روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | سیل درنده، زلزله سمج، کرونا موذی، چند صدهزارنزاع درسال تا دم درپزشکی قانونی، قریب هجده هزارجان باخته در حوادث رانندگی درسال و…و… و درروزگار گرانی مهلک وبیکاری مزمن، تمام قد عرصه را برای حداقل آرامش مامردمان معصوم چنان تنگ کرده است که باید مجنون شد بی آنکه پای لیلی درمیان باشد!

…با تبسمی که اصرار دارد ملیح، آشتی‌جو و دلپذیر باشد دستم را در دست می‌گیرد، بغلم می‌کند. مغفرت در گوشم زمزمه می‌کند. ولی نمی‌داند سایه مرا در آغوش گرفته است. چون او خود خود مرا پاک کرده است! آیا کسی نبود پیش‌ترها به او بگوید درختی که به تو سایه می‌دهد، قطع نکن. آیا کس دیگری نبود به او بگوید؛ این درخت کهنه نمی‌تواند خم شود، می‌شکند!

او مرا شکست و حالا آمده است تا بگوید اشتباه کردم، یک سوءتفاهم بود یعنی نوزده روز سوءتفاهم؟ یعنی همه این مدت که صد سال طول کشید و مرا بر دار کرد یک سوءتفاهم ساده بود؟ همین؟ او مرا زخمی نکرد، نسبت مرا با خیلی چیزها کشت. آیا می‌خواست مرا زنده‌به‌گور کند درست مثل کسی که غرق گناه است! اما من بی‌گناه بودم. او پیش از آن که حکم صادر کند می‌توانست لااقل تلنگری به سایه‌ام بزند تا برگردم و توضیح دهم برگی که از درخت خانه‌اش افتاد کار من نبود، باد پریشان شد.

آیا نمی‌دانست محکوم کردن بی‌گناه مثل کشتن قانون است و آیا نمی‌دانست حق حتی بالاتر از قانون است ؟ حق من، شکستن من و حبس من در من نبود. او اگر مرا نکشته باشد با این حال نازک‌تر از خیال من، دست‌کم در این نوزده روز مرا در خودم زندانی کرد. مثل کودکی که پشت میله‌های اختلاف پدر و مادرش گیر کرده است.

مثل تحمل زندگی با کسی که دوستش ندارید، اما مجبورید در بند او بمانید چون نمی‌خواهید امیدتان را از دست بدهید یا چیزی شبیه زندگی آن مردروستایی که عاشق درخت و باغ است و با سیب، گیلاس و گلابی نسبت دور و درازی دارد اما سیل دوسال پیش باغ او را و دِه اورا درگِل مدفون کرد

و حالا جلوی خانه‌ای درحاشیه دورافتاده شهرکه هیچ شباهتی به خانه ندارد چند کاسه و کوزه شکسته را باغ گل و گیاه کرده است تا روح زندگی را در هر شرایطی حفظ کند‌! شایدحق با اوست. وقتی قناری در قفس به دنیا می‌آید نمی‌داند کار بال و پر چیست؟ نمی‌داند پرواز به چه مقدار آسمان نیاز دارد؟ من اما دیدم قناری که در قفس‌اش بازمانده بود به بچه گنجشکی که پرواز را بال می‌زد سلام کرد و شاعر شد؛

بیشهای میبینم در رگ‌های یک برگ
دریایی را در قطرهای آب
سرزمینی را در سنگری
همه آسمان را نیزمی‌بینم
در چشمان تو

این روزها و این روزگاران البته زندگی بدجور پرجور و جفاست‌! مهروادب واحترام نمی‌داند یا نمی‌خواهد آن را به‌یاد بیاورد‌! درحقیقت روزگار‌، رذل وپست و ریاکار است‌! دروغ و تهمت ادبیات رایج هرمحفل ناسالم‌، نیمه سالم وحتی سالم است‌! آن سان که عرصه بر مردمان ساده ومعصوم درهمه عالم تنگ شده است.

همین چندی پیش‌ها سیاهپوستی جوان‌تر از میانسال پس از بیست وسه سال و هفت ماه و چند روز حبس به جرم قتل، آزاد شد، چون بی‌گناه بود. به همین سادگی. آمدند و گفتند ببخشید حق با شماست. شما بی‌گناهید، شما آزادید. بفرمایید بروید گل نسرین بچینید‌، مک‌دونالد میل کنید وکوکای خنک سربکشید‌!

وقتی در زندان به رویش باز شد نمی‌دانست از کدام طرف برود. او بیش از هشت هزار وپانصد شبانه‌روز در رؤیای آزادی، شب‌ها کابوس دیده و روزها ناامیدی دنبال کرده است‌! او حالا آزاد است. اما با آزادی چگونه سر کند. وقتی بیست وسه سال وهفت ماه در هیچ کوچه و خیابانی راه نرفته است و همه دیوارها سیم‌خاردار بر سر داشته‌اند‌؟

او چگونه آن هشت هزار وپانصد شبانه روز گمشده را پیدا کند‌؟ پدرش گفت دوچرخه قدیمی‌ات را تعمیر کن و دنیا را رکاب بزن، آزادی گذرنامه خوشبختی است!آیا شما دوچرخه‌سواری می‌دانیدآقاوخانم سیب؟ چون من سیبی دیدم از دست بی‌وفایی‌ها داشت پوست خودش را می‌کند!

سبدی از آواز و پروانه
یک بغل اندوه و ماهتاب
دستهای بوسه هراسیده مضطرب
اتاقی انباشته از انتقاد
همگی این‌ها را جلوی روی این روزگار نهادم

* شعرها از شیرکوه بی‌کس با ترجمه نیروان رضایی

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.