روزنامه هفت صبح| یک: نوشتن از چاقی برای کسی که یک عمر مصداق بارز لاغری بوده و اصلا اصطلاح نی قلیون را برای او اختراع کرده بودند آسان نیست. اینکه از بدو خلقت چیزی در حد پر قو باشی و همواره در باد و باران شدید کوهستان مواظب این باشی که کل وجودت را باد نبرد به خودی خود آزاردهنده است آن هم برای دوران کودکی که همه چیز آدمها در جثه و زیبایی خلاصه شده و تو در هر دو مورد آنچنان فقیر باشی که گاهی دلت میخواست زمین دهان باز کند و ببلعدت.
اینکه در یک کلاس ۴۵ نفری لاغرترین فرد باشی و هرکس بتواند به تو زور بگوید و بزند توی سرت و تو زورت نرسد جبران کنی و فقط راه چاره را در زود بیرون آمدن از مدرسه و گم شدن در شلوغی دانشآموزان و دویدن و دویدن تا خود خانه که گیر آدمهای مریضی نیفتی که تفریحی جز آزار ضعفا نداشتند بدترین حسهای عالم را به ذهنت پمپاژ میکند. اینکه نزدیک به نیم قرن در حسرت ذرهای عضله و پیه بسوزی و بسازی و حتی ۶ ماه تمام رفتن به باشگاه پرورش اندام و سر و کله زدن با وزنه و هالتر و دمبل هم نتواند ذرهای در تناسب قامتات تاثیر داشته باشد به تنهایی کشنده است.
حول و حوش ده دوازده سالگی که همه در حال استخوان ترکاندن و قد کشیدن بودند این جمله دلسوزانه عمهها که سالی یکی دو بار به دیدنمان میآمدند و از لاغری مفرطم تعجب میکردند، در گوشم زنگ میخورد:« این مگر غذا نمیخورد؟!» و این شاید همدلانهترین جمله تاریخ زندگیام بود و باید تمام تلاش خود را به کار میبستم تا از کتک خور یک مدرسه بودن به جایگاه رفیعتری ارتقا یابم.
دو: نوجوان که شدیم لاغری مفرط و لباسهایی که به تنم زار میزد و بیشتر شبیه رخت آویز میشدم تا آدم، تبدیل شد به یکی از مهمترین عوامل پایین بودن اعتماد به نفس. شروع کردم به تحقیق و به جاهایی از جمله کم و زیاد بودن ترشحات غده تیروئید و اینها رسیدم که دیگر اختیارش از دستم خارج بود. هر چقدر شاگرد اول کلاس میشدی و یا میرفتی سر صف و میکروفن به دست گرفته و برنامه اجرا میکردی و بعدترها در تمام مسابقات علمی و فرهنگی مدارس اول میشدی باز در جمع دوستان و در ارتباطات با همسن و سالان خوشتیپ به خصوص از جنس مخالف کم آورده و منزوی میشدی! دوستانت را میدیدی که هر کدام با قد و قامتی کشیده و عضلاتی دلبرانه با موهای خوش فرم خود جلوی دیدگان مردم رژه میرفتند و ما باید گوشهای میخزیدیم که مسلمان نبیند و کافر نشنود.
آن روزها تپل بودن هم تراز خوشتیپی بود و هنوز کِن و باربی و مانکن شدن به حسرت یک ملت تبدیل نشده بود پوستر عاقبت نقد فروشی و عاقبت نسیه فروشی شایعترین پوستری بود که بر دیوار مغازهها خودنمایی میکرد و ما در نهایت آیندهمان در بهترین حالت اشبه الناس میشد به عاقبت نسیه فروشی و در کنجی جان به جان آفرین تسلیم میکردیم و بقیه با سر و وضعی شاهانه با خط ریش چکمهای و پیپی بر دهان بر روی صندلی سلطنتی لم داده و عاقبت نقد فروشی میشدند.
سه: ابراهیم چند سالی هم اتاقیام در خوابگاه دانشجویی بود که با هم شبها را به صبح رسانده و درد و غم غربت را تقسیم میکردیم تا نیرویی برای کلاسهای صبح تا شب دانشگاه ذخیره کنیم. ابراهیم تپل بود و تو دل برو که در یک روز بهاری برنامه ورزش صبحگاهی را در برنامههای مشترکمان جا داد. باید ساعت ۶ صبح بیدار شده و یک ساعتی در شهرک خانه سازی لابهلای بلوکها میدویدیم تا برای ساعت ۷ و صبحانه کاملاً آماده شویم. روز اول برادرانه کنارش دویدم و دویدم.
روز دوم هم بهرغم سخت بودن، پای کار بودم که نگوید رفیقم کم آورد اما در روز سوم بود که سوالی به شدت ذهنم را مشغول کرد. به آرامی و با احتیاط کامل بدون اینکه اسباب ناراحتیاش را فراهم کنم پرسیدم: «ابراهیم ما برای چه ورزش میکنیم؟» جواب داد: «حس میکنم چاق شدهام و برای سوزاندن چربیهای اضافه باید روزی یک ساعت حداقل ورزش کنیم!»با ترس و لرز گفتم: «تو میخواهی چربیهایت را آب کنی؟» گفت:«آره دیگه!» گفتم: «پس من این وسط چه کار میکنم؟ چون نهایتش دو تا استخوان دارم و یک روکش، سه روز دیگر بیایم که پوست و استخوانم هم آب میشود و باید مادرم در مرگ بچه چهل کیلوییاش در غربت چلهنشینی کند!»
کمی با حیرت نگاهم کرد فکر کنم انتظار چنین مخالفتی از من را نداشت. فردایش خودم را به خواب زدم و او هم دیگر نتوانست برای صدا کردنم خود را مجاب کند و بهترین کار را در آن دید که بعد از کمی مکث پتو را بکشد روی خودش و از خواب نوشین بهاری کمال استفاده را بکند. حالا تقریباً ۳۰ سال است که ابراهیم از خواب صبحگاهی بیشتر لذت میبرد تا تناسب اندام!
چهار: محسن کمی تپل است و گاهی تحت تاثیر تبلیغات دشمنان تصمیم کبری میگیرد که با کم خوری خودش را مانکن کند. یکی دو هفته اول ذوق زده است و به جای صبحانه چند تا خرما و به جای ناهار نان و سبزی میخورد بعد از دو سه هفته پنج کیلو وزنش پایین میآید. در حالی که سر از پا نمیشناسد جشن گرفته و بعد از کمی از صرافت کم خوری افتاده و با اشتهای دو سه برابر شروع به خوردن شام و ناهار میکند و وزنش 10 کیلو میرود بالا! البته این کارش مشابه آن یکی دوستمان است که سالی سه چهار ماه به شدت ورزش میکند و اعتقاد دارد که تغذیه کامل همراه با ورزش معجزه میکند.
اینچنین است که ۲۷ عدد سفیده تخم مرغ را یکجا به جای صبحانه میخورد و دمبل میزند و یا برای ناهار یک مرغ درسته را آبپز کرده و میل میفرماید و بعد میافتد به جان وزنه و هالتر حالا نزن کی بزن و شر شر عرق و دوباره خوردن و سوزاندن. بعد از سه چهار ماه گاهی در امر ورزش خللی ایجاد میشود و یواش یواش ورزش را فراموش میکند اما عادت به تغذیه زیاد قابل خلل وارد شدن و فراموشی نمیباشد و در نتیجه با تمام قوا به آن ادامه میدهد و در عرض دو سال به دوتا آدم متفاوت تبدیل میشود: آقای فلانی چاق یا آقای فلانی لاغر!
پنج: دوست به شدت خوش صدایی داشتم که از نظر فیزیکی درست برعکس هم بودیم. کنار هم که راه میرفتیم چاق و لاغر یا لورل و هاردی را در ذهنها متبادر میکردیم. فقط تفاوت ما این بود که من رفته رفته کمی از اعتماد به نفس از دست رفته را ستانده بودم و او همچنان با تمام هنری که داشت به شدت خجالتی بود. وقتی کسی باخبر میشد که صدایی نیکو دارد عرق شرم از جبینش سرازیر میشد. تعداد کسانی که صدای آوازش را شنیده بودند کمتر از تعداد انگشتان یک دست بودند.
داخل شهر که عمرا نمیخواند و باید با لطایف الحیل و بهانه گردش و تفرج او را به دشت و دمن میبردم و خواهش و تمنا که بخواند. هیچ کسی را ندیده بودم و بعدها هم ندیدم که تصنیفهای موجود در کاست دستان استاد شجریان را بتواند بازخوانی کند و آن حجم عظیم صدا را باز آفرینی کند. بالای کوه که میرفتیم و باد به صورتش میخورد مجنون شده و دست میگذاشت بر گوشهایش و با تمام انرژیاش میخواند: دوش دور از رویت ای جان….. و بعد از ابر چشمانش میگفت و تا به پایان بدون ذرهای کم آوردن میخواند و تحریرهایش آدم را دیوانه میکرد. هر چقدر التماسش میکردم که یکبار برنامهای بگذاریم و دوستانمان جمع بشوند و تو بخوان قبول نمیکرد.
به گمانم هر که میگفت پری رو تاب مستوری ندارد درباره استثنائاتی نظیر این رفیق ما اطلاعات کافی نداشته است احتمالاً! او همان پری سیمایی بود که هیچ وقت نقاب از رخ برنکشید و آن استعدادش در پشت دیوار بیاعتماد به نفسی ماند و ماند و ماند تا یک روز حتی خودش هم فراموش کند چه حنجرهای طلایی داشت که حتی پرندگان وحشی کوهستان را برای ترنم نغمههای بهاری تحریک میکرد.
کمی بعد که از آوازش مایوس شدم، دیدم که گاه نی نوازی هم میکند و اینبار روی این استعدادش زوم کرده و بعد از مدتها راضیاش کردم که در تکهای از نمایشم نینوازی کند تا کمی بعد آن نی جانسوز را هم با اسکناسها تاخت بزند و یک عمر بنشیند روی صندلی بانک و پولهای مردم را بشمارد و ۳۰سال بعد در یک روز آفتابی تحت عنوان کارمندی دلسوز و خدوم برای همیشه خودش را بازنشسته کند. چند روز پیش اتفاقی در صف نانوایی دیدماش. هیچ نشانی از آن جوان مستعد نداشت. هرچه نشانیهایش را دادم نشناخت من از نشناختناش بیشتر تعجب کردم و او از اینکه من هنوز یک عدد بربری میگیرم! دنیاست دیگر!

