روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| خانم بامداد از صبح میدانست که امروز روز خاصی خواهد بود. صبحانهاش را که خورد، تکه پنیر زرد و خشکیده گوشه ظرف را دور ریخت، تلفن را برداشت و با گلچین بازماندگان تماس گرفت تا آنها را به خانه خود بکشاند. آخر مکالمه با لحنی جدی اضافه کرد «عجله کنین.» عجله کردیم.
پیرزن با کت دامن لیمویی دراز کشیده بود روی تختخواب یک نفره فلزی و دستها را سیخ کرده بود دو طرف بدنش و زل زده بود به سقف. بالا سرش که ایستادیم، اهمیتی نداد. جوری زل زده بود به سقف که انگار داشت یکی از شاهکارهای سینمای آرژانتین را تماشا میکرد. مجبور شدم شانهاش را تکان دهم و صدایش کنم. با دلخوری رویش را به سمت ما برگرداند و خبر داد امروز میمیرد. لحن و چهرهاش جدی بود؛ مثل کسی که دارد اعلام میکند امروز اصلاً وقت شوخی و مسخرهبازی ندارد.
یکیمان با کف دست به صورت کوبید و به رسم ادب «نُچنُچ» کرد که یعنی «ایوای این حرفها چیه، دور از جون» چون در فرهنگ ما «دارم میمیرم» یکجور تعارف است و باید در جواب «ایوای این حرفها چیه، دور از جون» شنید. ولی خانم بامداد حوصله این لوسبازیهای سطح پایین را نداشت.
میخواست سریع سرخط خبرها را بخواند و نیمه مرده، تماشای شاهکار سقف را از سر بگیرد. اخم کرد و گفت «همه کارهام رو کردم. صبح دوش گرفتم، غذای پرندهها رو ریختم توی بالکن، شیر رو هم گذاشتم توی یخچال. شما فقط باید زبالهها رو ببرین بیرون و حقوق این ماه پلهشور رو بدین. گوشتون با منه؟» دوتایمان سر تکان دادیم و آن یکی باز نوای «نُچنُچ» سر داد و لب گزید.
آن یکی که همراه من سر تکان داده بود، حالا داشت آهسته گریه میکرد. به پیشواز اتفاق نیفتاده رفته بود و میخواست در اشک افتتاحیه پیشدستی کند. هرچند مرگ زنی که آنطور آماده و مصمم روی تخت خوابیده بود، گریهدار بهنظر نمیآمد. حمام کرده و کت دامن پوشیده، منتظر رفتن بود. انگار با پشتی صاف صندلی و کمربند بسته، منتظر بلند شدن هواپیمایش باشد.
گردنش را صاف کرد و خیره شد به سقف و زیر لب گفت «یک نامه نوشتم، گذاشتم زیر تلفن. کارهای مهمیه که بعد از بیرون گذاشتن زبالهها باید انجام بدین.» گردنش به سمت بازماندگان چرخید و گفت «فقط جان مادرتون گیجبازی درنیارین.» و دوباره تماشای سقف را ادامه داد.
نشستم کنار تختش و گفتم «بعداً باز به ما سر میزنی؟» بدون اینکه نگاهم کند گفت «نمیدونم. باید ببینم اوضاع رفتوآمد اونور چهجوریه.» دستش را گرفتم. سرد بود.
خانم بامداد ۱۷ دقیقه بعد، دیگر نفس نکشید. راست گفته بود که دارد میمیرد. جوری آرام و بیسر و صدا مرد که هیچکس نفهمید. نمیدانم چند وقت بود داشت با کت و دامن لیمویی، تمرین مردن میکرد که حالا اینطور حرفهای و کمنقص مرده بود. وقتی نفس نکشیدنش را فهمیدیم، دوتایمان از فرط شوک و ترس بیهوش شدند. اما من آرام، مثل کسی که روی هوا راه میرود، به سمت تلفن رفتم و نامه را پیدا کردم. دستخط کج و معوج خودش بود.
نوشته بود: «شوخی کردم، کار نیمه تمومی ندارم که باید تموم شه. فقط مراقب خودتون باشین. دوستون دارم.» بهترین چیزی بود که در تمام زندگی خوانده بودم. برگشتم به اتاقش. یک نفر با موهای سفید و کت و دامن لیمویی، آرام روی تخت مرده بود و دو نفر دیگر هراسان و بیهوش روی زمین افتاده بودند. صحنه عجیبی بود. خانم بامداد میدانست که امروز، روز خاصی خواهد بود.



