نصف پول موتور هوندا 125 من را او داد. چقدر مردی علی! امیرحسین صمدی دوست دیرینه‌ام که با فوق‌لیسانس شریف- آن زمان که شریف ارج و قربی داشت- آمد حوزه و پول ثبت‌نام ماشینم را داد تا من توانستم ماشین‌دار شوم و حداقل در عمرم یکبار جاده چالوس را بالا و پایین رفتم و توی ماشین آهنگ بیا بازم مثل قدیم با همدیگه بریم شمال! گوش کردم. وارستگی چیزی شبیه یاد دادن بی‌مرز چیزی شبیه بخشیدن بی‌پایان چیزی شبیه زلالی آب چشمه در قله دماوند است. آنها که از جان برایت مایه می‌گذارند!

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.