روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| ناگهان اتفاق افتاد كه من بی‌پرواتر از تندباد يقه‌اش را گرفتم نگاهش پر از تعجب و وحشت بود دست خودم نبود خشمگین بودم. اصلاً خود خشم بودم نه زیر پوست آن، عضله و استخوان خشم بودم! او همه سطرهای مرا پاك کرده بود. سطرهایی که برای جانان نوشته بودم؛ «من به یک قطره هم قانعم، تو اما همچنان باران باش»

می‌دانم بيكاری، شجاعانه دركوچه و خيابان جولان می‌دهد و نفس‌كش می‌طلبد و گرانی به بن دندان رسيده و گرسنگی ميليون‌ها نفر را رنگ پريده كرده است اما گاه با خودم می‌گويم گرچه يادداشت‌های من در اين ستون از ابتدای تولد، نرم‌نويسی و آهسته تلنگر زدن به سر و روی مشكلات زندگی بوده است پس اجازه بدهيد گاه و بيگاه پنهان از مصائب روزگار سری به خاطرات كمی نرم هم بزنم مثل همين خاطره؛دو ساعت از بهار عمر را دادم تا این عبارت را سنگ‌چين كنم؛ «من به يك قطره قانعم تو اما همچنان باران باش»

سنگ‌چین کردم بر حاشیه دریاچه‌ای كه نامش زريوار در شهری به‌نام مريوان در استان كردستان است اما رهگذر جوانی شبيه نويد محمدزاده بازيگر فيلم متری شيش‌ونيم همه چيز را آشفته كرد! یقه‌اش را گرفتم و اميدوار بودم در چشم بهم‌زدنی سینه‌کوب درخت مجنونش کنم اما او مظلوم‌تر از مجنون یک‌ پا دو پا کرد و رفت زیر چتر بید و سربه‌زير و شرمنده گفت: بزن! اما خون دماغم نکن! لیلی گریه می‌کند!

من نزدم نه فقط به‌خاطر ليلی به‌خاطر اين‌كه زدن هم بلد نيستم اصلاً من ترسوتر از آنم که یقه کسی را بگیرم پس دستش را به گرمی فشردم يعنی مشكلی نيست، پيش مياد! همراهم گفت: ناراحت نباش مرد فراری بهتر از مرد اسیر است و او اسير تو بود! من خوشحال شدم از اين تسلی خاطر و نيز سپاسگزار آن جوان معصوم شدم كه ماجرا را تا نزاع دنبال نكرد وگرنه من در برابر قدرت جوانی او سر از درمانگاه در می‌آوردم! پس شعری بخوانم تا هوای سرد كمی گرم شود!

وقتی به تو می‌انديشم
پرنده‌ای می‌آيد
بر سر قلبم می‌نشيند
ناگهان لاله‌ای باز می‌شود
آهسته و سرخ

راست اينست رويا‌بافی مال روزگار خوش و خواب خوب است مثل هزار سال پيش كه فردين بازی رويای همه بود و وقتی بهروز وثوقی قيصر شد نيمی از شهر به تسخير جوانان كله قيصری در‌آمد و نيمی ديگر آلوده كله كرونلی‌های پارافين زده و اندكی هم مو بيتلی بود و من از همين قبيله آخری بودم. روزگار غريبی بود و دردی اگر بود اغلب از بی‌دردی بود‌!

حالا و اکنون در روزگار سخت و زشت، رويا بافته نشده خود را به كابوس می‌رساند و در چشم بهم‌زدنی تسليم واقعيت می‌شود! دريغ از خوابی سنگين تا اندكی مجال دهد آن‌قدركه قناری عاشق شود! همين ديشب‌های زبر و زمخت يك نيم‌دانه قرص خواب‌آور قورت دادم و با تمام وجود خوشخواب شدم و درخواب درحوالی جوانی بيدار بودم، حياط، سنگ فرش سرودست شكسته به رسم ديرين بود، حياط حوض داشت، باغچه پر از ريحان، ترخون، نعناع و جعفری بود. دو درخت داشت يكی انار و آن ديگری مجنون بود و گردن‌آويز هر دو طناب، رخت‌آويز بود. پيراهن چهارخانه من هم بود كه در احترام به مارلون براندو و پيراهن چهارخانه‌اش درفيلم در بارانداز خود را به بند كشيده بود! چرخی درحياط زدم شيشه‌های رنگی پنجره‌ها زيرتيغ آفتاب عصر، مثل قوس و قزح، تو اتاق را رنگارنگ كرده بودند چه فضای دل‌انگيزی!

به بيداری كه رسيدم ديدم آفتاب سر روی سينه عصر دارد. حيف شد كاش بيدار نمی‌شدم! يكی دوبار ديگر، شب‌ها خواب سپرده قرص خواب شدم اما هيچ رويايی با من كنار نيامد و هرچه بود كابوس بود. عيبی ندارد همچنان عادت دارم ماسك می‌زنم، عينك می‌زنم و كلاه سرم می‌گذارم و دست هيچ مرد و نامردی را نمی‌فشارم و پشت پا به همه كابوس‌ها درخواب و بيداری می‌زنم! سعی می‌كنم تا هستم به روياها و اميدهايم فرصت دهم جای دوری نروند! در را به روی همه نامردها بسته‌ام اگر به زور آن را باز نكنند در روزگاری كه زورگويی قانون را ناديده می‌گيرد! پلوی ديشب مانده راپشت پنجره می‌ريزم تا صبح فردا پرنده‌ها آواز شوند و رهگذری ياد جوانی كند؛

تنها تو راه می‌روی دركوچه
هنگامی كه می‌گذری
تنها تو می‌نشينی روی نيمكت
هنگامی كه می‌نشينی
تنها تو نزديكی
هنگامی كه دوری

شعرها به ترتيب از بهزاد عبدی و اوكتای رفعت

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.