روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سپیده صبح ساعت ششونیم دم در مدرسه بودیم. با توپ و لوازم تا همین که در باز بشود برویم و بساط فوتبال را راه بیندازیم قبل از اینکه حیاط شلوغ شود. در زنگهای تفریح هم همین بود. با تمام سرعت میدویدیم در حیاط و یارکشی در دو سه ثانیه و شروع فوتبال. بعد از مدرسه فرصت برای فوتبال را از دست نمیدادیم. در تابستان از خواب شیرین تعطیلات میزدیم و پنج صبح در زمین امین بودیم.
در حوالی میدان ثریا (میدان گرگان) با ساک ورزشی و ساقبند و پیراهن و از اینجور چیزها. یک تیم خودجوش بودیم که در زمین خاکی که دروازه بزرگ داشت تمرین میکردیم. زمین برای فوتبال ۹ به ۹ بود و در سالهای اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت پرشورترین مسابقات فوتبال محلی در شرق تهران در این زمین برگزار میشد و از غلامحسین مظلومی و بهروز سلطانی و پرویز قلیچخانی و محمد مایلیکهن و محمد پنجعلی در این زمین بازی میکردند.
خلاصه تابستانها ما سهممان را از این زمین میگرفتیم. یکسری بچه ۱۲ تا ۱۶ ساله که در گرگ و میش و خنکای صبح تا قبل از اینکه خورشید داغ تابستان ماموریت خودش را شروع کند در این زمین میدویدیم و تمرین استپ میکردیم و شوت آزاد و تکل. بعضیوقتها هم بازیهای دوستانه با تیمهای دیگر. عصرها هم میرفتیم منبع آب در انتهای خیابان کلیم کاشانی و در خیابانهای خلوت و دلبازش گلکوچیک میزدیم. شنبهها برای گرفتن کیهان ورزشی و دنیای ورزش سرسام داشتیم.
کاغذ کم بود و تیراژ این مجلات هم محدود. در خانه هم مدام در حال فوتبال با دشمن فرضی بودیم. شوت و شیرجه و دریبل. همسایه پایینیمان آقای علیپور هفتهای یکی دوبار از خجالت ما درمیآمد، چراکه بعضیوقتها شیرجههای دروازهبان این بازیهای فرضی خیلی اساسی و بلند میشد و کل ساختمان میلرزید! بهجز اینها فوتبال با کاغذ را نیز اختراع کرده بودیم. خودکارهای فشاری خاصی پیدا کرده بودیم که زبانهای کنار خودکار بود که با فشردن آن فنر خودکار باز میشد و به توپهایی که گلولههای بسیار کوچک کاغذی بودند ضربه میزد.
دروازههایمان را هم با کاغذ میساختیم و اگر شانس داشتیم و در عقب کلاس بودیم میتوانستیم ساعتها با خودکار و گلولههای کاغذی مسابقه پنالتی برگزار کنیم. بعدها یک اسباببازی جدید پیدا کردم. یک جعبه که یک مخمل سبز خطکشیشده بزرگ بهعنوان زمین فوتبال داشت و ۲۲ تا عروسک کوچک بهعنوان بازیکن. این دیگر بهشت بود… دبیرستانی که شدیم رفتن به امجدیه و دیدن بازیهای باشگاهی تهران هم به برنامههای روزانهمان اضافه شد و بعد هم رفتن دستهجمعی به آزادی و سگ لرز زدن در سوز زمستانهای این ورزشگاه.
آخر هفتهها که به خانه پدرم میرفتم صبح جمعه راهی زمین فوتبال کوچک پنج به پنج میشدم و با توپ فوتبال چهلتیکه استانداردی که برایم خریده بود شوت میزدم و مثل دیوانهها از این سمت زمین خالی به سمت دیگرش یورتمه میرفتم. یا وقتی که در تعطیلات به خانه خالهام در فردیس کرج میرفتم (فردیس آن سالها یک شهرک زیبا و دلباز و خلوت بود با خانههای ویلایی یک طبقه با حیاطهای بزرگ مشجر و استخرهای بزرگ و بوی گل و خاک نمدار و بادهای شهریار) از صبح تا شب با بچههای کوچه سوم شرقی گلکوچیک بازی میکردیم. دقیقا تا بوق سگ.
فوتبال اینگونه جزئی از زندگی من بود. پله و کرویف و زیکو و برایان رابسون و سوکراتس و گری لینه کر و مارادونا قهرمانان زندگی که نه، آشنایان و رفقای زندگی زیرزمینی من بودند. آنقدر فوتبال بازی کرده بودیم که کمکم بازیکنان خوبی شده بودیم. در ۱۸ و ۱۹ سالگی در مسابقات گلکوچیک شما شاهد تکنیکهای شگفتانگیزی از این بازیکنان کوچه و خیابانی بودید. فنونی که دیگر در فوتبال کوچه و خیابان نمیبینم.
این روزها در نزدیکی خانه ما یک فرهنگسراست که روبهرویش فضای باز فوقالعاده و محصوری قرار دارد که نوجوانها فوتبال بازی میکنند. در یک کلام افتضاح هستند! فوتبال خیابانی و غریزی در شرایط بسیار بدی قرار دارد. ولی خب به منچه! به دانشگاه که رفتم خودم را در تیم دانشکده جا کردم و در تمرینات تیم دانشگاه که زیر نظر منوچهر نظری بود، شرکت میکردم که ناگهان اسیر شبیخون تیروئید پرکار شدم. توانم تحلیل رفت، به سرعت خسته میشدم، خوابم میگرفت و لاغر میشدم.
چندین ماه طول کشید که خودم به صرافت شرایط عجیبم افتادم و یکسال طول کشید تا بالاخره فهمیدم مشکل تیروئید پرکار دارم و یکسال و نیم هم روزی شش هفت قرص متیمازول مصرف میکردم و این پایانی بود بر تقلای فوتبالی من. این طوری بود دیگر. مثل علف خودرو رشد میکردیم و کسی هم کاری به ما نداشت. یک زندگی کاملا منفک شده از زندگی خانوادگیمان در جریان بود. در کوچه و خیابان و زمینهای خاکی.



