روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: ‌ نمونه کامل یک خود‌ویرانگری به‌عنوان نمادی از ناملایمات و جبر زمانه تحمیلی به یک هنرمند و موجبات خزیدنش به کنج انزوا و نابودی تدریجی‌اش را در فیلم سنتوری (داریوش مهرجویی) شاهدیم. علی سنتوری که متعلق به خانواده‌ای سنتی و مایه‌دار است بنا به ذات سرکش هنرمند که قصد سازش ندارد و سر آن ندارد که زندگی داخل چارچوب، اصولی و قاعده‌مند موردنظر اطرافیان را تکرار کند

در نتیجه شیوه طغیان در پیش گرفته و یاغی‌گرانه تمام امکانات مادی را گذاشته و سر به کوچه و خیابان می‌گذارد تا با تکیه بر هنر و صدایش نان خود درآورده و به غفلت نخورد اما از آنجایی‌که همیشه شرایط آنگونه که مراد هنرمند است، پیش نمی‌رود و محدودیت‌های تحمیل شده به ذات هنر از سوی افرادی که کمترین آشنایی با مقوله هنر ندارند عرصه را چنان تنگ می‌کند که یا مجبور به جلای وطن شوند و یا برای لقمه‌ای نان به هر سوراخی سرک بکشند و برای بالا بردن قدرت تحمل شرایط نابسامان به هر اشربه و اطعمه‌ای پناه برند و دود و دمی راه بیندازند

تا دست‌کم بتوانند روی پا بایستند. اینچنین است که روند اضمحلال تدریجی هنرمند و هنرش آغاز شده و با سر به سمت دیواری می‌رود که پایانش چیزی جز نابودی و خاکسترنشینی نیست. یک تونل وحشتناک بی‌بازگشت که کمتر کسی را توان برگشت از آن سیاهی و تباهی وجود داشته و اکثریت غرق شده‌اند در ملال و افسوس و آه و دلتنگی!

دو: علی سنتوری عصاره این هنرمندان نامراد است که ناملایمت‌های جامعه به‌جای آنکه از او اسطوره آواز و نوازندگی بسازد و مجسمه‌هایش را در میدان‌های شلوغ شهر بگذارند و خیابان به نامش کرده و به سرش قسم بخورند با کوچک‌ترین تشخص و اسم در کردن تمام شرایط دست‌به‌دست هم می‌دهند تا به زمین گرمش زده و برای لاشه متعفن هنرمند مرثیه‌سرایی کنند. چیزی که ما مردمان نخبه‌کش استاد آن محسوب می‌شویم.

بالا بردن و یهویی به زمین زدن یک نفر شغل دوم خیلی از ماهاست و هنرمندی که نیاز به توجه، تشویق و دیده شدن دارد وقتی تمام درهای زمین و آسمان را به روی خود بسته دید به لاک خود می‌رود و دنیایی متوهمانه برای خود درست می‌کند که حداقل سلطان بی‌منازع آن دنیای وهم‌انگیز باشد و هانیه (گلشیفته فراهانی) که خود به‌عنوان یک هنرمند و عاشق دیگر توان تحمل همسر دود‌زده تزریقی‌اش را از دست داده در مونولوگی دردناک وضعیت هنرمند را اینچنین توصیف کند:

«کی فکرش رو می‌کرد، علی سنتوری که از اون خانی‌آباد تا همین شمرون کوفتی همه عاشقش بودند به این روز بیفته، مجوز همه کنسرت‌هاش رو لغو کردند، کاستش رو نذاشتند بده بیرون، واسه چندر غاز پول مجبور شد بره خونه هر ننه‌قمری بزنه، برای اجاره خونه، این، اون، که چی؟ یکی پول نداشت، یکی خواست بهش حال بده، یکی تریاک داد، یکی عرق داد، کشید، خورد، آ..‌‌‌‌… آ….. علی سنتوری!»

و او در تنهایی و سکوت و خلوت خود‌خواسته‌اش بی‌کس و غریب گوشی را بردارد و دردمندانه صدایش را به پیغام‌گیر تلفن برساند: «الو…. باز یه پیغام دیگه از علی بدبخته… علی تنها، علی پرغم… امشب ریختند تو عروسیمون، زدند سازمو لت و پار کردند، خودم را علیل و چلاق کردند، فقط همین را کم داشتیم…» و در ادامه: «تمام این حرف‌ها بهانه است، بهانه‌های عاشقانه است، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش!»

سه: این حکایت پر آب چشم هنرمند این دیار است که زمانه با او کج افتاده و فقط به امید داشتن پدری پولدار و متمول که اندکی هم دلسوز باشد برود و گوشه خیابان کارتون‌خواب شود تا روزی رگ غیرت پدری بجنبد و دستش را بگیرد و برای رهایی از آن وضعیت وحشتناک به هر کاری مبادرت ورزد و حتی از تزریق مواد به فرزندش هم دیگر ابایی نداشته باشد تا بلکه با جلب اعتماد زمینه‌های بازگشتش را فراهم کند!

و کارگردان با یک نگاه خوشبینانه، پایان امیدوارکننده‌ای برای داستانش در نظر بگیرد اما در دنیای واقعی آنقدرها هم که فکر می‌کنیم پایان‌ها خوش نیست چرا که دیده‌ایم آن ستاره خوب‌صورت را در سینمای قبل انقلاب که تا خواست ستاره گیشه لقب بگیرد انقلاب شد و او به تاوان فیلمی که در اوج جوانی و روبه‌روی ستاره زن آن روزهای موسیقی و سینمای ایران بازی کرده بود مورد حسادت همکاران قرار گرفته و به راه بد کشیده شد و چند سال بعدتر جنازه‌اش را جمع کردند. او می‌توانست یک عمر سعید معصوم سریال دایی‌جان ناپلئون باقی بماند ولی ذات خراب دوستان نزدیکش جوری لذت‌های بی‌شمار سال‌های نخست فعالیتش را از دماغش درآورد که سال‌های سال بعد هم دیگر کمتر کسی دلش بخواهد جای او باشد حتی در فیلمی به امتداد شب‌های تلخ تنهایی در مواجهه با بازیگری آتشین!

چهار: مشابه این رفتار سنگدلانه و متعصبانه با هنر و هنرمندان را در دندون طلا (داوود میرباقری) شاهدیم که عنایت سرخوش (حمیدرضا آذرنگ) سُس خنده و سیاه‌باز قهار تهران که تمام لاله‌زار به‌خاطر هنر و ملاحت و حاضر‌جوابی ذاتی‌اش به او افتخار می‌کردند یک‌دفعه با تغییر شرایط جامعه در دهه ۶۰ چنان مطرود می‌شود و منزوی که انگار در کل دنیا شغلی کثیف‌تر از مطربی وجود نداشته و ندارد.

او که یک عمر تشویق شده بود حالا بر صحنه تئاتر پوست میوه، گوجه و تخم‌مرغ گندیده به سر و رویش می‌زنند که چرا نمایشش در ترازوی دینداری مردم کفه سنگینی به خود اختصاص نمی‌دهد و در دوره‌ای که نمایش‌های وزین و پر از پیام روی صحنه است چرا او در پی مسخره‌بازی و خنداندن ملت است؟

اینچنین است که او شکسته دل و غمگین همچون قمارباز پاک‌باخته‌ای که تمام عمرش را پای عشقش داده و حالا حتی اجازه روی صحنه رفتن هم ندارد و کار دیگری هم بلد نیست تا با آن غم نان از سر باز کند و سر گرسنه بر بالین نگذارد، در خود می‌شکند و به کنج انزوا می‌رود و از هر عملی برای ویران کردن بیشتر خود استقبال کرده پاکت پاکت سیگار را به جای نان و آب خورده و بمب‌های مخدر را بالا می‌اندازد تا غم زمانه از یاد برد.

پنج: واقعیتش این است که وقتی هنر را از هنرمند گرفتی انگار او را تا لبه پرتگاه برده‌ای و او با تلنگری به ته دره خواهد رفت و از آنجایی هم که در لحظات نخست هنوز بدن گرم است و لذت پرواز در ذهن، در نتیجه شاید خیلی متوجه این سقوط کشنده نباشد ولی خیلی‌زود نمود و بروز ظاهری‌اش رو آمده و یک روز بانگ بر می‌آورند که آن زیبای شهرآشوب، آن صدای یگانه، آن چشم‌های درخشان و آن لبان درفشان خرقه تهی کرد. اینجاست که همه یادشان می‌آید فلان هنرمند چقدر می‌توانست دیرسال‌تر و دیرپاتر شود با کمی توجه و مراقبت، کمی پرهیزکاری و تشویق، اندکی راه آمدن اطرافیان با او و بالا بردن آستانه تحملشان!

اینچنین است که فلان بازیگر زن نابغه فقط ۷ فیلم در کارنامه دارد و سال‌هاست غربت‌نشین شده، آن کارگردان نامی در طول نیم قرن سابقه هنری‌اش نهایتاً ۷ فیلم ساخته و یک سریال و از ساخت آخرین فیلمش ۲۰ سال گذشته، آن یکی اصلاً مشخص نیست کجاست و در خانه کیست؟

شش: این حجم از اسراف در سوق دادن بزرگان هنر به سمت خود‌ویرانگری در تمام دنیا بی‌سابقه است و ما با کمال تاسف به این امر مفتخریم و اصلاً هم کاری به این نداریم که چه هنرمندانی می‌توانستند سال‌های سال ما را به عیش مدامشان مهمان کنند چه هنرمندانی اسماعیل…‌‌! چه هنرمندانی!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.