روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | جمهوری اسلامی همیشه خود را وابسته به طبقات فرودست میشمارد. یک نوع پیوند نادیده اما ملموس میان ریشههای مذهبی و گروههای مستضعف جامعه. این پیوند کلید نجات حاکمیت از جنگ سنگین عراق بود. در طول دهه شصت جمهوری اسلامی از گردابهای فراوانی نجات یافته بود. گردابهایی حاصل مداخلات خارجی و یا نقشههای پیچیده و کودتاهای طراحی شده در اتاق فکرهای گروههای روشنفکر و یا نزدیک به حاکمیت.
اما در دهه هفتاد ناگهان و بهشکلی غیرمترقبه حاکمیت خود را رودرروی شورشهای پیاپی از سوی طبقات مستمند جامعه دید. تورمی که از اواخر دهه شصت شروع به قدرتنمایی کرده بود، تمرکز ویژه دولت هاشمی به مسئله توسعه اقتصادی به هرشکل ممکن، اعطای خودمختاریهای سیاسی به نهادهای ثروتمند مذهبی و نادیده گرفتن مسئله عدالت، حاکمیت را ناخواسته در یک آزمون سنگین قرار داد. رودرروی بخشهایی از جامعه که قرار بود ولینعمت حکومت باشند.
اولین داستان در سال 1371 شکل گرفت. روایت است که فشار آستان قدس رضوی برای توسعه حرم و تن دادن علی جنتی استاندار وقت خراسان به این مسئله موجب شد تا مردم فقیر محله طلاب مشهد به یک زدوخورد خونین با نیروهای حاکمیتی روی بیاورند که تلفاتی هم به دنبال داشت. در ویکی پدیا آمده است: در جریان درگیری میان مأموران امنیتی و اهالی کوی طلاب دو کودک دانشآموز با شلیک مأموران امنیتی کشته میشوند. مردم ازمحله طلاب به سوی مرکز شهر مشهد حرکت میکنند.
در مسیر حرکت به تعداد جمعیت افزوده میشود و تظاهرات خشونتآمیز میشود، مردم سر راه به کلانتری ۳ و ۴ مشهد حمله میکنند و جمعیت مسلح میشوند. به مرور آشوب و غارت تمام مناطق مرکزی مشهد را در بر میگیرد و تعاونیها و فروشگاهها غارت میشود…این شورش سرکوب و چهار نفر از سران این ماجرا دستگیر و به سرعت اعدام میشوند و حاکمیت شورشیان را گروهی از اراذل و اوباش نامید. در همین سال اتفاقات مشابه اما در ابعاد کوچکتری در شیراز و اراک هم رخ میدهند.
یکسال بعد ماجرای قزوین به شکل دیگری توجه افکار عمومی را به خود جلب میکند. طرح استان شدن قزوین و جداشدنش از زنجان رای نیاورد و این موجب عصبانیت مردم قزوین شد که راههای ارتباطی شهر را بستند و زدوخوردهایی در داخل شهر شکل گرفت و به چند سینما و بانک هم خساراتی وارد آمد. روایت است که شورشیان سه روز بر قزوین مسلط شدند اما در نهایت به شدیدترین شکل ممکن سرکوب شدند. ماحصل این اتفاق تسریع در روند استان شدن قزوین بود.
دو سال بعد اینبار اسلامشهر در جنوب غربی تهران شاهد یک شورش گسترده و سراسری بود. سال 74 رقم تورم به حدود 50درصد رسیده بود و فشار سنگینی بر طبقات مستمند وارد میشد. این بار افزایش کرایهها و اعتصاب رانندگان مینیبوس جرقه اصلی این شورش سنگین بود که به روایتی 4 روز به طول انجامید و چندین کشته برجای گذاشت. عباس رضایی ثمرین در این زمینه مینویسد: مرکز این اتفاقات نه فقط در اسلامشهر که تقریبا در همه شهرهای حاشیه «جاده ساوه» بود.
در آن سالها هنوز آزاد راه تهران-ساوه ساخته نشده بود و جاده ساوه یکی از مهمترین راههای ترانزیتی تهران به مناطق مرکزی کشور به شمار میرفت. تقریبا از منتهیالیه جنوب تهران تا حدود کیلومتر ۴۰ جاده ساوه، مراکز جمعیتی متراکمی عمدتا متشکل از مهاجران، با فاصله نه چندان زیاد در دو طرف جاده شکل گرفته بود.
البته اغلب این مناطق از قبل هم، در قالب روستاها و شهرهای کوچک وجود داشتند، اما روند افزایش جمعیت و مهاجرت بیرویه به آنها از سالهای انتهایی دهه شصت و اوایل دهه هفتاد کلید خورده بود. من در سال ۱۳۷۴ دانشآموز کلاس چهارم ابتدایی بودم و در سلطانآباد، یکی از همان مراکز متراکم جمعیتی زندگی میکردیم. محل زندگی ما حوالی کیلومتر ۲۵ جاده ساوه بود. جمعیت سلطانآباد و مناطق اطراف که شهر گلستان را شکل میدادند، از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۰، از ۲۰ هزار نفر، به ۲۰۰ هزار نفر رسیده، یعنی ۱۰ برابر شده بود…
این شورشها به شکلی ناگهانی مسئله حکمرانی را به یک مسئله حیاتی در جمهوری اسلامی بدل میکند. پس از یک دهه آرمان و جنگ، حالا مطالبات مردم به شکلهای مختلف خود را نشان میدادند. هاشمی رفسنجانی که در دولت دوم خود و به دنبال اهداف بلندپروازانهاش در عرصه توسعه اقتصادی، بهسازشهایی پرشمار با نهادهای سنتی و مذهبی در عرصه بازار و اجتماع و فرهنگ تن داده بود، زودتر از همه مسئله بغرنج حکمرانی بر ایران را درک کرد. چرخشهای تدریجی او به سمت یک سیاستمدار معتدل، از همین سالها آغاز شده بود.

