روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| خب بهنظرم این سالها واژه شاهکار را میتوان به سریالهای تلویزیونی هم گسترش داد. حتماً خودتان بهتر از من میدانید چرا! بهغیر از سریالهای اقتباسی از آثار ادبی که یک سر و گردن بیشتر از سریالهای دیگر برایشان احترام قائلم، سریالهایی هم بودهاند که از صدها رمان بیشتر پیچیدگی شخصیت آدمیزاد را به نمایش گذاشتهاند. تا مدتهای مدید من عاشق برکینگ بد و عصیان معلم شیمی در برابر زندگی بودم. فقط همین عصیان بود که من را با والتر و جسی همراه میکرد.
مدتهای مدیدی گذشت تا دان درایپر را در مردهای خیابان مدیسون دیدم و از سماجت مدامم برای توصیه به دیگران به دیدن برکینگ بد دست برداشتم و کاور صفحه فیسبوکم را مردی گذاشتم که از آسمان در حال سقوط است. آن تنهایی و سرگشتگی و گیجی که درایپر را تبدیل به دن ژوان کرده بود که به هر آغوشی نه نمیگفت!
از خانوادهاش دوری میکرد و گذشته برایش همه رمزآلود بود. تا پایان فصل اول و آن رابطه مخدوش با برادرش كه به زور تماشا کردم اما بعد قلابش به کامم گیر کرد تا آنجا که در یکی از خانقاههای مدرن عرفانی در آمریکا حالت نیلوفر نشسته بود و مدیتیشن جمعی میکرد و زیرلب هومهوم میگفت و تبلیغ کوکاکولایش از تلویزیون پخش میشد.
بعد از دیدن خانواده سوپرانو تازه فهمیدم گم شدهام را پیدا کردم. مدتهای زیاد مقاومتی عجیب برای ندیدنش داشتم چراکه حس میکردم از مدمن و جان هم کسی بهتر نتوانسته تنهایی انسان معاصر را نشان بدهد. درحالی که تونی در خانواده سوپرانو پُر بود از تنهایی و کشمكش و خواب و معشوقه و خانواده و قتل و تراپیست و باز هم تنها بود، با صد هزار مردم.
میميک صورت جان هم طوری بود که انگار توی چشمهایش این تهی بودن و پوچ بودن و غمگین بودن زندگی را میشد بخوانی و دیگر احتیاج به کشف و شهودی نداشته باشی اما جیمز گاندولفینی. با آن هیکل و آن حوله بزرگ سرتاسری وقتی صبح غرق خواب روزنامه را از در خانه برمیداشت، انگار خود من بود و توی چشمهایش هیچ چیزی نبود.
کلوزآپهای سریال خیلی کمتر بود. روح تونی در همه جای داستان زنده بود و نفس میکشید. تا حالا نفسزدنهای یک فرد چاق را هنگام صحبت شنیدهاید؟ حتی وقتی خواب میدید. آنقدر خانواده سوپرانو برای من ارزشمند بود که بعد از دیدن چند قسمت و آن آغاز شاهکار به مدت سه سال به تراپی رفتم و البته بهنظرم خیری ازش ندیدم. داستان هم همیشه همین داستانی است که قبلا برایتان گفتم. یک مقاومت بیفایده!
یک سپر الکی در برابر هر چیز و هر کس و هر رابطه! لطفاً فاصلهات را با من حفظ کن! نمیخواهم به احساساتم لطمه وارد شود. شما از کدامها هستید؟ از آنها که حاضرید در یک پارک آبی از سقوط آزاد پانزده ثانیهای لذت ببرید یا با دیدن آن محفظه سقوط آزاد عطایش را به لقایش میبخشید. اگر از من بپرسند میگویم ترجیحم تونل باد است. نمیگویم از آن محفظه کذایی مثل سگ میترسم!

