روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: خدا دوستش دارد لابد و من عاشق غرور مقدسش هستم‌ اما نگه‌دارنده او یک قرآن جیبی کوچک است که از مادر به او رسیده‌‌. از امينه‌‌ خانم. مادري صبور مثل همه مادران دشت‌‌ مغان كه چادر نماز گل‌‌گلی‌‌شان همیشه بوي نسترن مي‌‌داد. این همان قرآن جیبی کوچکی است که مادر در هفت سالگي به او عیدی داده است. لحظه تحویل سال، علي را صدا زده و يك قرآن كوچك جيبي گذاشته كف دستش و گفته كه «این را هیچ وقت از خودت جدا نکن اوغول.»

از آن قرآن‌‌هايي كه آدم برايش مي‌‌ميرد و دائم بوي گلاب تازه از سطرهاش ساطع مي‌‌شود. تازه يك كادوي ديگر هم آن روز تودرتوي كادوي مادر بود. يك اسكناس دوتوماني شّق و رّق آبي كه باباي علي برایش كنار گذاشته بود. علي مي‌‌دانست با آن دوتوماني مي‌‌تواند جیب‌‌هایش را از آبنبات قیچی پر کند اما با آن كتاب جيبي مي‌‌شود دنيا را خريد. آن قرآن كوچكش که همیشه بوی نسترن و پیچ امین‌‌الدوله می‌‌داد بعدها محافظ و مونس ابدي او شد. چه در روزهای پارگی طحال در راه وطن و چه در ایامی که اندوه پنهان داشت.

قرآن جيبي خوشگل سال 1355 که توكل گرفتن از آن، از همانجا شروع شد و علی ديگر در همان هفت سالگي فهميد كه اين كتاب مي‌‌تواند او را از قضابلا دور نگه دارد. با همان نگاه كودكي تصميم گرفت آن كتاب كوچك را از خود دور نكند. امينه ‌‌خانم گفته بود «مادر اين قرآن را با خودت اين طرف و آن طرف نبر.» اما علي پوست‌‌کنده به امينه ‌‌خانم گفته بود «مامان اين قرآن مرا از تمام بلايا حفظ مي‌كند و وقتي آن را همراهم دارم خيالي ندارم. آنقدر آرامش دارم كه نگو.»‌ مادر گفته بود «باشووا دولانيم اوغول. قادان آليم بالام!» (دردت به جانم. دور سرت بگردم عزيزكم)

دو: چه لذتی داشت دیالوگ‌‌های مادر در آن تحویل‌‌ سال‌‌های قدیمی. لذتی که زير زبان تك‌‌تك اعضاي آن خانواده پرجمعيت در محله خيرال خوش‌‌نشین شده بود. آن روزها که پسربچه هفت ‌‌ساله، نسب به پدربزرگی برده بود كه «چاپار» بود و اسمش آنقدر اعتبار داشت كه مردم دشت‌‌ مغان به سرش قسم مي‌‌خوردند. مردی که سوار بر اسب کهرش امانتي‌‌هاي مردم اردبيل را به مشكين و مكتوبات مشكيني‌‌ها را به بيله‌‌سواري‌‌ها مي‌‌رساند و مهمان سياه‌‌چادر ایلیاتی‌‌ها می‌‌شد و چنان دوستش داشتند که او را صميمانه به اسم دايي خود صدا مي‌‌زدند.

مردم آذربايجان‌ در واژه دايي، حسي دارند كه شايد تهراني‌‌ها در عمو و كرمانشاهي‌‌ها در «روله» و جنوبی‌‌ها در کاکا داشته باشند. بالاخره برادرِ مادر آدم است و از همه کس قابل تکیه‌‌تر‌ و چنين بود كه وقتي مامور سجل‌‌احوال دوره رضاشاه مي‌‌خواست براي دايي -پدربزرگ دایی- شناسنامه صادر کند وقتی فهمید كه براي شهرت او چيزي بهتر از دايي مردم بودن پيدا نخواهد شد، جلوي فاميلش نوشت «دايي» و سجل‌‌اش را داد دستش.

حالا دیگر او دایی رسمی و غیررسمی مردم آذربایجان شده بود. آن چاپار خوشنام كه با اسب كهرش در دشت‌‌ها مي‌‌تاخت و حماسه كوراوغلو و قاچاق نبی را زیر لب نجوا مي‌‌كرد و نامه‌های عشاق دورافتاده را به دست هم می‌‌رساند چه مي‌‌دانست كه روزی روزگاری نوه‌‌اش اسم او را در سراسر جهان به شهرت خواهد رساند. نوه‌‌اي كه اگر فوتباليست هم نمي‌‌شد لابد در حوزه مهندسي، براي خودش چيزي مي‌‌شد. چون به مامان ‌‌امینه قول داده بود از شرف پدربزرگ دفاع كند و كرد.

سه: علي قرآن جيبي را سال‌ها از خود دور نكرد و همچون عشقي مقدس از آن محافظت كرد. این یک رابطه دوطرفه بود. قرآن جيبي امينه‌‌ خانم از او محافظت كرد تا 17‌ساله شد. روز 13 به‌در كه هميشه خدا پدر، همه‌‌شان را به گردنه حيران مي‌‌برد علی رویش نشد بگوید تيمش بازي دارد. به پدر رساند كه «ما بازي داریم، می‌‌توانم به سيزده به‌در نیايم؟» پدر صورتش دژمناک شد كه «نه، ما همه يك خانواده‌‌ايم و رسم هر ساله را باید دسته‌‌جمعی برویم. کسی ناقص باشد در اين روز عزيز، سياحت برای بقیه زهر می‌‌شود پسرم.»

علي از آن روز به بعد هرگز به پدر نه نگفت. سرش را انداخت پايين و دسته‌‌جمعي رفتند صفا. با 4 برادر و بي‌‌خواهر. این بزرگترین «نیسگیل» اوست که در زندگي‌‌اش همه چيز تكميل تكميل است الا درد بي‌‌خواهري كه در زندگی، با هیچ چيز ير به ير نمی‌‌شود. 13 به‌در آن سال، آنها تازه داشتند در ييلاق صفا مي‌‌كردند و سبزه به آب مي‌‌دادند كه پدر ديد در دل علي رخت مي‌‌شويند. او هرگز در تمام عمرش تيمش را در مسابقه‌‌اي تنها نگذاشته بود. در روز ناخوشي و پريشان‌‌حالي يا بیماری و دعوت به مهماني.

این مانیفست او بود که تیمش را هرگز تنها نگذارد. آن روز هم با اينكه پدر خاطرجمعش کرده بود كه «اوغلوم! دل‌‌ناگران نباش، من تو را سروقت به مسابقه تيمت مي‌‌رسانم» اما بفهمی نفهمی در صورت علي نگرانی غریبی موج می‌‌زد. آخرش هم چنان شد که پدر نيم ساعت مانده به آغاز بازي، همه را سوار کامیون كرد و عين شوماخر در جاده‌‌ها تاخت. شايد اين پردلهره‌‌ترين روز زندگي امينه ‌‌خانم بود كه بعدها اعتراف كرد «تنها يك بار از تاخت و تاز شوهرم در جاده هراسان شده‌‌ام، آن هم روزي كه علي را مي‌‌خواست به لحظه آغاز مسابقه‌‌اش برساند. عينهو برق و باد می‌‌رفت.»‌

امينه ‌‌خانم وسط جاده گفته بود «آهسته‌‌تر بران کیشی. ما وحشت كرديم. نحسي روز 13 به‌در ما را مي‌‌گيردها.» اما مرد خانه گفته بود «نترسيد هيچ‌‌طور نمی‌‌شود نترسيد. اگر به نحوست باشد که در منزل و توي رختخواب هم نمی‌‌توان جلوي نحسي اين روز را گرفت.» آن روز پدر عين برق و باد، علي را سوار بر قاليچه حضرت ‌‌سليمون، سر وقت گذاشت دم ورزشگاه‌ اما توي دل امينه‌‌ خانم خالي شد. عصر كه مادر داشت براي چهار يل کوچکش آش دوغ مي‌‌پخت، ديد كه علي از استاديوم برگشت اما دستش و‌بال گردنش است.

رنگ‌‌ پريده و هراسان گفت «باشووا دولانيم‌ اوغول نه اولوب‌‌؟» علي گفت «مامان حرف پدر درست است. نحسي اگر بخواهد آدم را بگيرد در خانه يا خيابان هم يقه‌‌اش را مي‌‌گيرد. امسال نحسي دامن مرا در بازي گرفت‌.» مادر گفت «باشووا دولانيم اوغول» حالا بايد تو را ببریم شكسته‌‌بند. بردند و برگرداندند اما علي دیگر فهمید که هرگز نباید از شكستگي‌‌ها بترسد. شايد اگر پدربزرگ ريش‌‌سفيد بود مي‌‌گفت «مرد نبايد قلبش شكسته شود. دست كه چيزي نيست.» مردها را نگذاريد قلب‌‌شان شكسته شود.

چهار: اولين بار که از نزدیک دیدمش، اوايل دهه 70 بود؛ تازه در استادیوم‌‌ها معروف شده بود به «سلطان علي بربري» و با آن اندام تركه‌‌اي و صورت خندان آمد كوچه شاهچراغي و كارگرها ريختند سرش. من ديگر آن صورت خندان و آن چشم‌‌هاي مورب و آن همه انرژي شاد و شنگولش را هرگز نديدم. وقتی گفتم حست نسبت به شعار «سلطان علی بربری» چیه؟ خندید و آرزو کردم که این خنده هرگز از لب‌‌هایش نرود.

آخرین بار هم در اعتماد دهه 80 بود كه براي صفحه طنز «اينجا پارك نكنيد پنچر می‌‌شوید» دعوتش كرديم به دفتر روزنامه و او با آن بنز مشكي خوشگلش آمد خواجه‌عبدالله و تمام آن مصاحبه سه چهار ساعته را چشمم ماند توی ساعت مچي‌‌‌‌اش كه دل از آدم مي‌‌برد، چه رسد به اجنه و شیاطین. طبق معمول مصاحبه‌هايم، در پايان گفت‌وگو خواهش كردم كه محتوای جيب‌‌هایش را بريزد روي ميز كه آنجا ساعت 16 ميليوني و چند ميليون تومن پول توجيبي و چک‌‌ها ‌و‌ سوئیچ بنز عروس را جیرینگ‌جیرینگ انداخت روی میز‌ و عكاس‌‌مان حجت، چشمش چنان آنها را گرفت كه برگشت تحريريه را برداشت روی سرش كه «واي 16 ميليون پول ساعت؟ وای 32 میلیون پول توجیبی؟ ياحسين!» و بقیه گفتند خدا زیادش کند. لیاقتش را دارد.

پنج: من پیش از آنکه عاشق فوتبال علی دایی شوم، اولش دلباخته اصالت پدربزرگش شدم و سپس از اینکه كه ژن مردمداری او در رگ‌‌هاي نوه‌‌اش جاري است، به قهرمانی او بالیدم. به یک قهرمان پرافتخار، باشرف، خودآموخته، مستقل و خوش‌‌غيرت كه ديگر هزار الله‌‌اكبر ثروتش از آسمان بالا مي‌‌رفت و گاهي كه همشهري‌‌هاي نديدبديدم به تهران مي‌‌آمدند، بيشترشان بیشتر از آنکه در تهرانگردي‌‌هايشان طالب بازدید از کاخ سعدآباد شوند، سماجت کودکانه‌‌شان در این بود که نماي دور منزل او در برج رُمارزيدنت كامرانيه را ببینند و بگویند آخیش! خدایا شکر اولسون که همشهری‌‌مان در سایه ریاضت‌‌ها و تلاش‌‌هایش به این جایگاه رسیده است. همشهریانی که اولش دست‌‌ها را سایه‌‌بان چشم می‌‌کردند و به بالای برج نگاه می‌‌انداختند و برای آن دایی پیر دشت‌ مغان که درستکارترین و امین‌‌ترین امانتدار منطقه بود «الله رحمت ایله‌‌سین» می‌فرستادند و می‌‌رفتند.

شش: تا زمانی که آن قرآن کوچک جیبی امینه ‌‌خانم از او محافظت می‌‌کند کسی یارای خدشه‌‌دار کردن حیثیت او را ندارد. او در قلب مردمش، فرشی پهن کرده و روی آن نشسته است. چنین بود که همیشه در همه این سال‌‌ها هر جا که نفرتم از بی‌‌دست و پایی گردانندگان ورزش و فوتبال به حد اعلا می‌‌رسید، او را در شمایل وزیر ورزش مملکت مجسم کرده و می‌‌گفتم خدایا حالا هر جای دنیا بود مجسمه‌‌اش را در ورودی پایتخت‌‌ها می‌‌کاشتند و قرآن جیبی امینه‌‌ خانم را هم در جیب روی سینه‌‌اش می‌تراشیدند.

شاید آن روز مردم دشت ‌‌مغان هم با دیدن آن تندیس بزرگ، یاد پدربزرگش می‌‌افتادند که روی اسب کهر می‌‌نشست و بایاتی برای نوه‌‌اش می‌‌خواند:
«هوپ هوپون اولسون دایی
گول توپون اولسون دایی»
(کاش «شانه به سر» داشته باشی دایی و توپی مثل گل داشته باشی دایی).

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.