روزنامه هفت صبح،‌ نادر نامدار | نخواسته شدن بدترین احساس دنیاست. وقتی رک و روراست توی صورتت زل می‌زنند و می‌گویند نباش، یا وقتی غیرمستقیم به تو می‌فهمانند که باید بروی! آن لحظه که می‌بینی چاره‌ای نیست و باید راهت را جدا کنی، غم‌انگیزترین حسی است که می‌شود تجربه کنی.

مجتبی جباری از آنهایی بود که واقعا استقلال را دوست داشت. مثل دختری که سال‌ها عاشقش باشی. البته ناز و اداهای خودش را هم داشت. کم تمرین می‌کرد، دیر تمدید می‌کرد اما دلش با استقلال بود. بالاخره می‌خواست بداند معشوق چقدر دوستش دارد و تا کجا به پایش می‌ماند! اما بعد از قهرمانی با استقلال در لیگ دوازدهم، فتح‌الله‌زاده و امیر قلعه‌نویی او را نخواستند. تو فکر کن ناپدریِ دختری که دوستش داری، پاهایش را توی یک کفش کند که الا و بلا این دختر را به تو نمی‌دهم!

و تو مجبور شوی به سراغ دختری بروی که دوستش نداری! جباری به سپاهان رفت و خیلی زود مجبور شد که از کوچه معشوقه سابقش بگذرد. چند هفته بعد با لباس زردرنگی که هیچ وقت به او نمی‌آمد و به تنش زار می‌زد، در ورزشگاه آزادی جلوی استقلال بازی کرد. آن بازی را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. بازی را رها کرده بودم و همه حواسم به مجتبی بود. شماره هشتی که سال‌ها با پیراهن استقلال دلبری می‌کرد، این بار با همان شماره اما با رنگی دیگر، رودرروی معشوقه سابقش ایستاده بود.

انگار که با خودش می‌گفت: «من اینجا چه می‌کنم؟ نکند دارم کابوس می‌بینم؟» انگار که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده! جباری ۹۰ دقیقه در زمین بود و نبود! در زمین حضور داشت. می‌دوید و پاس می‌داد. اما دلش، روحش جای دیگری بود. آن بازی را سپاهان دو بر یک برد اما مجتبی روی هیچ کدام از گل‌های تیمش خوشحالی نکرد. بعد از گل‌ها، از هم‌تیمی‌هایش که استادیوم آزادی را روی سرشان گذاشته بودند و روی سر و کول هم می‌پریدند رو برمی‌گرداند.

حتی به هم‌تیمی‌های سابقش هم نگاه نمی‌کرد. نه دل خوشحالی کردن داشت، نه دل دیدن ناراحتی معشوقه سابقش را! آن بازی تمام شد و چند هفته بعد، جباری از معشوقه دوم هم جدا شد. چقدر هم قابل پیش‌بینی بود این طلاق! دلش با این معشوقه جدید نبود و معلوم بود که این وصلت دوام نخواهد داشت. او هنوز دلش پیش عشق اولش بود و با معشوقه دوم آنقدر بداخلاقی کرد که چاره‌ای جز جدایی نماند. آنها وصله تن هم نبودند.

یکی مثل مهدی هاشمی‌نسب را هم داریم. مجنونی که وقتی لیلا او را نخواست، مستقیم رفت سراغ عشق دوم که اتفاقا دشمن خونیِ اولی بود. هاشمی‌نسب هم آنقدر عاشق پرسپولیس بود که وقتی او را نخواستند، تشنه انتقام شد و خیلی زود انتقامش را هم گرفت و بعدش غش کرد. همه می‌گویند از فرط خوشحالی بود که غش کرد اما شاید ماجرا عمیق‌تر از این حرف‌ها باشد. من که می‌گویم درد زخم زدن به عشق اول او را بیهوش کرد. حتی اگر خودش هم این ادعا را انکار کند، من قبول نمی‌کنم.

ماجراهای شبیه این‌ها در فوتبال‌مان زیاد داشتیم. اما هیچ کدام مثل این یکی خالص نبود. خیلی‌ها دم از عشق به تیم‌شان می‌زدند و مدعی می‌شدند که هیچ وقت پیراهن تیم دیگری را نخواهند پوشید اما از عشق اول‌شان جدا شدند و به او زخم هم زدند و کک‌شان هم نگزید. اتفاقا دم خروس همین‌جا بیرون می‌زد و معلوم می‌شد که از اول هم عشقی در کار نبود.

استقلال وریا را نخواسته. او هنوز تیم ندارد و نمی‌دانم چرا. اما اگر در همین لیگ برتر بماند و پیراهن تیم دیگری را بر تن کند، روز بازی با استقلال و در همان چند دقیقه اول، از حال و روزش می‌شود فهمید که او هم مثل جباری و هاشمی‌نسب عاشق پاکباخته تیمش بوده یا نه. کاش شایعاتی که درباره او وجود دارد، دروغ باشد و وریا به همین زودی مقابل استقلال قرار بگیرد. دلم می‌خواهد بعد از سال‌ها دیدن سکانس‌های تهوع‌آور و لوسِ مثلا عاشقانه در فوتبال ایران، یک سکانس عاشقانه واقعی دیگر را با او ببینم. یک عاشق که ناگهان با معشوقه اولش در خیابان چشم‌درچشم بشود! کاش این اتفاق بیفتد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.