روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| رمضان افخمی تاجر خربزه بود. تابستان که می‌شد نقطه‌ای از ایران نبود که او به آنجا خربزه نفرستد. نمی‌دانم این ارتباطاتش را از کجا به‌دست آورده بود. یک نقل‌قول قدیمی در خانواده ما هست که زمانی‌که در میدان اصلی خرمشهر قبل از انقلاب یک مغازه دونبش داشته، آنجا با همه ایران آشنا شده است. عمو مجرد بود و وقتی دوستانش به روستای ما در کاریزنو تربت‌جام می‌آمدند، مامان از آن‌ها پذیرایی می‌کرد.

ما بچه‌های علی هم با بچه‌های گودرزی از بروجرد، اگیبا از بندرعباس و عباسی از شمال بازی می‌کردیم. مادرم برای مهمان‌های رمضان سنگ‌تمام می‌گذاشت. چینی‌های گلدارش را از کمد در‌ می‌آورد و سفره‌ای رنگ‌و‌وارنگ برای آنها می‌انداخت. صبح‌ها توی حیاط، زیر سایه درختان سپیدار، تختی را که از جاغرق آورده بودیم فرش می‌کرد. سماور زغالی را روشن می‌کرد و گوشه‌اي از تخت می‌گذاشت.

خربزه را قاچ می‌کرد. بهترین پنیر و سرشیر محلی از مادرعباس، همسایه‌مان که گاو داشت می‌گرفت و می‌ریخت در کاسه‌های بلوری و مهمان‌ها را برای صبحانه صدا می‌کرد. البته آن‌موقع‌ها یک فکر همیشه ذهنم را مشغول می‌کرد؛ مامان چرا از این کارها برای ما نمی‌کند. خودمان که بودیم تو اتاق کوچک خانه یک سفره کوچک می‌انداخت یا اصلا سفره نمی‌انداخت و یک ساندویچ می‌داد دستمان. قدیمی‌ها اینطوری بودند. به آبرو و حرف دیگران بسیار اهمیت می‌دادند.

چندباری پسر‌عموی بزرگم از تهران آمدند خانه‌مان. دوباره همین بساط بود. سفره رنگین و آنچنانی. گویی ناصرالدین شاه قاجار به مهمانی آمده است. صبح‌ها پسرعمو توی طبیعت روستا قدم می‌زدند و صبحانه شاهانه زیر سایه درخت می‌خوردند. عصرها برایشان خربزه قاچ می‌کرد. سر ظهر بهشان شربت خاکشیر می‌داد. انگار به نخجیر آمده بودند. من که کوچک بودم با خودم فکر می‌کردم اینها واقعاً کی هستند که آمده‌اند به خانه‌مان!

همان مردم معمولی بودند که تنها فرق‌شان این بود در آپارتمان‌های کوچک در تهران زندگی می‌کردند و ما در خانه‌ای درندشت با زیرزمینی پر از خربزه‌های قاچ‌خورده از فرط شیرینی! ما به گمانم خوشبخت‌تر بودیم. عمویم از آنجا که بیشتر عمرش را در جنوب گذرانده بود و جنگ باعث شد به کاریزنو برگردد، عاشق غذاهای دریایی بود.

مادر هم از کتاب‌های آشپزی رزا منتظمی و سعی و خطا یک پا آشپز جنوبی شده بود و ماهی و میگوهای تازه که هر ماه با آکاسیو از بندرعباس برای رمضان می‌فرستادند را به درجه اعلای خوشمزگی می‌رساند. آن زمان جای شما خالی میگو زیاد می‌خوردیم. سی سال از آن روزها گذشته است. من در یک واحد 40 متری در تهران گذران می‌کنم و ظرف‌هایم همان چینی‌های گلدار مامان است که دل مهمان‌های گاه و بیگاهم را می‌برد و مامان هم در خانه 40 متری در مشهد زندگی می‌کند و از مهمان‌های سرتاسری از ایران خبری نیست.

خربز‌ه‌هایی که پدرم می‌گیرد، سال به سال کوچک و کوچک‌تر می‌شود. زندگی فراخ‌تر بود یا اینها همه نوستالژی است که به سراغ آدم می‌آید، نمی‌دانم. در هر صورت سال‌های زيادی گذشته، که میگو نخورده‌ام و مادرم سفره‌های آنچنانی با غذاهای دریایی و غیردریایی و از این سر پذیرایی به آن سر پذیرایی نینداخته است. سی سال از مرگ رمضان می‌گذرد. شاید اگر رمضان نمی‌مرد مادرم هنوز سفره‌های آنچنانی برای پذیرایی پهن می‌کرد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.