روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من یه دوستی دارم که خیلی بدبخته. بله… فرمایش شما هم صحیحه، همهمون بدبختیم؛ ولی باید خدمتتون عرض کنم که ایشون بیبرو برگرد، ۱۰ هیچ از همهمون جلوتره در بینوایی. بله… کلام شما متین، به شما ربطی نداره و زندگی خودمون ذکر مصیبتیه؛
ولی این دوست من علاوه بر اینکه نمیدونه با این گرونیها چه نوع کودی بر سر بریزه و هر دفعه موقع خرید، برق بهش وصل میشه و از گرمای هوا نالانه و مستاجره و عمرا بتونه قراردادش رو تمدید کنه و در فکر تهیه و تدارک چادر مسافرتیه و اخطار برق براش اومده که مشترک پرمصرفه، در صورتیکه تو خونهاش فقط یه لامپ کممصرف داره و پیامک بدحجابی سرنشین براش اومده، در صورتیکه کلا پرایدش تو پارکینگه و با مترو میره سرکارش و مابقی مسائل که برای همهمون نقلونباته، در عرض یک ماه، عاشق شد و بلافاصله هم شکست عشقی رو تجربه کرد.
بهنظرم این ضربالمثل که فلان جور نشدی که عاشقی از سرت بپره، حداقل در مورد ایشون کارایی نداره. چون سوژه موردنظر همه اون فلانجورها رو شده و هیچی هم از سرش نپریده. خب ایشون هم مثل همه ما، مشکلات روزمره دیگه براش عادی شده و گرونی و گرما و ترافیک و قیمت دلار و غیره رو با یه نچنچ رد میکنه و مرحله افسرده شدن از این موارد دمدستی رو رد کرده.
یعنی میخوام عرض کنم که در کلکسیون مصیبتهاش، عاشقی رو کم داشت که به لطف خدا اون هم اضافه شد و بهنظر شخص من که موجود نادر و قابلمطالعهای است.این چند وقت اخیر در تماس بودم باهاش و هر چی نکته و جمله روانشناسی هم بلد بودم، در موردش به کار بردم که البته هیچ فایدهای نداشت و در فراغ محبوب، مثل ذرت بوداده در حال پخت، بالا و پایین میپرید و شیون و واویلا میکرد.
امروز به اتفاق رفتیم به یک مرکز خرید که دوری بزنیم و گرون شدن اجناس رو ببینیم و حیرت کنیم، بلکه یهخرده حال و هوامون عوض شه و صحبت رو باهاش بکشونم به اقتصاد و سیاست، بلکه ول کنه اون محبوب رو و کمکم به روال عادی زندگی برگرده.در یکی از طبقات بودیم و در حال نچنچ کردن، که گفت هوس آبمیوه کرده. گفت خودش میره میگیره و میاره و رفت سوار آسانسور شد.
در حال قدم زدن و انتظار بودم که برقها رفت. خیلی امید داشتم که در این فاصله از آسانسور پیاده شده باشه ولی از اونجاییکه در بدشانسی، صاحب مقام کشوری و آسیاییه، در آسانسور گیر کرده بود. تا مسئول تاسیسات بیاد و برق اضطراری رو وصل کنه و در آسانسور باز بشه، یه ده دقیقهای طول کشید. از آسانسور که اومد بیرون دیدم داره همینجور ناسزا میگه. راستش اولش بهش حق دادم ولی بعد از چند لحظه متوجه شدم که سوی حرفهایی که داره میزنه، به سمت معشوق محبوبه:
- «چی شده؟ چرا فحش میدی؟…»/ «آخه من اون تو دارم قبض روح میشم، اون وسط زنگ زده که میخوام یه فرصت دیگه به هر دومون بدم… من اون وسط دارم فکر میکنم در باز شد، چجوری خودمو برسونم دستشویی، اون داره درس روانشناسی میده بهم… برو بابا…»
ضمن تشکر از اداره برق و مسئولین ذیربط و دیگر عزیزانی که لحظهای از خدمت به خلق خدا دست نمیکشن، میخواستم عرض کنم که عاشقان دلشکسته را در عصر حاضر، دوایی نیست جز فرستادن داخل آسانسور و قطع کردن برق. آقا جواب میدهها… بهشدت. امتحان کنین.



