روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| ناگهان دختر هفت هشت ساله محترمی ميان من و در ماشين ظاهر شد و پيش از آن‌كه فرصت كنم پياده شوم دوچشم سياه درشت را كه روی صورتی رنگ پريده نشسته بود پرشرم و مغموم ريخت تو سرم تا من ازگفتن باز مانم و او بگويد پدرم گم شده، مادرم مريضِ، آنجاست آن طرف زير درخت! آن طرف زير سايه تب كرده درخت، زنی سربه زير كودكی را در بغل می‌فشارد و پسركی چهار پنج ساله هم در حوالی او سربه‌سر قوطی خالی نوشابه می‌گذارد.

آهسته پياده شدم در را بستم مبادا لای در بماند با قد و بالايی كه به اندازه بوته ياس دوساله بود. گفتم پول همراهم نيست كارتخوان داريد؟ چيزی نگفت سرتكان داد و نگاه پر معنايی به من كرد و رفت. دختركی كه هيچ شباهتی به دختران پشت چراغ قرمز نداشت با نگاهی كه هنوز بامن است چيزی شبيه اين‌كه شما چقدر از مرحله پرت هستيد معلومه كه من كارتخوان ندارم.

حق با او بود پرسش من شايد احمقانه و توهين‌آميز بود گرچه شوخی بود اما تلخ بود‌. آيا توانگری می‌تواند معايب كم‌توجهی و بيهوده‌گويی را بپوشاند‌؟ واكنش دخترك كه شبيه نياز بودنه بود چون من ناخواسته فقر او و خانواده‌اش را تحقير كرده بودم‌! فقر را بايد رفع كرد نه سرزنش‌! وقتی خواست برود گفتم برمی‌گردم شايد پول نقد پيدا كردم !‌

ساعت به وقت شش ونيم بعداز‌ظهر روزی كه نامش سه‌شنبه آتش گرفته در مردادماه همين تابستان است. وارد ميدان ميوه‌وتره‌بار خيابان هرمزان می‌شوم. خلوت است و از جمعيت متراكم پيش‌ترها خبری نيست و آنان كه هستند بساط زخمی‌، ورم كرده و سروپا شكسته پياز‌، سيب‌زمينی، گوجه‌فرنگی‌، هويج وخيار را مثل من زيرورو می‌كنند از گيلاس‌، انگور‌، شليل و طالبی و‌… درجه دو البته كه اثری هست

اما چشمگير نيست چون نديدم خريداران جدی داشته باشد از بس كه گرانی پرسه می‌زند بر سر و روی هر آنچه كه هست‌! راست اين است تاسف و تاثر از رنجوری مردمان معصوم در خريد حداقل‌های خوردن برای حداقل‌های زنده ماندن‌، چون موريانه‌ای روحم را می‌جود‌. از بازار كه بيرون می‌آيم نرسيده به ماشين دخترك چشم درشت خودش را نرم‌نرمك به من می‌رساند. می‌گويم ببخشيد يادم رفت پول نقد بگيرم می‌گويد خواهش می‌كنم اشكالی ندارد‌!

اما راست اين است زندگی كردن دچار اشكال مهلك شده است. احساس می‌كنم چيزی در دلم شكست مثل افتادن فنجايی كه منتظر ريختن قهوه برای كسی است كه مدت‌هاست به شما چشم دوخته است‌. دخترك راهش را كج می‌كند تا برود اما ديدم و به خوبی ديدم كه نگاهش سُر خورد روی كيسه‌های سيب قندی و آلوشبرنگ‌.

صدايش كردم بازآمد چنددانه سيب و شبرنگ تعارف كردم نپذيرفت، اصرار كه كردم قبول كرد و آن‌ها را در كف دستان كوچكش كه مثل حوض خالی دهان باز كرده بود گذاشتم. گفت ممنونم اما اگر ميشه … اماحرف‌اش را خورد من گفتم اگر ميشه چی‌؟ سربه زير گفت يكدانه ديگر هم بگذاريد ما پنج نفريم اين‌ها چهارتاست‌.

من دوتا گذاشتم يكی را پس داد و رفت اما من جا ماندم. مثل كسی بودم كه در تاريكی‌های روزگار تباه در جست‌وجوی روزنه كوری است كه ره به جايی ندارد‌! كاش می‌شد با مداد آبی زير پای دخترك رودخانه نازكی می‌كشيدم و ما شناكنان تا ساحل درياچه زريوار در مريوان می‌رفتيم و آب بر سر جنگل‌های غرق درحريق می‌ريختيم تا خاموش شود‌! كاش می‌شد !

پسر بچه‌ای را می‌شناسم
با چشمانی عميق وسبز
دلش به وسعت درياهای جنوب
قلبش درسينه می‌تپد هنوز
می‌خواهد قلبش را به كسی تقديم كند

راست اين است حال روزگارطبقه متوسط به‌شدت ترك خورده، پرملال و مكدر است آن‌قدر كه خانم‌ها و آقايان سيب كه تا همين دوسه سال پيش روزگارشان كمی تا قسمتی خوب بود و امكان پشت ميزنشينی گاه و بيگاه در كافه رستوران‌ها را داشتند و پا روی پا می‌انداختند و بستنی وانيلی با چند پر مربای آلبالو ميل می‌كردند حالا اگر حوصله كنند روی نيمكت دم غروب آه می‌كشند و جدول كلمات متقاطع حل می‌كنند و آدامس بطالت می‌جوند! چراكه اغلب خانم‌های سيب به دلايل مختلف از ادامه كار باز مانده‌اند و آقايان سيب اگر كار اول و دوم خود را همچنان داشته باشند اجاره مسكن وگرانی‌های ديگر گلوی زندگی نحيف آنان را می‌فشارد‌.

آشنايايی را می‌شناسم كه از بس از زندگی تی پا خورده‌اند حال وحوصله احوالپرسی را هم ندارند يعنی ديگر ضرورتی برای دانستن حال و احوال ديگران ندارند وقتی خودشان بی‌وزن‌تر از بادكنكِ نيمه‌جان نخشان به سيم برق گير كرده و هر لحظه ممكن است زير تيغ آفتاب متلاشی شوند!

به يكی از همين آشنايان سيب كه تا همين نزديكی‌های عمر‌، عطر حضورش حال همه را خرم می‌كرد و حالا تنها دست‌آويز او برای باری به هر جهت بودن‌، سيگار است! گفتم تا نفس كشيدن ممد حيات است بايد اميدوار بود‌. پاسخ كوتاه و سردی به من داد؛ باشه چشم! يعنی لطفا ديگر چيزی نگوييد!

و نگفتم اما راست اين است وقتی تنگناهای زندگی، خانم‌ها و آقايان سيب را كه عمرنازنين‌شان به چهل سال نمی‌رسد سرگردان كرده است دلم عميقا می‌گيرد و به آنان حق می‌دهم اگر بخواهند پشت پا بزنند به هر قاعده‌ای كه امكان آسايش وآرامش را از آنان دريغ می‌كند تا من به پاس اين شهامت درقفس‌ها را باز كنم تا قناری‌ها پر بكشند و برشاخه‌های بيد غزل خوان شوند.
تو به من نگاه نكن
من در سمتی كه تو می نگری
می‌ميرم
*شعرها به ترتيب از شاعران ترك‌؛ آجه ايحان و اوزدمير آصف

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.