روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: تنها داراییام در آن خرپشته دو اتاقه دوران مجردی واقع در کوچه شکوه روبهروی لالهزار که ۱۰۱ تا پله داشت و کار هر کس نبود بالا آمدن ازش، یک ضبطصوت آیوا بود با کلی نوارهای ترکی و فارسی و اسپانیش و عربی که چهارتای آنها را اندازه اشک چشمم دوست داشتم. کاستهای پر شده از مراسم شعرخوانی خودمانی و غیررسمی شاملو، شهریار، نصرت و عمران. با آن صداهای عجیب و غریب دگرگونکننده.
یکی خش صدایش وقتی در شعری آنجهانی محلول میشد حال آدم را خراب میکرد، یکی هم قدرت و تُن صدایش. یکی هم ملیح بودنش. یا آرایههایی برخاسته از گلویش. چه شعرهای دلبرانهای در آن حالهای خلسه و در خود مردن. چه کف و خون بالا آوردن شنوندگانش و غرقه گشتن به وقت تسلیمِ مسلم در صدای بهشتیشان. چه خشخش دلپذیرِ خانه ویرانکُنی. شهریار و عمران و نصرت را خودم ضبط کرده بودم و شاملو را دوستم حجت که خودش هم نسخهای از آن را نداشت.
کل عشقم به این چهارتا نوار بود که وقتی مهمان داشتم حتما باید خودم آنها را میگذاشتم توی ضبط. وگرنه استفاده از بقیه نوارها آزاد بود. چه شجرش باشد چه قانون و نای سیمینش. چه فرهادش. چه قمر و ربابهاش. داستان داشت در روزهای خاکستری دهه شصت به پیش میرفت که مادرم برایم زنی ستاند و او را پست کرد تهران. طفلک صبح تا شب تنها بود و یک لنگه پا، اینچی کی دانای هندی گوش میکرد. آقا یک روز سه چهار بعدازظهر که خسته از کیهان زدم بیرون و از لالهزار آمدم بالا و وارد شکوه شدم و پلهنوردیام تمام شد و رسیدم خرپشته، هنوز هّن و هّنام تمام و کمال به آخر نرسیده بود که دیدم نوای موسیقی شعله و سنگام، کل خانه را برداشته است.
طفلک میدانست که من از نوار هندی متنفرم و از قضا زود خاموشش کرد اما من با تماشای جلد کاستهایی که پخشو پلا شده بودند جلوی ضبطصوت تقریبا از حال رفتم. این اولین قهر طولانی من با زنم بود وقتی فهمیدم توی هر چهار کاست شعرخوانی من که از چشمهایم بیشتر دوستشان داشتم موسیقی هندی ضبط کرده است. آن لحظه تقریبا در حالی که داشتم کلهام را میکوبیدم به شیروانیها و از صد و یک پله ساختمان قل میخوردم پایین، در خیابان چند سیگار پشت سر هم کشیدم
و بعد از آنکه حسابی به مخترع ازدواج فحش دادم به خودم گفتم این زن غریبِ عاشقِ موسیقی هندی لابد نفهمیده است که این چهار کاست به جان من بستگی دارند. آن شب را کمی دیر و به طور یللی تللی برگشتم خانه و دیدم که خودش هم چشمهایش قرمز عنابی است. حالا در این سالها هر وقت بیپولی فشار آورد تیکه انداختم به زنم که یادش بخیر، اگر روی آن کاستها موسیقی هندی ضبط نکرده بودی چه پولی میشد ازشان درآورد. میخندد. با چشمهای قرمز میخندد خب. چون میداند اگر گریه کند نوارهای هندیاش را میشکنم به تلافیاش!
دو: تنها بدبختی دهه شصتم اما این کاسِتکُشی نبود. بلکه اساسا دهه شصت دهه مرگ من بود. بعد از داستان کاستهای شعرخوانی، یک بار یکی از کاریکاتوریستهای قدیمی خبر داد که رفیق سمسارش ۱۲ تا نقاشی قهوهخانهای فیبری از حسین قوللرآغاسی در زیرزمین خانهاش دارد و از دستشان به تنگ آمده و میفروشد. با عطا رفتیم دیدنش. من که ندیده عاشقشان شدم. طرف هر تابلو را ده هزارتومان میفروخت اما یکجا. یازده تا تابلو را که زیرشان «ف قوللر» امضا شده بود -که نمیدانم اسم مستعار حسین قوللرآغاسی بود یا مخفف فتحالله ناپسریاش- عطا برداشت و یکی از تابلوها را من، که در آن دختری سبزپوش قجری، یک دست به کمر زده و با یک دستش هم شال نارنجی دور سرش میرقصاند.
ده هزارتومان را به هر مصیبتی بود جور کردم اما عطا که پولش را داشت جیرینگی هر ۱۱ تا را خرید و برد خانه که ببرند توی ویلای فریدونکنارشان بزنند به دیوار سالن و آنجا را عین نگارستان کنند. فردایش دیدم سوسنخانم گویا خوشش نیامده از اغراق و اگزجره بودن تابلوها و همهشان را عطا برگردانده و پولش را گرفته و رفته است اما من همان یکدانهاش را نگه داشتم و زدیم به دیوار پذیرایی. یکی دوسال بعد، توی ماه اسفند که زنان تُرک به استقبال شستوشوی خرت و پرتهای خانه میروند و همه چیز حتی شوهرشان را با وایتکس میشویند باز روزی از روزها از کیهان زدم به لالهزار و آمدم خانه. هنوز هّنهّن نفسهای صابمردهام تمام نشده بود که دیدم حوریه، تابلوی قوللر را گذاشته جلویش و بغل دستش هم یک طشت پلاستیکی بزرگ با کف صابون هست و دارد تابلو را با آب و تاید میشوید و کیسه میکشد که برای عید بکندش عین دسته گل.
خب من اگر آدم بودم باید میدانستم که زنهای تُرک معمولا وسواس تمیزکاری دارند و وایتکس را از کناردستش دور میکردم. متاسفانه این دومین قهر ما بود و آن روز هم نفهمیدم باز چطوری سرم را کوبیدم به شیروانیها و پلهها را غلتیدم پایین و رفتم تا شب کلی سیگار و کوفت کشیدم و برگشتم خانه. دیدم او هم چشمهایش قرمز است. حالا دیگر دختر رقصان توی تابلو قوللر آنقدر سابیده شده بود که انگار حمام آخر سال رفته و رنگ و رویش کاملا سفید شده بود. حالا در این سالها هر وقت بیپولی فشار آورد تیکه انداختم به زنم که یادش بخیر، اگر روی آن کاستها موسیقی هندی ضبط نکرده بودی و تابلوی قوللر را کیسه نکشیده بودی چه پولی میشد ازشان درآورد. میخندد. با چشمهای قرمز میخندد خب. چون میداند اگر گریه کند نوارهای هندیاش را میشکنم به تلافیاش!
سه: در همان دهه شصت کوفتی این فقط کاستها و تابلوهایم نبود که از دست رفتند. یکبار هم در قبرستانگردیهای مرسوم دوران جوانیام که عاشقش بودم با یعقوب و جمال و ممرضا رفته بودیم روستای شادآباد تبریز. کنار روستا من یک قبرستان دیدم که تا ساعتهای مدیدی مخم هنگ کرده بود. سنگقبرهایی به غایت عجیب و غریب با سنگنوشتهها و خطوط معوج باستانی و البته تراشیده شده به شکل (…) مردانه که نسبت به مقام شخص دفنشده، سنگقبرهای بزرگ و کوچک نصب شده بود. سنگهایی گاهی با ارتفاع دوسه متری بلکه بیشتر و گاهی چند وجبی. یکی نظر میداد که اینها متعلق به یک قوم باستانی است.
یکی میگفت لهستانیهای جنگجهانی دوماند (که اصلا شبیه مقبره لهستانیهای مدفون در تهران نبودند) و هر کس به فراخور حال خرابش چیزی نشخوار میکرد. ما تازه داشتیم توی قبرها میچرخیدیم که یکی از روستاییان با هول و ولا آمد و با اعلام اینکه به ما گفتهاند هیچکس را به قبرستان راه ندهیم قشنگ ما را از هم تاراند. هنوز بعد از این همه سال، حیرت تماشای آن قبرستان با من است و چند سال بعدش که هوس کردم سری به آنجا بزنم، دیگر نه نشان از تاک مانده بود و نه تاکنشان. صدها سنگ قبر عمودی حیرتآور ناگهان ناپدید شده و قبرستان تا حدودی مسطح شده بود. خب من اگر یک خبرنگارِ الاغ غریزی بودم حتما باید آنجا عکسی تهیه میکردم و چشمانم تا ابد قرمز میشد.
چهار: راستش در کنار حسرتهای به جا مانده از فقدان کاستهای شعرخوانی شاملو و نصرت و شهریار و عمران، که تن لش بودنم باعث شد همتی برای کپی زدن از آنها نداشته باشم، همچنین در کنار حسرت بیپولیهای تمام عمر که باعث شد نتوانم تمام آن ۱۲ تابلوی قوللر را بخرم، همچنین در کنار حسرت نداشتن عکسی مستندرئال از آن همه سنگقبر باستانی و استثنایی، یک حسرت کوچک دیگر نیز گوشه سینهام مانده است. در همان دهه خاکستری شصت که دهه فقدانها بود روزی از روزها دو تابلو محشر رنگروغن از جعفر نجیبی دیدم که پرترههایی حیرتآور از دو پهلوان افسانهای آذربایجان -کوراوغلو و قاچاق نبی- کشیده بود. از جعفر خواستم برایم از هر دو تابلو عکس بگیرد که گرفت و هنوز هر دوشان کنار عکس مامان منیژهام در پذیرایی خانهمان نفس میکشند.
جعفرِ جوان سال آن روزها با آن موهای فرفری و سبیلهای چخماقی، صفحهآرای کیهان ورزشی بود و به دلیل هنرش و البته تُرک بودنش باهم بسیار ایاق شده بودیم. وقتی از کیهان بازخرید شدیم دیگر از هم دور افتادیم. اما دورادور میشنیدم که بسیاری از مجسمههای بزرگ نجیبی در میادین معروف شهرهای آذربایجان و ترکیه نصب شده است. الان که هزار سال است از جعفر بیخبرم وقتی به یادگاریهای او نگاه میکنم میگویم پدر بیپولی بسوزد که نتوانستم آن دو تابلو کوراوغلو و قاچاقنبی او را بخرم یا بپیچانم. البت اگر میپیچاندم مزهاش بیشتر بود. خدا میداند نامرد چکارشان کرده است.



