روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا عجب گرفتاری شدیم از دست این عکسی که تلسکوپ جیمزوب گرفته. یعنی در عرض بیستوچهار ساعت همه یهو متوجه شدن که ما ذرهای بیش نیستیم در این کهکشان و دنیای ما چقدر حقیره و این داستانها. خب مگه نمیدونستیم؟ مثلا فکر میکردیم که ما سلطان کل کائناتیم و الان جیمزوب گفت که نه نیستیم؟ چرا همه با همون یه دونه عکس که چهار تا نقطه برق میزدن، عارف شدن؟
حالا دلیل این عصبانیتم رو عرض میکنم. در ادامه تعمیرات منزلم که قبلا عرض کردم و ظاهرا بهاندازه قدمت همین عکس «جیمزوب» ملعون قراره طول بکشه، دو سه روزی هست در خدمت آقای عزیزی هستم که قراره یک زحمتی بکشن. اون زحمت هم اینه که یک لوله گاز رو از یکجایی ببُرن و یک متر اون طرفتر نصب کنن. همین. دقت فرمودین؟ همین. اصلا قرار نیست «جیمزوب» هوا کنه. فقط یک لوله گاز رو چند وجب قراره جابهجا کنه.
خب… البته فکر میکنم اگر این عکس بیستوچهار ساعت دیرتر منتشر میشد، کار من هم تمام میشد و اون جابهجایی لوله هم بهخیر و سلامت تموم میشد میرفت پی کارش. ولی از بخت بلندم، «جیمزوب» نازنین، بعد از اینهمه سال، اون شب تصمیم گرفت هنرنمایی کنه و قدرتش رو به رخ بکشه و از اقبال قشنگم، این لولهکش هم بهشدت تحت تاثیر قرار گرفت و یهو رفت تو فاز راز خلقت و من بدبخت رو وسط یه آشپزخونه خرابه ول کرد به امان صاحب کهکشانها…
امروز صبح هر چی منتظر شدم، تشریف نمیآوردن و ناچار باهاشون تماس گرفتم: - «اوستا تشریف نمیارین؟… سه روزه ما لنگ این یه تیکه لوله موندیم.»/ «میام… میام.»/ «سه روزه داری میگی میام میام. من وسط خاک دارم میلولم. بیا اینرو جوش بده بره دیگه.»/ «میام… میام.»/ «کجایی الان؟»/ «تو راهم.»/ «صدای پُتک میاد که… رفتی سر یه کار دیگه؟»/ «نه. توراهم. اومدم. اومدم.»
خلاصه… «میام. میام» و «اومدم. اومدم»، شد ساعت سه بعدازظهر. من که از زور حرص و جوش، رنگ به رخسار نداشتم و تنها کاری که کرده بودم این بود که روی خاکها قدم میزدم، به محض دیدن روی ماه لولهکش، از خجالتش دراومدم که مرد حسابی این وضعیته برای من درست کردی؟ با یه خونسردی نادر و عجیبی که تا بهحال در نوع بشر ندیده بودم، لوله و آچار به دست وسط خرابهای که قراره انشاءالله تبدیل به آشپرخونه بشه، تک سرفهای کرد و موبایلش رو از جیبش درآورد و فرمود که:
- «خیلی الکی داری حرص میخوری… شما این عکس دنیا رو دیدی اصلا؟…» به دلیل اینکه مغزم در نقطه جوش بود، در اون لحظه نفهمیدم چه میفرمایند و فکر کردم از آدم خاصی دارن صحبت میکنن و بهواسطه نشان دادن عکس خصوصی شخصی، قصد دارن حواس منو پرت کنن. - «دنیا کیه دیگه؟»
عکس همون چهار تا نوری که سوسو میزنن و «جیمزوب» زحمت کشیده رو گرفت جلوی چشمم: «بفرما.» - «خب؟…»/ «خب همین دیگه. این وضعیت ماست. این حرص خوردن داره؟ داد زدن داره؟ ما اندازه یه ارزن…» نگذاشتم حرفش تموم بشه و ضمن اظهار ارادت ویژه به خاندان نسبی و سببی محترم اون تلسکوپ و عزیزان مستقر در «ناسا»، دوست محترم رو به شروع و اتمام کار دعوت کردم و ایشون هم متوجه شد که هرچه سریعتر باید از دور و بر من دور شود و گرنه به بعدازظهر نکشیده، شخصا به ملاقات خالق کهکشانها خواهد رفت.
انجام عملیات محیرالعقول جابهجایی یک متر لوله، رو به اتمام بود که موبایلش زنگ زد. یک بختبرگشته دیگهای بود که دربهدر بهدنبال این تحفه بود. وسط صدای فرز و دستگاه جوش به اون بیچاره میگفت: - «اومدم. اومدم… تو راهم… اومدم. اومدم… چرا داد میزنی؟… میام. میام… آقا شما اصلا عکس دنیا رو دیدی؟… اون دنیا نه، این دنیا… خب من الان میام بهتون نشون میدم… اومدم. اومدم.» خلاصه که این عکسه، ظاهرا هم دانشمندها رو خوشحال کرده، هم کار این دوست عزیز من رو راه انداخته که روزی ده جا قول میده و یه «عکس دنیا» بهشون نشون میده و خلاص.



