روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا عرض کنم خدمتتون بنده یک دوستی دارم که جزو آن‌دسته از آدم‌هاییه که وقتی تشریف می‌بره کارواش، بلافاصله یک جبهه هوای سرد وارد کشور شده و سیل و بهمن همه‌جا رو فرا می‌گیره… شاید جالب باشه بدونین که همین بارش برفِ دو سه روز گذشته، به این دلیل بود که ایشون علاوه بر روشویی، ماشین را موتورشویی و زیر‌شویی هم داده بود.

امروز براتون از رازی می‌گم که همه مسئولان و شما مردم عزیز رو متحیر کرده. و اون هم دلیل افزایش قیمت سکه هست.
چند وقت پیش این دوست عزیز تشریف آورد منزل ما و متوجه شدم که اوضاع زندگی مشترکش، مقداری قمر در عقربه. همین‌جور که با موبایلش صحبت می‌کرد، وارد خانه شد و فقط یه‌ سری برام تکون داد و به صحبت‌های خودش ادامه داد:

- «خوش اووومدی… خوش اووومدی… به سلاااامت… منو تهدید می‌کنی؟ حالا بهت میگم. برو ببینم چیکار می‌خوای بکنی؟ باشه… منم نشستم و نگاهت می‌کنم… برو… هر کار می‌خوای بکن. منتظرم… آاااره… آاااره…» ناسزا‌گویان، گوشیشو قطع کرد و پرت کرد روی مبل و شروع کرد به راه رفتن و با حریف فرضی، مباحثه اخلاقی را ادامه داد: - «منو تهدید می‌کنی؟ مهریه بذاری اجرا؟ برو بذار… روزگارتو سیاه می‌کنم.»

چون در بین جملات، تاکید بر مهریه بود، دیگر نیازی به سوال بیشتری نبود که موضوع چیه. اون شب، موضع بسیار محکمی داشت و دست به کمر راه می‌رفت و حریف می‌طلبید. هر چقدر هم من سعی در از بین بردن کدورت‌های این جفت مرغ عشق داشتم، تلاشم بی‌نتیجه بود. این یکی از این‌ور تهدید می‌کرد و اون یکی از اون‌ور تاکید داشت که اهل عمل هستند و نه تهدید. فقط هی پشت سر هم تعجب می‌کرد که چرا به این دوست من «بله» گفته و در این هیبت، چه چیز خاصی دیده بوده که راضی شده و باهاش ازدواج کرده… هی تعجب می‌کرد و هی به جواب نمی‌رسید.

48 ساعت بعد، مقداری مواضع عوض شده بود. دوستم همچنان دست به کمر، وسط خونه من راه می‌رفت و همچنان تهدید می‌کرد ولی با جملاتی دیگر:- « واسه من احضاریه می‌فرسته؟ اموال منو توقیف می‌کنه؟ میرم صد تا سکه رو پرت می‌کنم جلوش… ولی بعدش من می‌دونم و اون… حالا ببین… حالا…»

از لحظه‌ای که این بزرگوار تصمیم به پرت کردن دانه‌دانه سکه‌ها به سمت همسر محترمشون گرفت، بازار طلا در سطح جهان از رکود درآمد. این لحظات، دقیقا لحظاتی بود که شما عزیزان در اخبار، شاهد رشد قیمت سکه بودید. ایشون طبق اخطاریه‌ای که به دستش رسیده بود، باید زحمت می‌کشید و در طی 10 روز، صد عدد سکه را تقدیم همسر بزرگوارشون می‌کرد، وگرنه مزاحم عزیزان نیروی انتظامی می‌شدند و ایشون را به بازداشتگاه راهنمایی می‌کردند…

24‌ساعت بعد، بازهم مواضع مقداری عوض شد. دوستم همچنان دست به کمر، وسط خونه من راه می‌رفت. ولی دیگر تهدید نمی‌کرد…
- «آقاااا من از کجا بیارم خدایی… چرا قیمت سکه اینجوری شد… چرا زلزله اومد یهو تو بازار سکه…» آرزوی پرتاب کردن دانه‌دانه سکه‌ها به طرف همسر محترم، دورتر و دورتر می‌شد و جای خود را به پیگیری اخبار و صحبت‌های مسئولین می‌داد…

24 ساعت بعد، مواضع کلا جا‌به‌جا شد. دیگه دست به کمر تو خانه راه نمی‌رفت. دیگه حرف نمی‌زد. تهدید نمی‌کرد و به مانند یک بره، ساکت نشسته بود جلوی تلویزیون:- «ای وای… ای وای… ای وای چته؟ باز گرون شد…»در همین لحظات عرفانی که خودش را در یک قدمی پرسنل خدوم نیروی انتظامی می‌دید، کم‌کم به این نتیجه رسید که خودش هم بالاخره در این زندگی اشتباهاتی داشته و باید این زندگی را از نو ساخت. پس قدرت عشق کجاست؟…

در همین ثانیه‌های تزکیه، باز هم رفت رو قیمت سکه و دوست عزیزم، کلا تصمیم گرفت که یک آدم دیگه‌ای بشه و گذشته‌ها رو جبران کنه.
اخبار که آخرین قیمت سکه را اعلام کرد، دیگه نتونست دوریِ پاره تن را تاب بیاورد و شماره‌اش رو گرفت. خب واقعا صحبت‌های زیبایی بود… هر چه همسر اصرار بر ادامه جدل داشت، ولی دوستم به مانند یک مرد بزرگ، کوتاه می‌آمد. هر نگاهی که به صفحه تلویزیون می‌انداخت، بیشتر دلش برای خانه امیدش تنگ می‌شد و بیشتر عذر تقصیر می‌خواست…

در جهش آخر قیمت سکه، دوستم دید که دیگر تحمل دوری ندارد.- «آقا چند روز مزاحمت شدم. شرمنده… من برم که ایشالا بچسبم به زندگی و دیگه هم ولش نکنم.»/ «برو به امید خدا. خوشبخت باشین همیشه. دست خالی هم نرو…»/ «نه امروز که رفتم صرافی و قیمت‌ها رو دیدم، همون کنارش یه اسباب‌بازی‌فروشی بود، یه خرس قرمز گنده داشت. الان میرم براش بگیرم خوشحال شه.»/ «مطمئنی با خرس خوشحال می‌شه؟…»/ «آره خیلی خوشگل و با‌نمک بود…»خب این چند روز، یک مقداری به روانش آسیب وارد شده بود.خلاصه که خیالتون راحت… به‌زودی شاهد سقوط قیمت سکه خواهیم بود…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.