روزنامه هفت صبح، نادر نامدار| فکرش را بکنید! درست وسط بزرگترین ناامیدیهای آدمی که وسط بحران 40سالگی گیر کرده و نمیداند چه غلطی باید بکند، درست در میانه جنگ و جدال بیفایده با خودت، دقیقا یکی از همانوقتهایی که دلت میخواهد سر به بیابان بگذاری، یکی از آن سر دنیا، بدون آنکه بداند در دلت چه میگذرد، پیغام میگذارد که: «سلام نادرجان! سوژه این هفته باشگاه مشتزنی ناامیدیه.»
و طعنهآمیز اینکه گفته بود: «امیدوارم که هیچوقت در زندگی شخصی خودت نباشه.» برادر من! رفیق من! قحطی سوژه بود؟ اصلا الان چه وقت نوشتن از ناامیدی بود؟ اصلا چرا درست توی این حال مزخرف تمامنشدنی من، باید آن سر دنیا یک لحظه بهخودت بگویی: «سوژه این هفته ناامیدی! بهبه چقدر هم خوب!» و بعدش هم بشکنزنان برایم پیغام بگذاری؟
من الان چه گلی به سرم بگیرم؟ اصلا ببینم! وقتهایی که حال خوبی داشتم و لبریز از شوق و نوشتن بودم، کجا بودی که پیغام بگذاری: «سلام نادر جان! سوژه این هفته باشگاه مشتزنی، حال خوبه.» من الان یقه چه کسی را بگیرم؟ خودم را؟ خدا را؟ تو را؟ آن فرشته الهام لعنتی را که بعد از اینهمه سال و این همه سوژه، ناگهان سوژه ناامیدی را به ذهنت رساند؟ الان که دستم بند است! اما ببین کی، کجا پیدایت کنم و این کارت را تلافی کنم!
میدانی از چه عصبانی هستم؟ اگر پیغامت را بهموقع میدیدم، میتوانستم شانه خالی کنم. میتوانستم طفره بروم و بگویم که حالم حالی نیست که بخواهم از ناامیدی بنویسم و من را معاف کن. اما خب به لطف فیلترینگ، پیامت را آنقدر ندیدم که یکی از دوستان پیغامت را رساند و دیگر برای شانه خالی کردن دیر بود. چارهای نبود جز نوشتن.
دروغ چرا؟ دارم «ننه من غریبم بازی» در میآورم رفیق! راستش این است که هر وقت دیگر هم که این سوژه را به من میدادی برنامه همین بود! همین گلایهها و همین عصبانیتها و همین زار زدنها در دلم! حالا شاید کمی کمتر یا بیشتر. توی این سالها و بهخصوص این یکی دو سال اخیر، بیشتر از هر چیزی در زندگیام، احساس ناامیدی داشتهام! البته بوده روزهای کوتاهی که این هیولا به یک فرشته زیبا تغییر شکل داده، اتفاقی افتاده، یا نشانهای دیدهام که با خودم گفتهام حالا میتوانم امیدوار باشم، اما در نهایت دوباره و خیلیزود، برگشتهام به خانه اول، سر جایِ درستِ خودم. درست مثل همین الان!
شنبه بعدازظهر، بوروسیا دورتموند فقط یک گل میخواست، فقط باید یک بر صفر ماینتس را میبرد تا بعد از ده سال دوباره قهرمان شود. اما بازی که شروع شد، انگار نام حریف ماینتس نبود، ناامیدی بود، خیلی هم قَدَر بود! انگار بعضیوقتها، با اینکه تا رسیدن به هدف فقط یک قدم، 90دقیقه، گفتن یک جمله و انجام دادن یک کار فاصله داری، اما میدانی که نمیشود. آن روز روزِ دورتموندیها نبود و انگار خودشان این را خوب میدانستند. حالا آنکه یک بازی بود و یک روز و یک نود دقیقه! اما کسی را میشناسم که فکر میکند، دنیا دنیای او نیست و خب تمام عمرش را مثل آن نود دقیقه دورتموندیها گذرانده است. بیهدف، ناامید و خسته!
بعد از بازی با دوستی در اینباره حرف میزدیم. میگفت: «وقتی تیمی در نیمه اول ببازد، در نیمه دوم انرژی بردن را نخواهد داشت. درست مثل زندگی!» برای ادعایش مثال نقض زیاد داشتم. گفتم که همین تیم شما، چند سال پیش تا دقیقه 80 در دربی 2 بر صفر عقب بود و با یک بازیکن کمتر 3 بر دو برنده شد!»
این را به او نگفتم اما بهنظرم ماجرا خیلی ربطی به نیمه اول و دوم بازی و زندگی و کم یا زیاد بودن وقت ندارد. حتی به انرژی هم خیلی ربطی ندارد. هر چه هست مربوط به امید است و بس! اگر این امید در دلت باشد، خودش را بالاخره نشان میدهد، حتی وقتی که فکر میکنی دیگر دیر شده و فایدهای ندارد. اما امان از ناامیدی! اگر ناامید زندگی کرده باشی، یک نود دقیقه که هیچ، 3 سال هم برای جبران کافی نخواهد بود. درست نمیگویم دوست من؟

