روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا خدمتتون عرض کنم که من نمیدونم چرا گاهیاوقات خون کافی به مغزم نمیرسه و از نعمت تفکر و تعقل، محروم میشم. مثلا در زمانی حدود نصف روز، چند تا تصمیم میگیرم که حداقل چند ماه زندگیم رو تحتتاثیر قرار میده و هر چی با خودم فکر میکنم که آخه مرد، اون لحظه چی از مغزت گذشت که این خبط رو مرتکب شدی، چیزی یادم نمیاد. البته اینکه در اولین فرصت نزد پزشک مغز و اعصاب برم که یک نوار مغزی ازم بگیره و این مورد خاص رو بررسی کنه، در برنامهام هست؛ اگر این تصمیمهای محیرالعقولم فرصت بدن.
عرضم خدمتتون که نشسته بودم و زندگیم رو میکردم و همهچیز هم طبق روال جلو میرفت که خوشی زد زیر دلم… با خودم گفتم که ایبابا! چرا همهچیز داره بیدردسر جلو میره تو زندگیم؟ بیا و خودت رو بدبخت کن…و این شد که با حرف یک دوست عزیزی که گفت کابینتهای آشپزخانه خیلی مستهلک و قدیمی و زشت شده، خام شدم و از یک آقای عزیز کابینتکار دعوت کردم برای متر کردن و برآورد هزینه.
آقا به محض اینکه این آقای محترم وارد منزل من شد، اون جریان توقف خونرسانی مغز که اول خدمتتون عرض کردم، اتفاق افتاد و برای حدود یک ساعت از نعمت شعور بیبهره شدم. برای اینکه موضوع براتون جا بیفته، چند نمونه از صحبتهایی که بین ما ردوبدل شد رو عرض میکنم:- «آقا… این تعویض چقدر طول میکشه؟»/ «دو روز.»/ «چهخوووب… کثیفکاری و دردسر داره؟»/ «اصلا.»/ «چه خوووب… سروصدا داره؟»/ «اصلا.»/ «چه خوووب…»
خلاصه هر چی سوال کردم از دردسرها و سختیهای احتمالی، با لبخند و اطمینان خاصی یه «اصلا» تحویلم داد که من کلا فکر کردم یه چیزی تو مایههای چوب جادو هست که یه وردی میخونه و در عرض سه شماره، کابینتها تعویض میشه.خب… عرضم خدمتتون این موضوعی که روایت کردم مربوط به قریب یک ماه قبله.الان که این سطور رو برای شما بزرگواران تایپ میکنم، در میان تلی خاک نشستهام و یادم نمیاد یک خانه تمیز، چه شکلیست.
یادم نمیاد یک خانهای که در آن صدای فِرِز و چکش و هوارِ اوستاکار و «بجنب پسر» در آن طنینانداز نشود، چگونه محفلیست. هرچه فکر میکنم نمیتونم بفهمم چرا این کار رو کردم و اصلا اون کابینتهای قبلی چه ایرادی داشتن… هرچه فکر میکنم نمیفهمم چرا این داستان را پایانی نیست… نمیفهمم چرا هرجا رو چکش زدیم، یا لوله ترکید یا سیم برقی اتصال کرد… نمیفهمم اینهمه آدم توی خونه من چیکار میکنن… نمیفهمم چرا نمیفهمم…
امروز در حال فکر کردن به همین موضوعات بودم که همون رفیق نارفیق که این نان تعویض کابینت رو در سفره من گذاشت، به دیدنم آمد… همونجور که نُچنُچ میکرد از وضعیت منزل، دهان مبارکش را باز کرد و فرمود که: «ببین… یه مرتبه بیا و یه رنگی هم خونه رو بکن… دو روزه تمومه و خیلی هم دردسری نداره.»
با اولین شیئی که قابلیت کشتن داشت و جلوی دستم بود، تا دو چهارراه پایینتر از منزلم دنبالش دویدم و کلیه ناسزاهایی که از روز اول مهدکودک تا دیروز یاد گرفته بودم رو با ایشون مرور کردم.خب… البته خدارو شکر جون و رمقش از من بیشتر بود و تندتر دوید و زندگیش رو نجات داد. وگرنه از این بهبعد «دنده عقب» رو باید از میان زندانیان محکوم به قتل براتون مینوشتم.



