روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: مثل زائوها که هر بار چیزی ویار میکنند، من هم زود بهزود هوس تجسد و تجسم شخصیتهای تاریخی را دارم. مثلا پریروز جیمس موریه و دیروز ویار یپرمخان را داشتم، امروز هم الکیالکی نمیدانم چرا ویار کریمخان مختارالسلطنه را کردهام؛ رئیس نظمیه تهران قدیم که قصابان گرانفروش را از قناره گوسفندان میآویخت و ماستفروشان پرطمع از دست او ماستشان را کیسه میکردند.
البته ویار این بارم از بابت ابهتش نیست که گرانفروشان را به ترس و لرزی همیشگی میانداخت و من در هر موسم گرانی، آرزوی زندهسازیاش را دارم، بلکه تحسین این بارم بابت مرارتهای او در وبای معروف ۱۳۲۲ قمری است که همه رجال و اعیان، پایتخت را سراسیمه ترک کرده بودند اما او نهتنها از تهران خارج نشد و لحظهای محل خدمت خود را ترک نکرد، بلکه شبانهروز در قبرستان زیست و در حالی که غسالها دست از کار کشیده و مردگان در غسالخانه متراکم شده بودند، او در آن شرایط وحشتناک، خود شخصا لباسش را کند و همهشان را دانه به دانه شستوشو داد و به خاکشان سپرد و آخرالامر هم جان خود را در این راه گذاشت و خود به مرض وبا درگذشت.
دو: مثل زائوها که هر روز ویار چیزی را دارند من هم «شبهزائو» شدهام و هر بار هوس یک شخصیت تاریخی را دارم که بر حسب شرایط روز جامعه زندهسازی میکنم تا اموراتم بگذرد. مثلا پریروز که ماست را دبهای ۶۲هزار تومان خریدم، محمدکریمخان مختارالسلطنه را هوس کردم. نشستیم مقابل هم و گفتم یادت است در زمان ریاستت در اداره نظمیه، ماست گران شد؟ قلیان دوسیب را نزد خود کشید و لبخند زهرناکی به لب آورد که قورخیدم.
«یادت هست گفتی هیچکس حق گران کردن ماست را ندارد؟» سکوت کرده بود و پک غلیظی به قلیان میزد. «یادت هست با قیافه ناشناخته رفتی از لبنیاتفروش ماست بخری؟ یارو پرسید جناب! ماست معمولی میخواهی یا ماست مختارالسلطنه؟ تو گفتی مگر چه فرقی دارند؟ بقال گفت: ماست معمولی بدون آب است و ماست مختار یک ثلثاش ماست است و بقیه آب». یادت هست ماستفروش را وارونه جلوی مغازهاش از روی درخت آویزان کردی و شلوارش را از ناحیه مچ پا محکم با کش بستی؟
تغار را از دولنگه شلوارش ریختی توی پاچههای شلوارش و طرف آنقدر در همین حال ماند که آب ماستها از شلوارش بیرون ریخت و هر چه ماند دیگر ماست خالص بود و بس. بعد از آن روز بود که در تهران همه در گوش هم پچپچه میکردند که «ماستفروشها ماستها را کیسه کردند.» آقای محمدکریمخان مختارالسلطنه رئیس نظمیه و احتسابیه طهران، مدیر اگر تویی، ما برای خودمان قاق هم نیستیم. یادت هست گدایان را به درخت بستی؟ یادت هست قصابان را از قنارهها آویزان کردی؟ ببین ما بعد این همه سال ویار تو را کردهایم. مرد زائو هم بهوالله نوبر است.
سه: مثل زائوها که هر بار هوس متاعی را میکنند، من هم در نقش یک شبهزائوی شناگر در کویر تاریخ، ویارها دارم برای خودم. یک روز یپرم را ویار میکنم. یک روز مختارالسلطنه را. یک روز هم جیمس موریه انگلیسی را. حتما چیزی از خلق و خوی ما ایرانیان دیده بود که در سیاحتنامه ایران و ارمنستان و آسیای صغیر و استامبولش که در سال ۱۸۳۱ به فرانسه ترجمه شده بود و در باب اخلاق ما ایرانیان زمان فتحعلیشاه، چیزکی نوشته بود که این روزها عین شعر توی دهانم افتاده است. از قول یکی از وزرای ایران خطاب به یکی از اعضای سفارت فرانسه نوشته بود:«در تمام دنیا مردمی به لافزنی ایرانیان وجود ندارد. آقاجون ما در روز پانصد بار دروغ میگوییم و با وجود این کارمان همیشه خراب است.»
چهار: از ویار مختارالسلطنه اشباع شدهام و برگرداندهامش به پارک مختاری و این بار هوس پسرش را کردهام. «سرپاس مختاری» رئیس شهربانی دوره رضاشاه. باید هم از آن پدر چنین پسری بیرون آید. چنین پسر متضادی که با تمام قساوتها و ستمگریهایش نخبهترین ویولننواز و ردیفدان موسیقی ایران هم بود.
آدمی که در همان حال که مثل آب خوردن، آزادی مطبوعات را قلع و قمع کرده و حتی دستور میداد تمام مکاتبات و نامههای شخصی مردم توسط کارمندان اداره پست خوانده شود و اداره تامینات چشم از نامهنویسان برندارد، در عین حال صدای آرشه ویولنش عندلیبان را به حسد وامیداشت؟ آدمی چگونه میتواند در عین قاتل بودن، خوشنوازترین نغمهپرداز قومش هم باشد؟ آن همه پیش درآمد، آن همه رنگ، آن همه ضربی از کجای گلوی این خونخوار سادهدل برمیآمد که در عین برخورداری از زیباترین پرورش گل تهران، ابایی هم نداشت از اینکه در مرگ قتل فرخی یزدی، تقی ارانی، نصرت فیروز، سردار اسعد و صولت نقشی داشته باشد.
قاتلی که زیباترین گلخانه تهران را داشت چگونه میتوانست در ناپدید کردن میرزاده عشقی، شربت مرگ خوراندن به نماینده مجلس یا قتل مشکوک ارباب کیخسرو نقشی داشته باشد؟ چگونه میتوانست عباس ششانگشتی را سراغ نصرت فیروز بفرستد و نقشه بچیند که طرف را قشنگ در صحنه شاعرانهای مثل تعارف یک مشت گیلاس سمی، خفه کنید. بشری به این همه ستمگری چگونه میتواند در زمانی که قمرالملوک وزیری از همه جا رانده شده و بیآشیانهترین قناری دنیا بود، یکی از اتاقهای خانهاش را در اختیار او بگذارد و بگوید تا من هستم غم نان و مسکن نداشته باش قناری.
پنج: مثل زائوها که هر بار هوس نوبرانهای را میکنند، کار من هم شده طلبیدن ویار زندهسازی شخصیتهای غریب تاریخی. یک روز یپرم. یک روز مختارالسلطنه و پسرش. یک روز هم چنان مالیخولیایی میشوم که هوس مهدی گاوکُش به سرم میافتد. بزنبهادر محله سرپولک که یک بار سر انتقاد از عینالدوله، زندگیاش پودر شد. آقاجان اگر لات هستی برو دنبال نشمه و شیرهکشخانه و قلعه. کار سیاسی چرا میکنی که قزاقان عینالدوله بچه شیرخوارهات را بیندازند توی حوض آب یخ. یا سربازان فوج سیلاخوری پسر نوجوانت را به ضرب ته قنداق تفنگ بکشند.
یا زنت را به زخم شمشیر از بین ببرند و خودت بعد از آن همه شکنجه در زندان، به چنان حالی دچار شوی که بعد از بمباردومان مجلس، از غصه شکست مشروطه یک مثقال تریاک را ببلعی و بمیری. گفته بودی «من با چه رویی پیش زنم برگردم آخر».
مرد حسابی، در سراسر تاریخ این همه ستم شده، لوطیها قشنگ سرشان را بالا گرفته و پیش زنشان برگشتهاند. تازه تا خود صبح هم عین قاطر سیاهمست خوابیدهاند. آدم باید مست و ملنگ بخوابد و خواب هفت پادشاه را ببیند.
شش: خدا کند تا هفته بعد ویار هفت کچلان را نکنم. یا حتی مثلا مرتضی کیوان را. یا مثلا ربابه مُرداوا را. یک آدمهایی در گذشته ما رسوب کردهاند که ویار کردنشان صرف ندارد. آقا شما را بهخدا یکی بیاید ما را از قناره قصابان آویزان کند که حالمان بهتر شود. ویار ماست چکیده دارم من با کمی خُردهذغال و گیلاس سمی.



