روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| خانم و آقای سیب مدت‌هاست درکلاف جور و جفای زمانه سرگردانند ودرحقیقت مبدا ومقصد را گم کرده‌اند‌! به عبارت ساده‌تر نمی‌دانند که چراهستند وکجاهستند وبه کجا باید بروند و چرا باید بروند؟ پرسش‌هایی که حتی پرسش سار، گنجشک وکبک وخروس هم نیست چون آنها می‌دانند ازکجا آمده‌اند وکی باید به آشیانه ولانه‌شان برگردند یعنی سرگردان، کوچ کرده و یا پناهجو نیستند!

‌…مثل پاره برگی از یاد رفته که با سوز آهی در هوا گم می‌شود چند قدم به چپ، چند قدم به راست، دوباره به چپ و سپس راست می‌رود. آیا مستقیم را گم کرده است؟ فکر می‌کنم در این بریده راه که کمتر از زیاد است او دارد نرمش فکری می‌کند، دختری که کوله دارد و هوا را مکدر می‌کند با پک‌‌های بی‌واهمه به سیگار در غروبی که از خستگی سر به شب می‌زند. او زیگزاگ می‌رود شاید از راست رفتن سودی ندیده است!

گرچه خود این پاره‌راه، راست و مستقیم می‌رود تا دست خیابان را به دست کوچه دهد! ناگهان فضول می‌شوم تا برسم به او و می‌رسم، او ته‌مانده دود را زیر پا له می‌کند. من خسروتر از شکیبایی می‌شوم و تظاهر به تماس با تلفن همراه می‌کنم؛ تو زن منی! حق منی! عشق منی! خانم زیگزاگ به گمانم گوش سپرده فیلم من است که پا سست می‌کند و کوله‌اش را بین دو زانو می‌گیرد که یعنی در جست‌وجوی چیزی است. حالا من سکوت می‌شوم. یعنی همه گوشم و خیره در خیال.

خانم زیگزاگ باید ۳۳ـ ۳۲ سالی داشته باشد. حالش گم شده است! به من که می‌رسد می‌گوید: ببخشید پدرجان کوچه پنجم کجاست؟ آدرس می‌دهم. می‌رود اما گمشده می‌رود، شاید پناهجو در دور و زمانه‌ای که هر کسی یک جورهایی آواره و پناهنده است. یکی از آنها خود من که در بحر دغدغه‌ها سرگردانم، این و آن را هم که می‌بینم اغلب در عالمی ناشناخته‌اند. حتی برخی پناهنده به قرص آرامبخش شده‌اند.

گرسنه ماندم، تشنه ماندم
تنم غریب، تنم خاموش
تنم تکه‌پاره و بر دست‌هایم دستبند
بی‌سیگار ماندم، بی‌خواب ماندم
اما عشقت ترکم نکرد

خانم وآقای سیب می‌گویند روزگار غریبی است آن‌قدر سرگردان، گمشده و پناهخواه زیاد شده است که بیا و بنگر، اصلاً روزگار یک جورهایی شده است که سرریز شدن از روستا به شهر و از شهر به پایتخت با اتوبوس، سواری و باری تبدیل به یک پناهندگی بی‌پایان شده است. همین است که در پایتخت دربه‌در باید دنبال یک تهرانی اصیل بگردید چون فقط ارکستر سازهای غیرهمنوا برپاست‌؛ کردی، لری، ترکی، اصفهانی، عربی، گیلکی، مازنی و بلوچی و… آن هم با چه لهجه‌هایی که فارسی واقعاً در تهران شکرپنیر است!

روزنامه‌نگاری می‌گوید: نام این جابه‌جایی‌ها پناهندگی نیست، یک رفت و آمد و توقف درون سرزمینی یعنی کوچ است، همه جای ایران سرای من است. پناهندگی و پناهجویی یعنی ترک کشور، یعنی آوارگی. مثل میلیون‌ها آواره افغانی، عراقی و سوری ‌و… که هر دقیقه ۲۴نفر به آنان اضافه می‌شود.

همراهم می‌گوید، وطن جایی است که آب را، خاک را، جنگل را و زمین و آسمان را بفهمی و همه اینها و اینهای دیگر تو را بفهمند. یعنی هوا با تو خوب باشد. باران، گندم، یاس، کوه، قناری، لیلی، فرهاد ‌و… با تو خوب باشند و سلامت را پاسخ گویند. لبخندت را در آغوش گیرند. هوای تو را داشته باشند. نفس کشیدن بر تو آسان کنند تا بتوانی در علفزار بدوی در پی خرگوش تا خرگوش بدود پشت سر آهو تا آهو برسد به چشمه و همان جا تو رفیق اسب شوی و بروی تا برسی به خانه دوست. اسب شیدا شود و بستنی‌نانی بخورد. قناری روی بوته گلسرخ آواز شود تا تو حالت بهتر از خیالت شود. آن‌وقت همه پناهجو و پناهنده یکدیگر می‌شویم.

کودکان را بزرگ نکنیم برای دست گرفتن شمشیرها
نرنجانیم از خودمان درختان را
اگر بمب‌ها را کم کنیم

زیادتر می‌شوند شادی‌ها
اگر با کینه آشنا نبودند دل‌ها
چه زیباتر می‌شد خنده‌ها
* شعرها به ترتیب ازاحمد عارف و کمال بورکای با ترجمه آیدین روشن، میراندامیناس

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.